بیلی باتگیت
ترجمهی نجف دریابندری
انتشارات طرح نو
۳۹۶ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۷۷
۳.۵ از ۵
قبلاً از دکتروف «رگتایم» رو خونده بودم، که فوقالعاده بود و بیشک از بهترین کتاباییه که تا حالا خوندم. این خیلی به رگتایم شبیه نیست. نه گستردگی رگتایم رو داره، نه نوآوریِ رواییش رو، ولی شاید جذابتر از رگتایم باشه. راویش بیلی باتگیتِ ۱۵سالهس که تو محلهی فقیرنشین زندگی میکنه و جذب یه گروه گانگستری و مافیایی میشه. یعنی وارد دنیایی میشه که توش سهمگینی مرگ کم میشه، ریسکپذیری بالا میره و اعتماد جایی نداره.
داستانِ خارقالعادهای نداره، ولی خب، جذابه. داستانش خیلی منو یاد بازی «مافیا» انداخت. به نظرم قدرت کتاب بیشتر از هر چیزی تو جزءنگریهاشه. یعنی اینهان که باعث شدن کتاب جذاب و متفاوت بشه. این جزءنگری باعث شده تا جای شخصیتها و فضاهای آشنای کتابها و فیلمهای گانگستری رو شخصیتپردازی نو و فضاهای نو بگیره. خب اینجوری حسی رو هم که ما از رمان میگیریم فرق داره با حسی که مثلاً از دیدن یا خوندن پدرخوانده میگیریم. توصیفهاشم قشنگ تو ذهن آدم میمونه، از بس که ناب و تازهس.
چیز دیگهای که کتاب رو متمایز میکنه، لحن سرخوشانهایه که راوی داره، انگار میخواد ابهت دستههای مافیایی رو به بازی بگیره. همونطور که نجف هم تو مقدمه میگه، یکی از لایههای کتاب شوخی با ادبیات قبل از خودشه. از همه روشنتر هم شوخی با ژانر گانگستری. البته این شوخی هیچجا به هجو واضح نمیکشه، اونطوری که مثلاً براتیگان تو «در رؤیای بابل» ژانر پلیسی رو هجو میکنه. حس من این بود که کتاب جلو که میره، افت میکنه و از ریتم میافته.
اول کتاب نجف یه مقدمه نوشته که توش ریشههای مدرنیسم و پستمدرنیسم رو توضیح داده و گفته که چرا میشه «بیلی باتگیت» رو رمان پستمدرن تلقی کرد. بعدش هم یه مصاجبه با دکتروف اومده، که خیلی عالیه. ترجمه هم عالیه. لحن راوی رو خیلی خوب درآورده و جدا از اون، نثر نجف هم عالیه. از نمونههای نثر فاخر، صمیمی، شوخطبع و دقیق.
×××
«در این موقع به نیمرخش رسیده بودم. عرق پیادهروی موی سرش را دسته کرده بود و از پیشانیاش جدا کرده بود، خط سفید پیشانیاش را دیدم که یک منحنی بود به سفیدی استخوان و صافی مرمر. تو پرتوهای خورشید که از روی سنگها برمیگشت توانستم چشم زلالش را ببینم که بیضی سبزرنگ بود با چراغهای طلایی که محو و درخشان میشد، بعد انگار تمام تخمچشمش یکهو گنده شد و دیدم که دارد گریه میکند. بیصدا گریه میکرد و از پشت اشکش نگاه میکرد و اشکش را با گوشهی دهنش میمکید.»
برچسب: ای. ال. دکتروف، نجف دریابندری، انتشارات طرح نو