دوباره از همان خیابانها
بیژن نجدی
نشر مرکز
۲۰۰ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ پنجم، بهار ۱۳۸۷
۳.۵ از ۵
«دوباره از همان خیابانها» مجموعهای است از بیست داستان کوتاه بیژن نجدی که بعد از مرگش، و اولین بار در سال ۱۳۷۹ چاپ شدند. طولانیترین این داستانها ۲۰ صفحه است و بیشترشان حدود ۸ صفحهایند. تقریبا همه آنهایی هم که جغرافیای مشخصی دارند در گیلان میگذرند. داستانهای این مجموعه در فاصله بین سالهای ۵۹ تا ۷۴، و تقریبا همه در لاهیجان نوشته شدهاند.
«دوباره از همان خیابانها» البته به خوبی «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» نیست. آنجا داستانگو مسلطتر و داستانها پختهترند. اما داستانهای خوبی هم در این مجموعه وجود دارد، و رد همان نجدی اینجا هم به وضوح به چشم میآید. اینجا هم فضای داستانها غریب است و احتمال هر اتفاق غیرطبیعی وجود دارد. کارگر نقاشی عاشق دختر توی نوشابه میشود، گربهای پنجههای طلایی در میآورد، مردی از توی جلد یک کتاب دشنه بر میدارد، قطار جنازه نیمه جان یک مرد را پرت میکند توی ایستگاه و زنی میرود توی پنجره خالکوبی شده روی دست یک مرد.
نجدی کمتر داستانهای «دختر و پسری» دارد و سوژههای ناب و متفاوتی برای داستاننویسی پیدا میکند. اصولا در بیشتر داستانهایش زندهترین آدم دنیا همان شخصیت اصلی است و اگر هم در ارتباط با دیگران قرار میگیرد باز داستان همان داستان یک نفره میماند. به همین خاطر هم فرصت فرو رفتن توی خودش را بیشتر دارد و دنیاهای واقعی و خیالیش خیلی وقتها با هم قاطی میشوند. به علاوه، چیز دیگری که خیلی در داستانهای نجدی توجه من را جلب میکند حضور دنیای بیجان است. نجدی در داستانهایش، خلاف اغلب ایرانیهایی که چیزی ازشان خواندهام، از اشیاء حرف میزند، بهشان حس میدهد و باهاشان دنیا میسازد. خیلی وقتها دنیای بیجان داستانهایش همپایه یک شخصیت داستانی رفتار دارند و به اتفاقات واکنش نشان میدهند. حتی گاهی خودشان کنش سازند و اتفاق را به وجود میآورند. دنیای اشیاء در داستانهای نجدی فقط برای فضاسازی استفاده نمیشوند. خیلی وقتها خودشان موضوعاند. در «دوباره از همان خیابانها» این اتفاق زیاد میافتد، تا آنجا که شخصیت اصلی یکی از داستانها یک توپ فوتبال است. این استفاده از دنیای بیجان باعث میشود آدم حس کند عمق دید نویسنده خیلی زیاد است، یعنی دنیا را زیاد دیده و زیاد درک کرده. همان چیزی که به نظرم از اصلیترین ویژگیهای نویسندههای بزرگ دنیاست و توی ذهن آدم تبدیلشان میکند به آدمهای خیلی بزرگ، گاهی زیادی بزرگ.
نجدی شاعر هم بوده. کتاب «دختران این تابستان» مجموعهای از شعرهایش است. این شاعر بودنش کاملا در داستانهای «دوباره از...» معلوم است. چه در داستانپردازی، چه در داستانگویی. حتی در همان قضیه دید به دنیا هم که حرفش را زدم این شاعر بودن معلوم است. یعنی آخرش هم نوع نگاهش به دنیا نگاه یک شاعر است: تشبیه بیتفسیر. همین که دنیا را احساس کند برایش کافی است و دغدغه شناختش را ندارد. به همین خاطر بعید میدانم رماننویس خوبی میشد. مگر این که جور دیگری رمان مینوشت.
×××
«حرف نمیزد. در تمام مدتی که لباسم را عوض میکردم و یا سرم به کار درست کردن نیمرو بود. اطرافش را نگاه میکرد. گونهایش اشرافزاده بود. هر بار که چشمهایش را میبست، صورت مادربزرگم از آخرین لحظات نماز، به یادم میآمد. پوست جوانی داشت. لبهایش خیس بود، انگار تازه از بوسهای دور شده باشد. مفصل تمامی انگشتانش خمیدگی غمانگیز رماتیسمی کهنه را داشت و یا خمیدگی سالها نشا کردن برنج در مزرعه. حرف نمیزد، تکهای از نان و نیمرو توی دهانم بود. روز به لحظهای رسیده بود که همه تردید دارند چراغ اتاقشان را روشن کنند یا نکنند. هنوز لبخند نزده بود تا دندانهایش را ببینم.
اینجور زنها، اسمشان یا پروانه است یا ... طاهره.» - از داستان «خال»
برچسب: بیژن نجدی