جاسوسی که از سردسیر آمد

جان لوکاره
ترجمه فرزاد فربد
انتشارات جهان کتاب
۲۸۱ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۰
۴ از ۵

داستان پلیسی-جنایی، به عنوان یکی از شاخه‌های ادبیات عامه‌پسند، کمتر جدی گرفته می‌شود و کار تئوریک زیادی روی آن انجام نشده است، اما با این وجود این نوع داستان دارای زیرژانرهای مختلف و مکاتب گوناگونی است. یکی از پرجذابیت‌ترین زیرژانرهای این نوع داستان چیزی است که به آن «داستان جاسوسی» می‌گویند، و چنان که می‌توان از نام آن هم پیش‌بینی کرد اغلب ماجرای نفوذ یک جاسوس به سیستم اطلاعاتی دولتی یک کشور، معمولا آلمان نازی، شوروی یا دیگر کشورهای کمونیستی، را روایت می‌کند. جان لوکاره، که مطابق انتظار انگلیسی هم هست، یکی از مهم‌ترین نویسنده‌های زنده داستان پلیسی-جنایی، و احتمالا بزرگ‌ترین نویسنده داستان جاسوسی همه دوران‌هاست. کتاب «جاسوسی که از سردسیر آمد» در بیشتر رده‌بندی‌های کتاب‌های لوکاره دومین یا سومین داستان موفق و خوب او به حساب می‌آید.

جاسوسی به نام لیماس، که از مسئولین رده میانی سرویس اطلاعاتی بریتانیا است، پیش از تکمیل ماموریتش در مدیریت عملیاتی که هدفش نفوذ به دستگاه جاسوسی آلمان شرقی است شکست می‌خورد و به همین دلیل از کار بی‌کار می‌شود و مورد توبیخ قرار می‌گیرد. لیماس کم‌کم روحیه‌اش را از دست می‌دهد، شغل‌های عادی بعدیش را هم رها می‌کند و به ولگردی دائم‌الخمر تبدیل می‌شود. بعد از آن که در یک درگیری خیابانی به زندان می‌افتد و مدتی حبس می‌کشد، آلمانی‌ها به سراغش می‌آیند و سعی می‌کنند او را به خود جلب کنند. لیماس به قصد همکاری با آن‌ها به آلمان می‌رود، اما در آن‌جا خلاف وعده زندانی می‌شود و مورد بازجویی برای تخلیه اطلاعاتی قرار می‌گیرد. اعترافات لیماس باعث می‌شود آلمانی‌ها به نفوذ جاسوسان دیگری در دم و دستگاه خودشان هم مشکوک شوند و به دنبال آن‌ها بیفتند.

نترسید! داستان را لو نداده‌ام! این‌هایی که خواندید بخش کوچکی از روترین سطح ماجراست. داستان پیچیده کتاب چندین لایه دارد و پس از یک بخش اولیه، که کلیت بسیار خلاصه شده‌اش را خواندید، مدام تغییر ماهیت می‌دهد و نه تنها شما، که خود شخصیت‌های داستان را هم متعجب می‌کند. در ضمن، در کنار این ماجرای جذاب جاسوسی، روایت‌های فرعی و درگیری‌های ذهنی و شخصی‌ای هم برای شخصیت‌ها پیش می‌آیند که هم دنبال کردن داستان را خوشایندتر می‌کنند و هم در نهایت به پایان‌بندی داستان شکل و بار عجیبی می‌دهند.

خود لوکاره در دهه‌های پنجاه و شصت میلادی جاسوس بوده و به همین دلیل هم تجربیات دست اول و قابل اتکایی از نحوه کار جاسوس‌ها دارد که قوت طرح داستانش را مدیون آن‌هاست. او در کتابش نه فقط روایت یک ماجرای جذاب، که شاید حتی مهم‌تر از آن، ترسیم سیستم حاکم بر زندگی امروزی و درگیری دشوار و دست‌اول شخصیت‌ها با آن را دنبال می‌کند و به این می‌پردازد که یک ساختار «مفید» لزوما «صحیح و اخلاقی» نیست. این موضوع، در کنار قدرت توصیف و شخصیت‌پردازی او، «جاسوسی که از سردسیر آمد» را به داستانی خوب تبدیل کرده که تصویرهایش تا مدت‌ها در یادتان خواهد ماند. ترجمه فرزاد فربد هم روان و متناسب در آمده است و موقع خواندن کتاب خیلی اذیتتان نخواهد کرد.

***

کارل، جاسوس لیماس، پس از پایان ماموریتی دارد از دیوار برلین رد می‌شود و به سمت لیماس می‌آید. لیماس از یک خانه در سمت غربی دیوار با دوربین به او نگاه می‌کند.

«لیماس کارل را تماشا می‌کرد که دوچرخه‌اش را به نرده‌ها تکیه داد و با بی‌اعتنایی به سمت اتاقک گمرک رفت. با خود گفت: اغراق نکن. بالاخره کارل بیرون آمد، برای مردی که کنار مانع ایستاده بود دست تکان داد و میلۀ سرخ و سفید آرام آرام به سمت بالا حرکت کرد. داشت رد می‌شد، داشت به سمت آن‌ها می‌آمد، موفق شده بود. فقط مانده بود ووپوی میانۀ جاده، خط مرزی، و سپس در امان بود.
در همان لحظه، کارل به نظر صدایی شنید، خطری را حس کرد؛ از روی شانه نگاهی انداخت، با خشم شروع کرد به پا زدن، روی فرمان دوچرخه خم شده بود. نگهبانِ تنها هنوز روی پل بود، و حالا برگشته بود و داشت به کارل نگاه می‌کرد. بعد، به شکلی کاملاً غیرمنتظره، نوافکن‌ها روشن شد، سفید و درخشان، روی کارل متمرکز شد و او را مثل خرگوشی که در نور چراغ جلو اتومبیلی گرفتار شده باشد گیر انداخت. کمی بعد صدای آژیری بلند شد، و صدای دستورهایی که دیوانه‌وار فریاد زده می‌شد. پیش روی لیماس دو مأمور پلیس به زانو نشستند، با دقت از میان شکاف سنگرِ کیسه شنی به جلو خیره شدند و ماهرانه تفنگ‌های خودکارشان را پر کردند.» - از صفحه ۱۶ کتاب

مرتبط:
+ سایت رسمی جان لوکاره
+ جان لوکاره در وبلاگ «توتستان»

خرمن سرخ

 داشیل همت
ترجمه فرهاد منشوری
انتشارات روزنه‌کار
۲۶۴ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۱
۴.۵ از ۵

پیش از داشیل همت، اغلب داستان‌های پلیسی و جنایی از درگیر شدن با جامعه‌های انسانی پرهیز داشتند. به حافظه‌تان رجوع کنید تا نمونه‌هایی از داستان‌های پوآرو و خانم مارپل به یادتان بیایدکه اغلب در فضایی محدود به یک خانواده و دوستان آن خانواده اتفاق می‌افتادند. موضوع هم اغلب یک قتل با انگیزه‌هایی مثل ثروت، انتقام و چیزهای شخصی دیگری از این دست بود. این قضیه تا حدی پیش می‌رفت که اغلب داستان‌های پلیسی خارج از شهرهای بزرگ و مثلا در تعطیلات خانواده اشرافی اتفاق می‌افتاد. خانم مارپل که خودش هم ساکن حومه لندن بود. شرلوک هلمز پرونده‌هایی داخل لندن هم داشت، و گاهی توی خیابان هم می‌رفت و حتی کارش به زندان هم کشید. در داستان‌های او گاهی با تعریف مناسبات بخشی از جامعه تصویری از کل آن ساخته می‌شد. اما باز با این وجود هیچ‌وقت جامعه شهری دوره او به شکل یک کل متشکل از اجزا درون داستان‌هایش نمود پیدا نکرد. گسترده کردن دامنه داستان پلیسی، به حدی که منعکس‌کننده صریح وضع حاضر جامعه باشد، شاید اصلی‌ترین تاثیری بود که داشیل همت بر این نوع داستانی گذاشت.

دانلد ویلسون پسر الایهیو ویلسون پیر است، پیرمردی که صاحب بیشتر از نیمی از تمام شهر و شاید حتی ایالت است و هیچ نیرویی مانع اجرای خواسته‌هایش نمی‌شود. دانلد با نظام اجتماعی کل شهر، که تحت کنترل چند گروه مافیایی و بیشتر از همه هم پدر خودش است، مشکل دارد. او سردبیر روزنامه‌ای است که صاحب امتیازش پدرش است. دانلد سعی دارد ابتدا با کار رسانه‌ای، و بعد از آن حتی با دخالت در امور جاری وضع را درست کند، و متوجه است که احتمالا در مقابل پدرش هم قرار خواهد گرفت. او به دفتر موسسه کارآگاهی کنتیننتال در سان‌فرانسیسکو زنگ می‌زند و از آن‌ها می‌خواهد کسی را برای کمک به شهر او، پرسون‌ویل (یا چنان که بین مردم متداول است پویزن‌ویل) بفرستند. راوی اول شخص داستان خرمن سرخ همین کارآگاه بی‌نام است که به محض ورودش به پویزن‌ویل، در صفحه پنجم داستان، متوجه می‌شود که دانلد ویلسون به قتل رسیده است.

راوی کارآگاه خصوصی است، و به همین دلیل تا کسی به او ماموریتی ندهد حق ندارد در کاری سرک بکشد. اما هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد بداند چه کسی دانلد را کشته. پلیس شهر هم از همان اول کار نشان می‌دهد که عملا خودش هم یکی از گروه‌های خلافکار شهر است. راوی به زور و با تهدید خودش را به استخدام پدر دانلد در می‌آورد. در جریان تحقیقش برای کشف راز قتل دانلد، کم‌کم کارآگاه و ما با فساد عمیق و گسترده شهر بزرگی روبه‌رو می‌شویم که هر بخشی از آن در توافقی به شکل مطلق به یک گروه سپرده شده. قاتل دانلد پیدا می‌شود، اما کارآگاه حالا خودش می‌خواهد که کمی اوضاع شهر را هم بزند. قانون و راه‌کارهایش هیچ کاربردی ندارند، و کارآگاه-راوی داستان تصمیم می‌گیرد نقش بازی کند و خود این گروه‌ها را به جان هم بیندازد.

این خلاصه طرح داستانی «خرمن سرخ» است؛ کتابی که از شاهکارهای داشیل همت است و در سال ۱۹۲۹ چاپ شده است. خط داستانی پیچیده، تعداد زیاد شخصیت‌های اصلی، تنوع فضاها، حرکت و جابه‌جایی شخصیت‌ها و چندبعدی بودن آدم‌های داستان از ویژگی‌های بارز کتاب هستند. کارآگاه، که به شدت از به زبان آوردن اسمش اجتناب می‌کند، نه فقط با نظریه‌پردازی و فرضیه‌سازی، که علاوه بر آن با درگیری فیزیکی با موضوع مورد تحقیق سعی در حل آن دارد. خود او هم گاهی دروغ می‌گوید، مست می‌کند، با زنان مختلف می‌خوابد و از آدم‌ها سوءاستفاده می‌کند. تصاویری که در کتاب خلق می‌شوند از نوعی هستند که تا مدت‌ها در یاد خواننده می‌مانند. «خرمن سرخ» از کتاب‌هایی است که بخش مهمی از سابقه ادبیات و سینمای آمریکا را در خودش دارد. این کتاب، با همین ترجمه، تازگی توسط انتشارات ترانه و به قیمت ۶۰۰۰ تومان تجدید چاپ شده است و می‌توان در کتاب فروشی‌ها پیدایش کرد.

***

«گفتم: «خیله خب.» و به طرف سیگارفروشی راه افتادم. در راه همۀ تلاشم این بود که دست‌هایم را طوری در دو طرف بدنم قرار بدهم که معلوم شود هر دو خالی‌اند.
چیزی به روشن شدن هوا نمانده بود. خیابان رنگ دود به خود گرفته بود. صدای گام‌هایم به شدت سکوت خیابان را در هم می‌شکست.
جلوی در سیگارفروشی ایستادم و با انگشت روی شیشۀ پنجره ضربۀ نسبتاً آرامی زدم. پرده کرکرۀ شبز رنگ داخل سیگارفروشی، شیشۀ پنجره را تبدیل به آینه کرده بود. در این آینه دو مرد را دیدم که به سمت دیگر خیابان می‌رفتند.
هیچ صدایی از داخل مغازه به گوش نرسید. این بار محکم‌تر روی شیشه کوبیدم و دستم را پایین آوردم تا دستگیره در را تکان بدهم.
کسی از داخل توصیه کرد که:
- «حالا که سالمی، راهتو بکش از این جا برو.»» - از صفحه ۶۷ کتاب

مرتبط:
+پرونده‌ای درباره داستان پلیسی، روزنامه همشهری

حق‌السکوت

ریموند چندلر
ترجمه احسان نوروزی
انتشارات مروارید
۲۲۰ صفحه، ۲۷۰۰ تومان
چاپ دوم، تیر ۱۳۸۶
۳.۵ از ۵

اگر چندلر خوانده باشید حتما فیلیپ مارلو را می‌شناسید. مارلو، مخلوق دوست‌داشتنی چندلر، کارآگاهی خصوصی است که شخصیت اول تقریبا تمام داستان‌های چندلر است. او مردی است در اواخر دوره جوانی و اوایل میان‌سالی، مجرد، و پابند به اصول اخلاقی خودش؛ اصولی که لزوما با قوانین سازگار نیستند. اما همین نیست. مارلو در ازای پول کار می‌کند، اما گاهی بی‌پول هم کار می‌کند. پیش می‌آید که حتی از جیب هم روی یک پرونده خرج کند. زندگی ساده‌ای دارد، ولی پول‌هایش را جمع کرده و یک اولدزموبیل درست و حسابی برای خودش خریده. یک بار عاشق زنی شده و هنوز گاهی به یادش می‌افتد. گاهی با خلاف‌کار پرونده‌اش هم‌ذات‌پنداری دارد، درکش می‌کند، و حتی در یک داستان فراریش می‌دهد. به عقیده خیلی‌ها، فیلیپ مارلو کامل‌ترین نمونه قهرمانان رمان سیاه است که تا به حال ساخته شده.

رمان حق‌السکوت به این ترتیب شروع می‌شود: فیلیپ مارلو از طرف یک وکیل مامور می‌شود تا دختری را دنبال کند. همین. نه قتل و جنایتی در کار است و نه حتی دزدی‌ای. مارلو نمی‌داند دختر کیست و چه کار کرده. اما روش کار مارلو مزدوری نیست. او باید بداند چه کار می‌کند. بنابر این، مثل اغلب اوقات، به جاده خاکی می‌زند. کارآگاهی که مامور شده تا دختر را مخفیانه دنبال کند خودش را به او نشان می‌دهد، به او می‌گوید که مامور شده تعقیبش کند، و از او می‌پرسد که چرا. مارلو به زور از هر منبعی که بتواند اطلاعات بیرون می‌کشد، از جانش مایه می‌گذارد و تا دم مرگ می‌رود، و کم‌کم ماجرای دختر آن قدر شاخ و برگ پیدا می‌کند که تبدیل به یک پرونده پلیسی درست و حسابی می‌شود.

رمان سیاه، که نوعی جدید از رمان جنایی-پلیسی بود، دو اوج مهم داشت: داشیل همت و ریموند چندلر. داشیل همت را عملا به عنوان مبدع این نوع داستان می‌شناسند و چندلر، که داستان‌نویسی را تقریبا بعد از همت شروع کرد، آن را تکمیل کرد. علاوه بر ویژگی‌های مضمونی و فضاسازی‌های جدید این نوع داستانی، دیالوگ‌های قوی و توجه به نثر در رمان سیاه بسیار بارز است. به طور خاص در مورد چندلر، نثر بدون آن که مصنوعی یا متکلف باشد، آن چنان قوی و تاثیرگذار است که زبان خیلی‌ها را به تحسین باز کرده (جویس کرول اوتس نثر چندلر را در دنیای ادبیات «بی‌مانند» توصیف می‌کند و پل اوستر معتقد است که آمریکا تا به حال نتوانسته از هیچ‌جا بهتر از «منظر و شیوه‌ای که چندلر برای سخن گفتن یافت» به خود بنگرد). متاسفانه ترجمه این کتاب در تولید نثری معادل نثر اصلی در فارسی موفق نبوده است، اما در همین جا هم هر از گاهی که چندلر واقعی از پشت متن ترجمه شده سرک می‌کشد می‌توان از او لذت برد.

(سه نکته: اول این که متن انگلیسی بعضی از رمان‌های چندلر را می‌توانید به راحتی روی اینترنت پیدا کنید؛ دوم این که جز این کتاب، در فارسی کتاب‌های «قاتل در باران» با ترجمه امید نیک‌فرجام و «خواب گران» با ترجمه قاسم هاشمی‌نژاد را هم خوانده‌ام، و به نظرم نیک‌فرجام در نزدیک شدن به چندلر از همه موفق‌تر بوده است؛ و سوم این که تا آن‌جا که می‌دانم، جز این سه کتاب که اسم بردم، کاوه میرعباسی هم داستان «بانوی دریاچه» را در سری کتاب‌های سیاه انتشارات طرح‌نو ترجمه و چاپ کرده که حالا دیگر خیلی سخت گیر می‌آید، اما چاپ جدید آن به زودی با قیمت ۶۰۰۰ تومان به بازار می‌آید. میرعباسی بنا بوده کتاب «خداحافظی طولانی» چندلر را هم در همین سری ترجمه کند که تا به حال چاپ نشده است. این‌جا هم خبر از چاپ کتابی هست که من تا به حال ندیده‌امش.)

***

«اولین حس این بود که اگر کسی باهام بلند حرف زد بزنم زیر گریه. دوم، این که اتاق برای سرم خیلی کوچک است. جلوی سرم از عقبش کلی فاصله داشت و دو طرفش از هم دور بودند، گرچه ضربان گنگی از این شقیقه به آن شقیقه‌ام می‌کوبید. این دوره زمانه هم که فاصله مهم نیست.
سومین حس این بود که از جایی نه چندان دور صدای ناله‌ای از ته گلوی کسی می‌آید. چهارمین حس و آخرینش این بود که آب یخ روی پشتم می‌ریزد. روکش تخت نشان می‌داد که روی صورتم خوابیده‌ام، البته اگر اصلا صورتی داشته باشم. آرام برگشتم و نشستم و صدا با یک تالاپ قطع شد. چیزی که صدا می‌کرد و تالاپ کرد، حوله‌ی گره‌زده‌ای پر از قالب یخ در حال آب شدن بود. یک نفری که خیلی خاطرم را می‌خواسته گذاشته بودش پشت سرم. یک نفری هم که کم‌تر دوستم داشته کوبیده بود پشت سرم. شاید هردوشان یک نفر بود. خب حال و هوای آدم‌ها عوض می‌شود.» - از صفحه ۴۵ کتاب

مرتبط:
+ «خداحافظی با فلیپ مارلوی خسته»، مقاله مهدی یزدانی خرم در معرفی رمان، روزنامه اعتماد
+ «رمان پلیسی چیست؟» به همراه «تولد رمان سیاه» در سایت مد و مه
+ «درباره ریموند چندلر»، فردریک جیمسن، مازیار اسلامی، مجله ارغنون
+ «ریموند چندلر از زبان بیلی وایلدر» در بلاگ کابوسهای فرامدرن

برچسب: 

انگیزه‌های غیرطبیعی

پی. دی. جیمز
ترجمه خسرو سمیعی
انتشارات طرح نو (کتاب‌های سیاه)
چاپ اول، ۱۳۷۸
۲۴۵ صفحه، ۲۳۰۰ تومان
۲.۵ از ۵

«جسد که دست‌هایش بریده شده بودند در کف قایقی بادبانی که در نزدیکی ساحل سوفولک بدون هدف در حرکت بود، قرار داشت.جسدِ مرد میانسالی بود، جسد مردی شیک. به جای کفن لباسی تیره که راه‌راه باریک داشت تن لاغرش را پوشانده بود. لباس، در زمان مرگ نیز به اندازه زمان حیات صاحبش زیبا به نظر می‌رسید. کفش‌های سفارشی‌اش، علی‌رغم نوک‌های پهن و خراش‌های جزئی، هنوز در اثر واکس می‌درخشیدند و کراواتی ابریشمی زیر سیب آدم برآمده‌اش گره خورده بود. این مسافر نگون‌بخت برای گردش در شهر این‌گونه با دقت لباس پوشیده بود نه برای گردش در دریایی خلوت و نه برای مرگ.» - بند اول کتاب

پی دی جیمز هم، مثل همه جنایی‌نویسان دیگر، کارآگاهی دارد که با تکیه بر نبوغ و جسارتش پرونده‌ها را حل می‌کند. در مورد او، این کارآگاه زبردست آدام دالگلایش است، سربازرس اسکاتلندیارد، میان‌سال، و البته که مجرد. اما علاوه بر این‌ها، دالگلایش ویژگی منحصر به فردی هم دارد: او شاعر است. و حالا کارآگاه شاعر، بعد از حل یک معمای قتل پیچیده و در میانه یک درگیری عشقی، با استفاده از یک مرخصی چند روزه به دیدار عمه‌اش در سوفولک، ییلاقی در حومه لندن که استراحتگاه نویسندگان و روشنفکران است، می‌رود تا در آرامش ویلای بزرگ این پیرزن خودساخته آشوب درونش را کمی آرام کند و به رابطه‌اش با زن دلخواهش بیندیشد.

ورود دالگلایش به سوفولک مصادف می‌شود با کشف جسد دست بریده، که متعلق به یک نویسنده داستان‌های پلیسی و از همسایگان عمه است، و کارآگاه بیچاره هر چه تلاش می‌کند نمی‌تواند خودش را بیرون این ماجرا نگه دارد. او البته به طور رسمی درگیر پرونده نمی‌شود، و در واقع، مسئول قانونی پیگیری ماجرا کارآگاهی از پلیس محلی است، اما دالگلایش ناگزیر در بحث‌ها و پرگویی‌های دوستان نویسنده‌اش درباره قتل شرکت می‌کند و متوجه می‌شود که مقتول ایده نوشتن رمانی را داشته که با توصیف جسد مردی با دستان بریده در قایق آغاز شود، یعنی دقیقا همان وضیعتی که جسد خودش در آن پیدا شد.

دالگلایش ماجرا را دنبال می‌کند و استمرارش در آخر به کشف راز قتل هم می‌انجامد. در طول رمان، گاه به گاه توصیفات درخشان و ملاقات‌های زیبایی با افراد مختلف شکل می‌گیرند که جدای از ارزشی که می‌توانند در راه حل معما داشته باشند، لحظاتی را خلق می‌کنند که به خواننده لذت ادبی هم می‌دهند. البته تعداد این لحظات خیلی زیاد نیست و کتاب همچنان یک رمان جنایی باقی می‌ماند. به نظر من، دقیقا در تولید یک داستان جنایی کامل هم هست که جیمز ناکام می‌ماند. راز قتل، در آخر داستان، با گوش دادن به اعترافات قاتل در مورد شیوه و انگیزه قتل، از یک نوار ضبط شده که در حکم وصیت اوست، کشف می‌شود. گر چه در پایان داستان متوجه می‌شویم که کارآگاه ما تقریبا تمام ماجرا را متوجه شده بوده و برای جمع‌آوری مدارک علیه مجرمین هم کارهایی کرده، اما در مجموع کل روند راضی‌کننده نیست. به گمانم دلیل این اتفاق ناخوشایند هم این است که خواننده، به خاطر ناقص بودن اطلاعاتش، نمی‌تواند در فرآیند حل مسئله با کارآگاه همراهی و یا صحیح‌تر، رقابت کند و در آخر کار، که قاتل خودش خودش را در اعترافاتش معرفی می‌کند، حس می‌کند کمی کلاه سرش رفته است.

مجموعه کتاب‌های سیاه انتشارات طرح نو، که بنایشان بر ترجمه و چاپ آثار جنایی و پلیسی مهم دنیا از شرلوک هلمز تا امروز، آن هم با ترجمه اکثرا خوب مترجمانی نامی است، مجموعه بسیار ارزشمندی است که با وجود آن که از تمام عناوین چاپ شده‌اش استقبال خوبی نشد و چاپ اول بعضی‌ها، مثل همین «انگیزه‌های غیرطبیعی»، بعد از دوازده سال هنوز در تک و توک کتاب‌فروشی‌ها خاک می‌خورد، باز هم گه گاه کتاب جدیدی بر عناوینش افزوده می‌شود. اگر علاقه‌مند داستان‌های جنایی هستید و تا به حال از این مجموعه چیزی نخوانده‌اید، توصیه من این است که به هر کدام از کتاب‌هایش که دستتان رسید نگاهی بیندازید.

مرشد و مارگریتا

میخائیل بولگاکف
ترجمه عباس میلانی
فرهنگ نشر نو
۴۴۳ صفحه، ۹۰۰۰ تومان
چاپ دهم، ۱۳۸۹
۴ از ۵

برای رمان «مرشد و مارگریتا» می‌توان دو نیمه در نظر گرفت. نیمه اول با ورود مردی سیاه‌پوش با چشمانی دو رنگ به مسکو آغاز می‌شود. او در بدو ورود با یک شاعر جوان و یک سردبیر پیر وارد بحثی درباره وجود یا عدم وجود مسیح، و به طبع آن شیطان، می‌شود و در پایان بحث برای سردبیر پیر پیش‌بینی می‌کند که امروز عصر سرش از تن جدا خواهد شد. این اتفاق می‌افتد، و شاعر جوان به دنبال غریبه سیاه‌پوش می‌افتد و دوستان او را هم می‌بیند. یکی یک مرد لاغر و ژولیده با لباس مندرس و عینکی کج و معوج است و دیگری گربه بزرگی که بلیط می‌خرد و سوار مترو می‌شود. شاعر با تعریف کردن آن چه دیده برای دیگران دیوانه به حساب می‌آید و در تیمارستان جدید شهر بستری می‌شود.

غریبه سیاه‌پوش خودش را معرفی می‌کند: پروفسور ولند، استاد جادوی سیاه. او کاری می‌کند که مسئولین تئاتر بزرگ شهر، بدون این که خودشان بدانند، یک هفته سالن را در اختیارش بگذارند. شب اول برنامه شعبده‌بازی ولند اجرا می‌شود. او و دوستانش در آن شب و شب‌های بعد همه کار می‌کنند و مسکو را کامل به هم می‌ریزند: لباس‌های کهنه خانم‌های شهر را با لباس‌های نوی بنگاه‌های مد پاریس عوض می‌کند و بعد این لباس‌ها محو می‌شوند، از آسمان پول می‌بارد، سر یک نفر از تنش جدا می‌شود و بعد دوباره روی تنش می‌چسبد، یکی از مسئولین غیب می‌شود و در غیابش کت و شلوارش مسئولیت‌هایش را انجام می‌دهند، کل کارمندان یک اداره عریض و طویل با هم یک ترانه را می‌خوانند، و ... من با دلی آرام و قلبی مطمئن به این نیمه اول کتاب، که تا صفحه ۲۳۷ طول می‌کشد، ۵ از ۵ می‌دهم.

در تیمارستان، شاعر با دیوانه دیگری هم‌صحبت می‌شود که خودش را «مرشد» می‌نامد. مرشد نویسنده بوده و داستانی درباره پونتیوس پیلاطس، حاکم اورشلیم در زمان تصلیب مسیح، نوشته و پس از آن که نتواسته چاپش کند، در اوج سرخوردگی، رمانش را سوزانده. مرشد پیش از ورود به تیمارستان درگیر عشق متقابل با زنی به نام مارگریتا می‌شود. نیمه دوم رمان داستان تلاش مارگریتا است برای رسیدن به مرشد. او از ولند وعده می‌گیرد که اگر آن چه می‌خواهد را انجام دهد، به مرشد می‌رسد و پس از آن ماجراهای مارگریتا است در دنیای عجیب و غریب و سحرانگیز ولند و دوستان.

به زعم من، متاسفانه نیمه دوم کتاب نمی‌تواند رمان را کامل کند. توجیه داستانی دقیقی برای تمام آن چه در این نیمه اتفاق می‌افتد پیدا نمی‌کنم، و در بهترین شرایط می‌توانم فکر کنم که در این نیمه بیشتر تاکید بر نمادهاست—و این برای من راضی‌کننده نیست. در آخر هم یعضی صحنه‌ها و اتفاقات بی‌کلید رها می‌شوند. اما جدای از این‌ها، توانایی بولگاکف در ارائه توصیفات بی‌نظیر، که به شکل عجیبی زنده و ملموس می‌شوند، تحسین‌برانگیز است. او در هر سه فضای رمانش، یعنی وضع فعلی مسکو و حضور ولند، دنیای رابطه مرشد و مارگریتا، و بخش‌هایی از رمان مرشد که در اورشلیم دو هزار سال پیش می‌گذرد، آن چه را که می‌خواهد به بهترین نحو می‌سازد. طنز ظریف و گزنده بولگاکف هم در تمام طول رمان قابل ردیابی است. و شاید بارزتر از هر خصیصه دیگری، تخیل شگفت‌انگیز بولگاکف در به هم ریختن مسکوی دوران خودش، یعنی اوج کمونیسم، به دست ولند است که مدام خواننده را غافلگیر می‌کند، و احتمالا اصلی‌ترین دلیلی است که خیلی‌ها بر رابطه این کتاب و چیزی که «رئالیسم جادویی» می‌خوانندش تاکید کرده‌اند.

***

«واسیلی استپانوویچ تا وارد شد، از شدت وحشت کیف از دستش افتاد. وحشتش کاملا موجه بود.
پشت میز عظیم، با دوات بزرگ بلورش، کت و شلواری تهی نشسته بود. قلم خشکی، بی‌آنکه در دست کسی باشد، با شتاب بر کاغذی حرکت می‌کرد. کت و شلوار، پیراهن و کراوات داشت، در جیب بغلش، خودنویسی آویزان بود، ولی فراز یقه، گردن و سری نبود و از آستین کت هم مچ دستی بیرون نمی‌زد. کت و شلوار سخت مشغول کار بود و به سر و صداهایی که در اطرافش می‌گذشت توجهی نداشت. کت و شلوار، متوجه ورود کسی شد، به پشت صندلی لم داد و از جایی که اندکی بالاتر از یقه بود، صدای آشنای پروخور پتروویچ شنیده شد:
"چه کار داری؟ مگر علامت دم در را ندیدی؟ نوشته بود کسی را نمی‌پذیرم."» - از صفحه ۲۰۷ کتاب

مرتبط:
+ نگاهی به رمان مرشد و مارگریتا، شهرام عدیلی‌پور، سایت جن و پری
+ «تنها متن است که می‌ماند»، مقاله امیرحسین یزدان‌بد در روزنامه اعتماد
+ «همچون یک خیال ساکت»، مقاله جواد عاطفه در سایت جن و پری

لب بر تیغ

حسین سناپور
نشر چشمه
۱۶۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۹
۲ از ۵

سمانه دختر یکی از خانواده‌های اعیان شهر است. خانه‌شان در خیابان حسابی است، پایین میدان تجریش. یک نوچه لات موتوری، که شغل اصلیش کیف‌قاپی است، عاشق شده و دنبالش می‌افتد. اسم پسرک داوود است. پدر سمانه پلیس خبر می‌کند. داوود با پلیس‌ها درگیر می‌شود، می‌زندشان و فرار می‌کند. فرنگیس، که زن‌بابای سمانه است، گذشته بدی داشته که از شوهرش، یعنی پدر سمانه، قایمش کرده. همین گذشته ناجور آتو دست کسی به اسم ثقفی می‌دهد که با کمک فرنگیس نقشه‌ای بکشند و سمانه را بدزدند، تا از پدرش اخاذی کنند. آن‌ها یک دسته لات را اجیر می‌کنند برای آدم‌دزدی. درست سر بزنگاه، داوود می‌پرد وسط و به ضرب تیزی دو نفر را از پا در می‌آورد و یکی را هم زخمی می‌کند. بعد سمانه را نجات می‌دهد و به خانه خودشان، که طبعا کثیف و خرابه و شلوغ است، می‌برد.

سمانه فردای آن روز به خانه خودشان برمی‌گردد، ولی دیگر سمانه قدیم نیست. او هم عاشق داوود می‌شود و گذشته مرفه خودش را نفی می‌کند. پدرش، با وجود این اتفاقات، هنوز حکم عقل سلیم را دارد و درگیر مادیات و حفظ شان و شئونات خودش است. فرنگیس از خودش بدش می‌آید، اما ثقفی هم‌چنان پیگیر اجرای نقشه‌اش است. از آن طرف، رفقای کسانی که چاقوی داوود ناکارشان کرد، دره به دیار به دنبال پیدا کردن داوود می‌افتند. امیرخان، گنده لات قضیه، عزم کرده که حتما انتقام رفیق گرمابه و گلستانش، منصور، را بگیرد. از آن طرف سمانه، علی‌رغم مخالفت‌های خانواده، با داوود به پارک و رستوران می‌رود و ...

من تا به حال کاری از حسین سناپور نخوانده بودم، و با وجود تعریف‌هایی که از «نیمه غایب» و «ویران می‌آیی» شنیده بودم، تجربه اولم از او متاسفانه تجربه بدی بود. فکر می‌کنم از همین خلاصه دو بندی‌ای که از ماجرای کتاب دادم هم مشخص شده باشد که قصه از چه نوعی است و در چه دسته‌ای قرار می‌گیرد. می‌شد انتظار داشت که یک همچین قصه تکراری‌ای، به کمک پرداخت مناسب یا منظر جدید داستان‌نویس، یا اقلا به لطف بازی‌ها و زیرکی‌ها کلامی و فرمی، ارزش باز شنیدن پیدا کند، اما در پرداخت هم هیچ اتفاق خاص و چشم‌گیری نمی‌افتد. بارزترین خصیصه ظاهری کتاب پرش‌های منظر راوی در فصل‌های کوتاه کمتر از ده صفحه‌ای است، که کمکی به نجات داستان نمی‌کنند و حتی می‌شود از آن‌ها این بهانه را هم گرفت که نویسنده با حذف محدودیت منظر راوی، آن هم بی‌توجیه قوی، صرفا کار خود را برای سرک کشیدن به هر جا و تعریف کردن هر بخش از ماجرا که باب طبعش بوده راحت کرده است.

***

«گوریل راه افتاد، صندلی را با پا از جلوِ راهش کنار زد. جلوِ میز که رسید، همین‌طوری دست برد روی میز و تقویم رومیزی را پرت کرد طرفِ صورت ثقفی. ثقفی دست نگه داشت جلوِ صورتش. چشم‌های امیرکله انگار نه به او که به نوک دماغ خودش خیره بود و او را نمی‌دید و هیچ‌چیز دیگری را هم نمی‌دید.
گفت: «یک گندی زده‌اید و آمده‌اید دستِ پیش بگیرید. درست است؟»
دست‌های امیرکله دراز شد و او توی دست‌های امیرکله از روی صندلی کنده شد و از پشت کوبیده شد روی میز. با وجود دردِ پُشتش و سرش، که معلوم نبود به چه خورده بود، حواسش به چشم‌های او بود و به حرف‌های خودش که کی می‌توانند کاری کنند که دیگر آن‌طور به او نگاه نکند.» - از صفحه ۴۲-۴۳ کتاب

مرتبط:
+ یادداشت کوتاه مریم اسحاقی بر کتاب
+ «بابا ما خرابتیم به مولا!»، افاضات شیخ پشم الدین، بلاگ‌دار «مطبع الموالات»، در باب کتاب
+ «جاشیه به جای متن»، دعوت به خواندن «لب بر تیغ» در روزنامه فرهیختگان

نوازنده همراه و بیماری سیاه

نینا بربرووا
ترجمه سروژ استپانیان
نشر کارنامه
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۵
۲۰۶ صفحه (جیبی)، ۳۹۵۰ تومان
۳.۵ از ۵

«نوازنده همراه و بیماری سیاه» مجموعه دو داستان حدودا صد صفحه‌ای است از نینا بربرووا، نویسنده روس. «نوازنده همراه» در قالب دست‌نوشته‌های زنی است که پس از مرگ او پیدا شده‌اند و پس از ویرایش به چاپ سپرده شده‌اند. زن، که نامش سونیا بوده، داستان زندگیش را از کودکی تا میان‌سالی نوشته است. او نوازنده پیانو و ساکن پترزبورگ بوده و پس از انقلاب روسیه، به دلیل وضع بد مالی از ۱۸ سالگی مجبور به کار کردن می‌شود. کاری که پیدا می‌کند نوازندگی همراه یک زن خواننده مشهور به نام ماریا نیکلایونا است. از آن پس زندگی سونیا با زندگی ماریا گره می‌خورد. آن‌ها ابتدا به تورهای دور روسیه می‌روند و بعد هم به همراه همسر ماریا قاچاقی کشور را ترک می‌کنند و به پاریس می‌روند. ماریا درگیر یک ماجرای عشقی می‌شود و سونیا شاهد ماجراست، تا آن که عاقبت ماریا و عاشقش به آمریکا می‌روند و او را تنها می‌گذراند.

داستان دوم، به نام «بیماری سیاه»، روایت اول‌شخص مردی است به نام یوگنی پتروویچ که تصمیم می‌گیرد گوشواره‌های یادگار زنش را بفروشد و از پاریس، که در آن زندگی می‌کند، به آمریکا برود؛ به دنبال دوستی به نام دروژین که در شیکاگو زندگی می‌کند و شبیه اسب است. داستان سه بخش دارد. بخش اول در پاریس است و از تلاش یوگنی برای فروش گوشواره‌ها تا هم‌خانه شدنش با یک دختر بالرین زیبا و ترک پاریس به مقصد نیویورک را شامل می‌شود. بخش دوم در نیویورک می‌گذرد و شرح اقامت یک ساله یوگنی به عنوان پیشکار و منشی نزد نویسنده‌ای روس و روابط عاشقانه یوگنی با دختر نویسنده است. بخش سوم هم گفتار کوتاهی است از یوگنی در شیکاگو.

هر دو داستان به نوعی شرح درون به هم ریخته و روان متزلزل شخصیت‌هایشان هستند. در واقع، به نظر می‌رسد در این دو داستان ماجرا فرع بر شخصیت است. در «نوازنده همراه» ماریا به شدت بی‌اعتماد به نفس است و خود را وصله وجود سونیا می‌داند. توجه مردم به سونیا از سر میل و رغبت است و توجه به ماریا از سر ترحم. ماریا حس می‌کند نه استعداد دارد، نه هوش، و نه زیبایی. او میل دارد که در فرصتی محتمل ضربه‌ای اساسی به خوشبختی سونیا وارد کند، اما حتی در این کار هم ناکام می‌ماند. ماریا در تصور حقیر از خود فرو می‌رود، و متوجه نمی‌شود که دیگران ظاهرا چنین برداشتی از او ندارند.

یوگنی «بیماری سیاه» هم بیشتر به خوابگردها می‌ماند. او بی‌دلیل روشنی به دنبال یک خیال خود را آواره می‌کند و اما پیگیر همان خیال هم نیست. در هر جا و به هر کسی که امکانش را به او می‌دهد دل می‌بندد، و بعد از آن که رابطه‌ای شکل می‌گیرد ناگهان رها می‌کند و دور می‌شود. یوگنی می‌خواهد از خودش فرار کند، و نمی‌تواند.

نینا بربرووا در سال ۱۹۰۱ در روسیه به دنیا آمد و بعد از انقلاب از این کشور فرار کرد. مدتی در اروپا چرخید و از سال ۱۹۲۵ تا ۱۹۵۰ در پاریس ساکن شد. بعد از آن به آمریکا رفت و تا ۱۹۹۳، سال مرگش، در آن‌جا ادبیات روسی تدریس کرد. داستان «نوازنده همراه» را در سال ۱۹۸۵، و «بیماری سیاه» را در ۱۹۵۸، هر دو در پاریس منتشر کرد. جز داستان‌نویسی، شرح و نقدهایی بر آثار دیگران هم نوشت که به خصوص مقالاتش درباره آثار نابوکوف از معتبرترین بحث‌ها در این زمینه هستند. کتاب «نوازنده همراه و بیماری سیاه»، با ترجمه روان سروژ استپانیان و چاپ زیبای انتشارات کارنامه، مدخل خوبی برای آشنایی با دنیای داستانی این نویسنده است.

***

«آن موقع ساعت کوچک طلای او را فروختم و از مخمصه نجات پیدا کردم. جواهرفروشی که ساعت را خرید از من خواست که هفتۀ دیگر به او سر بزنم و اضافه کرد:
- اگر ساعت را به قیمت خوب بفروشم باز هم کمی به شما پول می‌دهم.
هفتۀ بعد وقتی سراغش رفتم گفت:
- ساعت را دیروز به قیمت خوبی فروختم. بنابراین ده درصدِ دیگر به شما تعلق می‌گیرد. من برای خودم هیچ وقت بیش‌تر از بیست درصد سود در نظر نمی‌‌گیرم. این قانون و قاعدۀ من است.» - از داستان «بیماری سیاه»، صفحه ۱۲۰ کتاب

گور به گور

ویلیام فاکنر
ترجمه نجف دریابندری
نشر چشمه
چاپ دوم، پاییز ۱۳۸۲
۳۰۴ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
۵ از ۵

ادی باندرن، زن روستایی، می‌میرد. او وصیت کرده که جنازه‌اش را برای دفن به جفرسن ببرند. جفرسن شهر خانواده ادی بوده، و از محل زندگی فعلیش چند فرسنگی فاصله دارد، طوری که در شرایط عادی با قاطر و گاری و بار، یک تا دو روز راه است. شوهر ادی، انسی، به همراه پنج فرزندشان راه می‌افتند و جنازه را می‌برند تا به وصیت ادی عمل کنند. اما رودخانه طغیان کرده، پل خراب شده، قاطرها می‌میرند، پای یک از بچه‌ها می‌شکند، جنازه می‌گندد، سفر طول می‌کشد، و ... این خلاصه ماجراهایی است که درنتیجه آن‌ها ادی «گور به گور» می‌شود.

«گور به گور» تعداد زیادی فصل دارد که کوتاه‌ترینشان دو کلمه و بلندترینشان حدود یازده صفحه است. عنوان هر فصل اسم یکی از شخصیت‌های داستان است، و راوی آن فصل هم همان شخصیت است. شیوه روایی داستان سیال ذهن است و صدای راوی‌ها در واقع صدای ناخودآگاه شخصیت‌های داستان است. در نقل داستان، سهم ذهن دارل، فرزند دوم ادی، از همه بیشتر است. جالب آن که زمان روایت شخصیت‌های مختلف با هم متفاوت است، و از بین شخصیت‌ها دارل تنها کسی است که تمام داستان را در زمان حال و با فعل مضارع تعریف می‌کند. جوئل، فرزند سوم، هم کم‌حرف‌ترین شخصیت‌های اصلی رمان است. او تنها یک فصل یک صفحه‌ای دارد که در آن از آرزوهایش حرف می‌زند.

خواندن «گور به گور» سخت و لذت‌بخش است. سخت از آن جهت که صداهای بسیاری را می‌شنوید از ناخودآگاه ذهن‌های متعددی که هر کدام به شیوه خودشان به مسائل خودشان فکر می‌کنند و همه هم لزوما «سالم» نیستند. کنار هم چیدن این صداهای متفاوت و تشخیص حقیقت بیرونی و انطباق آن با واقعیت درونی هر کدام از این ذهن‌ها نیازمند صرف انرژی و وقت زیادی است. به همین دلیل هم خواندن «گور به گور» یک فعالیت ذهنی سنگین است که بعد از انجام آن احساس خستگی می‌کنید. اما لذت خواندن این رمان هم به همین پیچیدگی ربط دارد. خواننده مدام در حال تلاش برای درک موقعیت خود و حل معماهای بسیاری است که به ذهنش هجوم می‌آورند. حل هر کدام از این معماها هم‌زمان حس غرور ناشی از پیروزی در یک نبرد، و میل به تحسین معمار چیره‌دست این بازی را در او بیدار می‌کنند. به علاوه، فرصت به دست آوردن درک مستقیم از درون شخصیت‌های مختلف هم برای خیلی‌ها لذت‌بخش است.

چاپ و قیافه و ظاهر کتاب مناسب و خوشایند است. ترجمه دریابندری هم، چنان که انتظار می‌رود، بسیار عالی است. مترجم در مقدمه‌اش توصیح داده که «گور به گور» عنوانی است که خودش برای کتاب انتخاب کرده، زیرا کوتاه‌ترین عبارت فارسی که به نظرش معنای عنوان اصلی را دقیق بیان کند این است: «همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می‌مردم». عنوان انگلیسی کتاب هست: “As I Lay Dying”، که نقل قولی است از اودیسه هومر. در تطابق با این رمان، نزدیک‌ترین شخصیتی که می‌توان به عنوان فاعل این جمله در نظر گرفت ادی است، زیرا اوست که مرده و در تابوتش دراز کشیده است. به همین دلیل، گر چه «گور به گور» عنوان بسیار متناسبی برای این رمان است، دانستن این که اسم کتاب عبارتی است که ادی راوی آن است، باری به داستان اضافه می‌کند که در عنوان فارسی آن نیست.

***

«به اَدی گفتم شگون نداره آدم کنار جاده زندگی کنه، عین همۀ زن‌ها به من می‌گه «خوب پس خونه‌ت رو ببر یک جای دیگه.» ولی من به‌ش گفتم این کار شگون نداره، چون که خداوند جاده رو برای حرکت درست کرده: برای همینه که جاده رو تخت خوابونده رو زمین. خدا اگه بخواد یه چیزی دائم حرکت کنه درازش می‌کنه رو زمین، مثل خود جاده، یا اسب، یا گاری؛ اگه بخواد یه چیزی سر جاش وایسه سر پا درستش می‌کنه، مثل درخت یا آدم. پس خداوند قصدش این نبوده که آدمیزاد کنار جاده زندگی کنه، چون که می‌گم آخه کدومش اول پیدا می‌شه، جاده یا خونه؟ هیچ دیده‌ای خدا بیاد جلو یک خونه جاده بکشه؟» - انسی، صفحه ۵۲-۵۳ کتاب

مرتبط:
+ «گور به گور» در منو
+ مصاحبه کوتاه خبرگزاری مهر با نجف دریابندری درباره «گور به گور»
+ مقاله «فاکنر صدای خروشان می‌سی‌سی‌پی»، علی شروقی، روزنامه اعتماد

سووشون

سیمین دانشور
انتشارات خوارزمی
۳۰۷ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
چاپ شانزدهم، بهمن ۱۳۸۸
۳ از ۵

داستان سووشون در شیراز می‌گذرد، هم‌زمان با جنگ دوم جهانی، در دوره‌ای که انگلیسی‌ها از جنوب وارد ایران شدند و به بهانه مقابله با روس‌ها و هر بهانه دیگری، داشتند به سمت شمال ایران حرکت می‌کردند و البته از هر جا هم که رد می‌شدند آن قدر پایگاه می‌زدند و نفوذ می‌کردند که عملاً آن منطقه را، گر چه به صورت غیررسمی، اشغال می‌کردند. نظام کنترلی داخل کشور هم هنوز فئودالی است و خان‌ها مالک زمین و محصول آن هستند. شخصیت اول رمان، زری، یا زهرا، همسر یکی از همین خان‌های شیرازی است به اسم یوسف.

البته یوسف خان خوبی است. یعنی به فکر مردم است و در واقع در مقابل تصویر کلیشه‌ای خان‌ها قرار می‌گیرد که ارباب ظلم و جورند. او در واقع روشن‌فکر جامعه آن روز است و برای بهبود وضع مردم تلاش می‌کند و این است که رعیتش به سرش قسم می‌خورند. نخ روایی اصلی رمان هم از همین نوع‌دوستی و آزادگی یوسف بیرون می‌آید. انگلیسی‌های مقیم شیراز برای تامین نیروهای خودشان نیاز به آذوقه بسیار دارند و به همین دلیل هم محصول تمام خان‌های اطراف را خریده‌اند، و شرایط طوری شده که انتظار پیشامد کردن قحطی در شیراز نامعقول نیست. یوسف اما، به همراه چند مالک دیگر، از فروش محصول به خارجی‌ها سر باز می‌زنند و به فکر تامین مردم در دوره بی‌غذایی‌اند. سر آخر هم یوسف جانش را روی همین کار می‌گذارد.

گفتم شخصیت اصلی رمان زری است و فقط از یوسف حرف زدم. اگر رمان را بخوانید متوجه می‌شوید که این راه چندان هم بی‌راه نیست. زری و یوسف عاشق همدیگرند، و هم را ندیدن برایشان سخت است. اما در مقابل یوسف که باشهامت و بی‌پروا در برابر زورگویی می‌ایستد و خطرش را به جان می‌خرد، زری که ایده‌هایی همان‌قدر روشن‌فکرانه دارد و روزگاری جسارت را هم تجربه کرده، پس از ازدواج و بچه‌دار شدن و حالا که حلقه‌های اتصالش عاطفیش به دنیا زیاد شده‌اند، ناگزیر به قالب زنی محافظه‌کار در عمل، با روحیات کلاسیک مادرانه فرو رفته. ترس از دست دادن آن‌ها که دوستشان دارد زری را از عمل به آن‌چه به آن اعتقاد دارد باز می‌دارد و کله‌شقی‌های یوسف هم فقط دل او را مدام در سیر و سرکه می‌جوشاند. «سووشون» به عبارتی، جریان تغییر و تبدیل زری و غلبه او بر این ترس است.

«سووشون» ۲۳ فصل دارد. بیشتر این فصل‌ها به نقل زندگی روزمره زری می‌پردازند. البته این روزمرگی معنایی مدرن ندارد و مثلاً توصیف تکرار نیست. اما همه، مکالمات و ملاقات‌ها و افکاری‌اند که تنش داستانی عظیمی ایجاد نمی‌کنند. اصلی‌ترین اتفاق داستان در فصل ۲۰ می‌افتد، و مرگ یوسف است. و پس از آن هم تاثیر این اتفاق بر زری و دنیای درون و پیرامونش نقل می‌شود.

توچشم‌زن‌ترین ویژگی ناخوشایند «سووشون» شعارزدگی است. این شعارزدگی، که البته از خیلی رمان‌های هم‌دوره سووشون کمتر است، در تمام رمان وجود دارد، اما بارزترین بروزش در دیالوگ‌های عاشقانه یوسف و زری است: «صدایت مثل مخمل نرم است، مثل یک لالایی»، «ته چشمهایت دو تا ستاره برق می‌زند»، «تو که می‌آیی غصه از دل آدم می‌رود». اما اگر از اوج رمان بگوییم، به عقیده من فصل‌های بعد از مرگ یوسف، که در آن‌ها زری تا آستانه دیوانگی می‌رود آن‌قدر خوب‌تر از باقی است که آدم شک کند کل رمان برای رسیدن به آن‌ها نوشته شده. البته همین فصل‌ها هم آن‌طور که باید به قوام نمی‌رسند و از مسیری که به شاهکار شدن می‌رساندشان برمی‌گردند. اما به هر حال، به عقیده من بهترین بخش‌های کتابی هستند که حالا یکی از رمان‌های کلاسیک ایرانی است.

***

«می‌گفتند بعد از بی‌حجابی، حاکم و رئیس قشون و رئیس معارف برای بازدید، به‌دبستانی رفته‌بوده‌اند که او معلم کلاس اولش بوده. چشم رئیس معارف که به او افتاده،توپ و تشرش رفته به‌هوا. از قرار عادت داشته مداد لای انگشتهای نازک شاگردان اول بگذارد و فشار بدهد و از جلز و ولز بچه‌های کوچک بخندد. توپ و تشر رئیس معارف بر سر تنبیه بدنی بوده. به‌هر جهت از هیبت آن همه آدم حسابی غش کرده و افتاده و بعد که لنگ و پاچه‌اش را گرفته‌اند و به‌دفتر برده‌اند و بهوشش آورده‌اند حیران به‌همه نگاه‌می‌کرده. چشم مصنوعیش را درآورده و کف دست خودش گذاشته و به‌آنها نشان‌داده و زهره همه را برده.» - صفحه ۱۰۴ کتاب

مرتبط:
+ سووشون، مقاله سیمین بهبهانی در مجله «بخارا»
+ سووشون، نوشته حسن میرعابدینی، کتاب نیوز
+ معرفی سووشون در «کتابدوست»

جاودانگی

میلان کوندرا
ترجمه حشمت‌الله کامرانی
نشر علم
۴۵۴ صفحه، ۷۲۵۰ تومان
چاپ هشتم، ۱۳۸۶
۵ از ۵

هشدار: این پست منو به شکلی نامعمول طولانی است. در صورت تمایل به خواندن معرفی مختصر کتاب، به خواندن بندهای اول، سوم، و ششم متن اکتفا کنید.

میلان کوندرای نویسنده در کنار استخری در طبقه بالای یک ساختمان بلند در پاریس نشسته که زنی شصت یا شصت و پنج ساله از آب بیرون می‌آید، می‌ایستد، دستش را بالا می‌برد و انگار که توپی را پرتاب می‌کند، برای نجات غریق جوان کنار استخر دست تکان می‌دهد. کوندرا در لحظه اسیر افسون زیبایی نامنتظره این صحنه می‌شود و ناخودآگاه نام «اگنس» به ذهنش می‌آید. این آغاز رمان بزرگی می‌شود به نام «جاودانگی».

جاودانگی پیچیده‌ترین و طولانی‌ترین رمان کوندرا است؛ رمانی انباشته از شخصیت‌های اصلی و ماجراهای فرعی. این رمان بیش از هر اثر دیگری از کوندرا اصلی‌ترین ویژگی‌های داستان‌نویسی او را داراست: خورده‌داستان‌هایی در تبیین و توصیف شخصیت‌ها، حضور مستقیم و صریح نویسنده، پرداخت بنیادی به تاریخ و حکایت‌های تاریخی، نظریه‌پردازی و فکرورزی، تصادف، و ماجرایی که «قصه» چندانی ندارد و در عین حال بسیار پیچیده است. شاید تنها خصوصیت عمومی داستان‌های کوندرا که در این کتاب به غلظت نمی‌رسد و در اوج نیست سیاست باشد. دلیل آن هم خیلی گنگ نیست. جاودانگی به شروع دوره‌ای از نویسندگی کوندرا تعلق دارد که او پس از آن خود را «نویسنده‌ای فرانسوی» به حساب می‌آورد، و نه چک.

کوندرا اغلب رمان‌هایش را «برای» یکی از شخصیت‌هایش می‌نویسد، به این معنا که راجع به او یا در تشریح و تفسیر وضعیت او می‌نویسد و بیشتر از همه شخصیت‌هایش او را دوست دارد (و البته بیشتر از همه او را اذیت می‌کند). این شخصیت اصلی در رمان جاودانگی بدون شک اگنس است؛ زنی فرانسوی، مادر یک دختر تازه به جوانی رسیده، و همسر مردی خوش‌تیپ و موفق. و شاید بشود گفت جاودانگی، بی آن که به معنای متداول و معهود، قصه‌ای حول شخصیت اگنس داشته باشد، داستان تنهایی اوست. تنهایی، آن هم از نوعی که در میان جمع و در کنار عزیزترین‌ها اتفاق می‌افتد، و شغلی تمام‌وقت است.

اما جز پرداختن به زندگی اگنس و اطرافیانش، کوندرا در جاودانگی به جاهای بسیاری سرک می‌کشد. یک فصل کامل به گوته، شاعر آلمانی، و بتینا، معشوقه تاریخی او، اختصاص دارد. احتمالا اسم رمان هم از همین فصل انتخاب شده. در جایی دیگر گوته و ارنست همینگوی با هم در جاده‌ای روی تپه‌های سرسبز آن دنیا قدم می‌زنند و درددل می‌کنند. یک فصل کامل به شخصیتی کاملا «بی‌ربط» به باقی داستان اختصاص داده شده. دوست کوندرا، پروفسور آوناریوس، هم سهمی اساسی در رمان دارد. او مدام به جهان داستان در حال نوشته شدن رفت و آمد می‌کند و با شخصیت‌ها تعامل و ملاقات دارد.

توانایی‌های کوندرا در تولید رمان حیرت‌آورند. علاوه بر تمام آن چه بالاتر به آن اشاره کردم، جاودانگی احتمالا «حرفه‌ای‌ترین» کار کوندراست، به این معنا که، در کنار تولید یک رمان دلپذیر برای مخاطب، دغدغه‌های نویسندگی بسیاری دارد و بحث زیادی درباره هنر و داستان‌نویسی می‌کند. او استراتژی‌های مختلفی برای نوشتن مطرح می‌کند و همه را هم به کار می‌گیرد. به عنوان مثال، بخش جنگ، از بخش‌های هفتگانه رمان، به طور کامل به آفرینش موقعیت‌هایی برای خودنمایی شخصیت‌ها و تولید توصیف‌های استعاری از آن‌ها اختصاص دارد. در راستای همین جسارت‌ها هم هست که در فصل آخر نویسنده چند تایی از شخصیت‌های رمانش را می‌بیند و همراه پروفسور آوناریوس با یکی از آن‌ها شراب می‌خورد و گپ می‌زند.

بدبختانه، وضعیت ترجمه و چاپ جاودانگی به شکل تاسف‌آوری بد است. ترجمه پر است از غلط‌های نگارشی و ویرایشی، دست‌اندازهای لغوی و عبارات و ترکیب‌های نامانوس و بدآهنگ، و جمله‌هایی که خیلی وقت‌ها ناخوشایند و گاهی گنگ‌اند. در بی‌خیالی ناشر هم همین بس که هنوز در صفحه اول رمانی که چاپ هشتم آن دست من است، غلط‌نامه‌ای مبسوط آورده که لطفا پیش از مطالعه تصحیح کنیم (من چاپ پنجم جاودانگی را هم خوانده‌ام. غلط‌نامه‌اش همین بود.)، و تازه این فقط شامل غلط‌های اساسی و تاثیرگذار است، و گرنه که بعد از این‌ها هم خواندن کتاب باید با ویرایشِ هم‌زمان همراه شود. اما سعی کنید، از ورای این وضعیت اسف‌بار، کوندرای نویسنده را ببینید و از او لذت ببرید. لذت ادبی ناب.

***

«من گفتم:
- من هم همین‌طور، من آلکساندر دوما را دوست دارم. با این همه از اینکه تقریباً همۀ رمانهایی که تابه‌حال نوشته شده‌اند، زیاده از حد تابع قواعد وحدت عمل هستند، تأسف می‌خورم. منظور من آن است که در مغز و هستۀ آنها سلسلۀ واحدی از کنشها و رویدادها وجود دارد که به طور علّی به هم مربوطند. این رمانها مثل خیابان تنگی هستند که کسی شخصیتهایش را به ضرب تازیانه به جلو می‌راند. تنش دراماتیک بلا و مصیبت واقعی رمان است، زیرا این تنش همه‌چیز را تغییر می‌دهد؛ حتی زیباترین صفحه‌های رمان، حتی حیرت‌انگیزترین صحنه‌ها و مشاهدات را به صورت مرحله‌های ساده‌ای در می‌آورد که به نتیجه نهایی منتهی می‌شوند، و در همین نتیجه نهایی است که معنی هر چیزی که قبلاً ذکری از آن شده است، متمرکز می‌شود. رمان در آتش تنش خود، مثل یک بغل کاه می‌سوزد.
پروفسور آوناریوس با ناراحتی گفت:
- وقتی حرفهایت را می‌شنوم فقط امیدوارم که رمانت ملال‌آور نشود.
- تو فکر می‌کنی هر آنچه از تعاقب دیوانه‌وار یک نتیجه نهایی بری باشد، ملال‌آور است؟ وقتی تو این مرغابی عالی را می‌خوری، آیا دچار ملال می‌شوی؟ آیا تو با شتاب به سوی هدفی می‌روی؟ برعکس، می‌خواهی که این مرغابی هر چه آرام‌تر وارد بدنت شود و مزه‌اش هیچ‌وقت به پایان نرسد. رمان نباید شبیه مسابقه دوچرخه‌سواری بشود بلکه باید مثل ضیافتی باشد با غذاهای بسیار. من مخصوصاً منتظر بخش ششم همین کتاب هستم. یک شخصیت کاملاً جدید وارد رمان می‌شود. و در پایان همان بخش بدون آنکه اثری برجا بگذارد ناپدید می‌شود. او باعث هیچ چیز نمی‌شود و هیچ تأثیری برجا نمی‌گذارد. من این شخصیت را دقیقاً به این سبب دوست دارم. بخش ششم، رمانی است در داخل یک رمان، و غم‌انگیزترین داستان شهوی است که تابه‌حال نوشته‌ام. این داستان تو را هم غمگین می‌سازد.
آوناریوس در سکوتی آشفته فرو رفت. پس از مدتی با صدایی مهربان از من پرسید:
- و اسم رمانت چیست؟
- سبکی تحمل‌ناپذیر هستی [بار هستی]
- فکر می‌کنم قبلاً کسی آن را نوشته است.
- خودم نوشتم! اما آن‌موقع دربارۀ عنوان آن کتاب اشتباه کردم. گمان می‌کنم آن عنوان مال رمانی است که الآن دارم می‌نویسم.» - صفحه ۳۱۳، ۳۱۴ کتاب

برای خواندن فصل ششم از بخش سوم کتاب، با عنوان «یازدهمین فرمان»، به این‌جا بروید.

مهمانی خداحافظی

میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری
انتشارات گیل (با همکاری انتشارات روشنگران و مطالعات زنان)
۳۱۰ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۷۹
۴.۵ از ۵

«مهمانی خداحافظی» از کتاب‌هایی است که کوندرا پیش از مهاجرت، و در کشور خودش، چک، نوشته است. داستان پیچیده و پر از شخصیت‌های اصلی است و مثل اغلب کتاب‌های دیگر کوندرا، با وجود این که این شخصیت‌ها به هم مربوط و از هم، مستقیم یا نامستقیم، متأثر می‌شوند، رشته‌های ارتباطی بین آن‌ها بسیار محکم و قابل قبول است و حضور پررنگ «اتفاق» و «تصادف» هم لطمه‌ای به منطق دقیق و زیبای رمان نمی‌زند.

کتاب از عصر دوشنبه‌ای شروع می‌شود که روزنا، پرستار آسایشگاه کوچک یک شهر کوچک که به خاطر تأثیر شفابخش چشمه آب‌معدنی‌اش در زمینه امراض زنان و نازایی مسافران زیادی را به خود جلب می‌کند، به کلیما زنگ می‌زند و به او خبر می‌دهد که حامله است. کلیما، که نوازنده ترومپت است و شش هفته پیش‌تر برای اجرای برنامه به آن شهر کوچک رفته بوده و برای تفریح شب را با یکی پرستاران زیبای آسایشگاه گذرانده، از شنیدن خبر وحشت می‌کند و مصمم می‌شود روزنا را به سقط راضی کند. اما روزنا که حس می‌کند عاشق کلیما است، مصرانه قصد دارد بچه را حفظ کند؛ هم به عنوان نشانی از عشقش، هم به عنوان پاره‌ای از وجود خودش.

کتاب در پنج «روز» نوشته شده است. روز اول همان بود که در بند قبل خواندید و، جز روزنا و کلیما، از شخصیت‌های اصلی رمان فقط کامیلا، همسر کلیما، در آن حضور دارد. در «روز دوم» کلیما به سراغ روزنا می‌رود و، با فریب و وعده، تقریباً او را متقاعد به سقط می‌کند. در این فصل میلیونر آمریکایی، بارتلف، دکتر زنان، اسکرتا، و دلداده روزنا، فرانتا، هم وارد داستان می‌شوند.

«خداحافظی» در عنوان کتاب، احتمالاً بیش از همه در «روز سوم» نمایان می‌شود. روزی که یاکوب، دوست دکتر اسکرتا و زندانی سیاسی سابق، برای خداحافظی از دخترخوانده‌اش اولگا و دکتر، به شهر کوچک می‌آید. او سرخورده از سرنوشت کشورش و ناامید از مبارزه، توانسته بالاخره جایی بیرون مرزها را برای مهاجرت جور کند و قصد دارد تا چند روز دیگر برای همیشه از وطنش برود. او قرصی آبی‌رنگ هم پیش خودش دارد که روزگاری از اسکرتا گرفته بود و حالا قصد دارد آن را به او پس بدهد. یاکوب پس از آزادی از زندان فکر کرد که در کشوری که در آن آدم روی هیچ‌چیزش حقی ندارد و همه چیز حق مسلم و بی‌چون و چرای حزب است، باید حقی برای خودش جور کند. او از اسکرتا خواسته بود قرصی سمی برایش درست کند تا همیشه مرگش را توی جیبش داشته باشد...

می‌شود گفت که «مهمانی خداحافظی» از چندین نظر از دیگر کتاب‌های کوندرا متفاوت است. آن چه بیشتر از همه به چشم می‌آید این است که، خلاف دیگر داستان‌هایش، نویسنده در این رمان کمتر حرف می‌زند. البته این‌جا هم کوندرا در جایگاه خودش به عنوان نویسنده نشسته است و حضور دارد، اما بیشتر سطرهای کتاب به نقل و روایت شخصیت‌های داستان می‌گذرد. از طرف دیگر، «مهمانی خداحافظی» ماجرای پرشاخ و برگ، حجیم و پرجزئیاتی دارد که اجازه وارد کردن ماجراهای فرعی زیاد را به نویسنده نمی‌دهد، به شکلی که خورده‌داستان‌های بسیاری که در رمان‌های کوندرا وجود دارند و اگر به دنبال هدف روایی رمان باشیم می‌توان آن‌ها را از کتاب حذف کرد، در این رمان نیستند و از این لحاظ به رمان دیگرش، «شوخی»، شبیه است.

علی‌رغم آن که نظریاتی درباره بد بودن ترجمه‌های پوریاوری شنیده‌ام، چنین چیزی به نظر خودم نرسیده است. به خصوص در مورد ترجمه‌هایش از کوندرا، گر چه هیچ وقت با یک شاهکار ترجمه روبه‌رو نشده‌ام، اما کمتر هم پیش امده که توی ذوقم بخورد و اذیت شوم. به هر حال، اگر شما با ترجمه‌های پوریاوری مشکل دارید به اطلاعتان برسانم که از این کتاب اقلاً یک ترجمه دیگر هم وجود دارد و آن هم ترجمه عباس پژمان است، با نام «والس خداحافظی».

***

«و بعد البته باید به فکر خودم هم باشم. توی این مملکت والدین را به خاطر نافرمانی بچه‌هایشان و بچه‌ها را به خاطر خلافکاریهای والدینشان مجازات می‌کنند. چه بسیار جوانهایی که به خاطر این که والدینشان مورد بی‌مهری قرار گرفته بودند از مدرسه اخراج شدند! و چه بسیار پدر و مادرهایی که فقط برای رفع خطر از سر راه فرزندانشان عمری تن به تسلیمی بزدلانه دادند! در این مملکت هر کسی که می‌خواهد آزادی خود را حفظ کند باید بچه‌دار شدن را فراموش کند،» یاکوب اینها را گفت و در سکوت فرو رفت.
بارتلف گفت: «فقط پنج دلیل برایمان آورده‌اید. باید پنج دلیل دیگر هم بیاورید که تازه بشود ده دلیل.»
یاکوب با تغیّر گفت: «دلیل آخر اینقدر کوبنده است که خودش پنج دلیل به حساب می‌آید. پدری و مادری مستلزم تأیید مطلق زندگی بشر است. پدر بودن من نسبت به یک بچه در حکم این است که به دنیا اعلام کنم: من به دنیا آمدم، مزۀ زندگی را چشیدم، و آنقدر به نظرم خوب آمد که تولیدمثل را وظیفۀ خود بدانم.»
«و زندگی به نظرتان خوب نیامده؟» - از صفحه ۱۴۱، ۱۴۲

مرتبط:
+ مقاله‌ای از میلان کوندرا در سایت ماندگار (بخش اول: مقدمه‌ای بر تغییرات، بخش دوم: من پایان غرب را تجربه کردم)

برچسب: میلان کوندرا، فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

کتاب خنده و فراموشی

میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
۱۶۲ صفحه، ۱۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۱
۴.۵ از ۵

فصل اول: نامه‌های گمشده
سال ۱۹۷۱ است و میرِک، از دانشمندان منتقد نظام کمونیستی حاکم بر چک، تصمیم می‌گیرد که نامه‌های عاشقانه‌ای را که زمانی به ژه‌نا، زنی با دماغ بزرگ، نوشته بوده از او پس بگیرد. ژه‌نا و میرِک، هر دو در سال ۱۹۴۸، که کمونیسم به چک وارد شد، کمونیست بودند، اما بعد از آن، هر کدام از یک ضلع مثلث متساوی‌الساقین پایین آمدند: هر چه میرک از کمونیسم متنفرتر می‌شد، ژه‌نا پرشورتر از آن طرفداری می‌کرد. در راه خانه ژه‌نا، که در شهرکی بیرون پراگ است، میرک متوجه می‌شود که دو نفر او را تعقیب می‌کنند، بی‌آن که سعی کنند خود را مخفی کنند. میرک و ژه‌نا هم‌دیگر را می‌بینند. ژه‌نا نامه‌ها را به میرک نمی‌دهد. میرک در راه برگشت به خانه تعقیب‌کنندگانش را گم می‌کند، اما وقتی به خانه می‌رسد می‌بیند که آن‌ها در حال تفتیش خانه هستند. میرک بازداشت، و به شش سال حبس محکوم می‌شود.

فصل دوم: فرشته‌ها
مادام رافائل، معلم دوره تابستانی ویژه خارجی‌ها، به دو شاگرد آمریکایی خود تکلیف می‌کند که برای جلسه بعد گزارشی درباره نمایشنامه کرگدنها، اثر یونسکو، ارائه دهند. میشل و گابریل بحث می‌کنند: «قضیه را به صورت یک نماد نگاه کن». «ادبیات نظام نشانه‌هاست». اما چرا مردم به کرگدن تبدیل می‌شوند؟ «نویسنده قصد داشته تأثیری خنده‌آور ایجاد کند!»
میشل و گابریل، برای القای تأثیر نمایشنامه، دماغ‌های کاغذی روی صورت خود می‌چسبانند و روبه‌روی کلاس می‌ایستند. مادام رافائل از این ابتکار شاگردان محبوبش ذوق می‌کند. سارا، دشمن میشل و گابریل، از این که آن‌ها خود را مضحکه کلاس کرده‌اند خوشحال است. او در میانه صحبت آن‌ها، از جای خود بلند می‌شود، به پشت سر میشل و گابریل می‌رود، و به هر کدام یک لگد می‌زند. سکوت، و بعد: کلاس از خنده منفجر می‌شود، میشل و گابریل به گریه می‌افتند، و مادام رافائل که آن‌ها را از پشت سر می‌بیند، گمان می‌کند این هم بخشی از گزارش آن‌ها بوده برای القای خنده، و پیچ و تاب خوردن فعلی آن‌ها هم از شدت خنده است. مادام رافائل، میشل و گابریل دست هم را می‌گیرند، حلقه‌ای سه نفره درست می‌کنند، می‌رقصند و به آسمان می‌روند.

فصل سوم: نامه‌های گمشده
تامینا زنی بلند بالا و زیبا، سی و سه ساله، و اهل پراگ است که چندین سال پیش با شوهرش از زادگاهشان که به یک زندان بزرگ تبدیل شده بود فرار کردند و به غرب اروپا آمدند. اما شوهرش خیلی زود مرد و حالا تامینا در کافه کوچکی در یک شهر کوچک پیشخدمتی می‌کند. همه او را دوست دارند: شنونده خوبی است. تامینا برای به دست آوردن دفترچه‌هایی که در آن‌ها زندگیش را ثبت کرده بود، دست به دامن بیبی می‌شود، زنی از مشتریان کافه که قصد سفر توریستی به پراگ دارد. اما وقتی سفر بیبی به پراگ منتفی می‌شود، تامینا به هوگو امید می‌بندد. هوگو مردی زشت است که مدتی است عاشق تامینا شده. او، بعد از رسیدن به تامینا، چند مقاله در مذمت کمونیسم در مجله چاپ می‌کند. «پلیس شما همه چیز را در مورد من می‌داند.» هوگو نمی‌تواند به پراگ برود، چون مقاله‌ای ضدکمونیستی نوشته.
تامینا به دفترچه‌های خود نرسید. همچنان با قهوه از مردم پذیرایی کرد و دیگر هیچ‌وقت به چکسلواکی تلفن نکرد.

فصل چهارم: فرشته‌ها
بعد یک روز تامینا سر کار حاضر نشد. پیشتر هرگز چنین چیزی اتفاق نیفتاده بود. همسر صاحب کافه به سراغ تامینا رفت تا ببیند آیا اشگالی پیش آمده است؟ زنگ در خانه‌اش را زد، اما جوابی نیامد. روز بعد دوباره بازگشت، و دوباره - هیچ جوابی نیامد. به پلیس خبر داد. وقتی در را شکستند، تنها چیزی که یافتند آپارتمانی به دقت مرتب‌شده بود، هیچ چیز کم و کسر نشده بود، هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت.
ظرف چند روز بعد هم تامینا به محل کارش خبری نداد. پلیس دوباره پرونده را باز کرد، اما هیچ چیز تازه‌ای پیدا نکرد. پرونده تامینا را در قسمت مفقودشدگان دائمی بایگانی کردند...

***

«تمامی این کتاب قالب واریاسیون را دارد. فصلها، چون بخشهای جداگانۀ سفری که یه سمت یک نُت شاهد، یک اندیشه، یک وضعیت مجرد می‌رود و معنای آن در دوردست رنگ می‌بازد، در پی یکدیگر می‌آیند.
این کتاب رمانی دربارۀ تامینا است و هرگاه تامینا غایب است، رمانی برای تامیناست. او شخصیت اصلی و مخاطب اصلی رمان است، و تمام داستانهای دیگر، واریاسیونهای داستان او هستند و در زندگی او، همچون در آینه‌ای، به هم می‌پیوندند.
این رمانی است دربارۀ خنده و فراموشی، دربارۀ فراموشی و پراگ، دربارۀ پراگ و فرشته‌ها. راستی، از سر تصادف نیست که مرد جوانی که پشت فرمان نشسته رافائل نام دارد.» - صفحه ۱۳۱

مرتبط:
+ بررسی رمان خنده و فراموشی، گفت و گوی مجله آدینه با میلان کوندرا، سایت دیباچه
+ «وحشت از جهان بدون شوخی»، گفت و گوی فیلیپ راث با میلان کوندرا، از «هفت‌ها»، سایت مجتبا پورمحسن

 برچسب: میلان کوندرا، فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

جسم و جان

میلان کوندرا
ترجمه احمد میرعلایی، با مقدمه محمد رحیم اخوت
نشر فردا
۱۳۲ صفحه، ۹۵۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۰
۲.۵ از ۵

«هفت سال پیش، اتفاقاً یک مورد پیچیده بیماری‌های عصبی در بیمارستان شهر ترزا پیدا شده بود. از رئیس بخش جراحی بیمارستان توماس در پراگ برای مشاوره دعوت شده بود، اما رئیس بخش اتفاقاً به درد سیاتیک دچار بود، و چون نمی‌توانست سفر کند توماس را به جای خود فرستاده بود. آن شهر چند میهمان‌خانه داشت، اما اتفاقاً برای توماس اتاقی در آن میهمان‌خانه گرفته بودند که ترزا در آن کار می‌کرد. اتفاقاً وقت آزاد کافی داشت تا پیش از حرکت قطار به رستوران هتل سری بزند. اتفاقاً ترزا سر کار بود، و اتفاقاً رسیدن به میز توماس به او محول شده بود. شش اتفاق در کار بود تا توماس را به جانب ترزا براند، گویی خود تمایلی نداشته است که شخصاً به جانب ترزا رود.»

در نتیجه تمام این اتفاقات، توماس عاشق ترزا شد، او را به پراگ دعوت کرد، و بعد از مدتی با او ازدواج کرد. اما توماس، پیش از ترزا، زندگی جنسی بی‌قیدی، با زنان بسیار، داشت که بعد از ازدواج هم به رابطه‌اش با ترزا سایه انداختند. سنگین‌ترین سایه مربوط به سابینا بود؛ زنی نقاش، که گر چه رابطه‌اش با توماس به حد یک دوستی عادی رسیده بود، تهدید حضورش کابوس‌های ترزا را شکل می‌دادند. پس از حمله نیروهای روس به چکسلواکی در «بهار پراگ»، توماس و ترزا به سوئیس مهاجرت کردند. اما ترزا تاب نیاورد و نه به خاطر حس وطن‌دوستی، که برای خلاص شدن از حس ضعف عمیقی که داشت، یک روز بی‌خبر چمدانش را بست و با کارنین، ماده سگی با اسمی مردانه، باز راهی پراگ شد...

اگر «بار هستی» را خوانده باشید حتما این قصه به خاطرتان آشناست. در واقع، می‌شود «جسم و جان» را طرح رمان «بار هستی» به حساب آورد؛ طرحی که گر چه نتیجه‌اش، به نظر من، رمان بزرگی شده، اما خودش هم آن قدر جذاب هست که بشود بی‌یادآوری خواندش و مستقل از آن لذت برد. ولی جدای از این، چیز دیگری خواندن این کتاب نازک و جمع و جور را تازه می‌کند، و آن مقدمه نسبتا مفصل محمد رحیم اخوت بر کتاب است.

«جسم و جان» چند سال بعد از مرگ میرعلایی به فرآیند چاپ وارد شد، و این شد که ناشر کتاب، طبق توضیح خودش، رفت سراغ اخوت تا بلکه مقدمه‌ای روی کتاب بنویسد و هم جای خالی میرعلایی را پر کند و هم به او ادای دینی کرده باشد. اخوت هم مقدمه مفصلی نوشت که از صفحه ۱۳ تا ۶۲ کتاب را به خودش اختصاص داد، و در آن از کوندرا، دید او به ادبیات و شیوه نوشتنش، و همین‌طور سیاست، و احمد میرعلایی حرف زد. مقدمه‌ای در ۷ بخش، که پر است از گیومه و نقل قول، از کوندرا و خیلی‌های دیگر. البته مقدمه اخوت، به چشم من، هیچ چیز جدیدی نمی‌گوید و به دید جدیدی از داستان‌های کوندرا نمی‌رسد (و خوب، هیچ ادعای جدید بودن هم ندارد)، اما می‌تواند گردایه خوبی باشد از آن چه کوندرا گفته یا درباره او گفته شده، و خلاصه نسبتا مفیدی است درباره «کوندرا و ادبیات».

***

«رمان تلاش حافظه است در برابر نسیان. اگر قدرت حاکم بر جامعه، هر آنچه حاکمیت بلامنازع او را به خطر انداخت، و هر کس را که به مقابله با او برخاست، از تمام اسناد و مدارک تاریخی حذف می‌کند، و حافظه‌ی جمعی را به فراموشی وامی‌دارد؛ رمان به مقابله با این فراموشی می‌رود؛ و با نشانه‌های کوچک و پراگنده‌یی که از نگاه سانسورگر قدرت دور مانده است، به کشف رویدادهای فراموش شده برمی‌خیزد. یک کلاه یک عکس، یا مکث‌های طولانی در میان عبارت‌های یک خطابه، برای رمان‌نویس کافی‌ست تا به کشف و بازآفرینی وضعیت‌ها و موقعیت‌های انسانی بپردازد. این، تلاش حافظه است در برابر فراموشی؛ که – در عین حال – تلاش انسان است در برابر قدرت.» - از مقدمه محمد رحیم اخوت بر کتاب، صفحه ۵۲

برچسب: میلان کوندرا، احمد میرعلایی

کلاه کلمنتیس

میلان کوندرا
ترجمه احمد میرعلایی
نشر باغ‌نو
۱۲۷ صفحه، ۱۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۱ (چاپ قبلی: دماوند، ۱۳۶۴)
۳.۵ از ۵

تابستان سال ۱۳۵۸، در دفتر سوم کتاب جمعه، برای اولین بار نوشته‌ای از میلان کوندرا، «نویسنده معاصر چک»، به فارسی چاپ شد. نام این نوشته «کلاه کلمنتیس» بود و نام مترجمش «احمد میرعلایی». میرعلایی همان موقع هم مترجم شناخته‌شده و قابل اعتمادی بود که هر از چندی دست به کشف نویسنده‌های بزرگ جهان و معرفی آن‌ها به دنیای ادبی ایران می‌زد. خورخه لوئیس بورخس و اوکتاویو پاز توسط میرعلایی به جامعه ادبی ایران شناسانده شدند. کوندرا هم از طریق همین «کلاه کلمنتیس»، که در سال ۱۳۶۴، در کنار ۴ نوشته دیگر از کوندرا، در کتابی به همین نام چاپ شد، به ایرانیان معرفی شد.

میرعلایی، به گفته خودش، برگردان انگلیسی «کلاه کلمنتیس» را حدود نوروز ۵۸ در نیویورکر خوانده بود و قصد کرده بود که تا بتواند از کوندرا ترجمه کند. البته بخت یارش نبود و نه توانست و نه خواست با تن دادن به سانسور، چیز زیادی از او به فارسی برگرداند. کتاب کلاه کلمنتیس کتاب اول از دو کتابی است که میرعلایی از کوندرا ترجمه و چاپ کرد. این کتاب شامل پنج بخش مختلف است: «مصاحبه‌ای با میلان کوندرا»، «غرب در گروگان یا فرهنگ از صحنه بیرون می‌رود»، «جائی آن پشت و پسله‌ها»، «نامه‌های گمشده (کلاه کلمنتیس)» و «فرشته‌ها». این پنج بخش از کتاب‌های مختلف کوندرا انتخاب شده‌اند، و در واقع، در هیچ جای دنیا جز ایران، کتابی از کوندرا به این نام و با این ترکیب وجود ندارد.

بخش اول کتاب مصاحبه‌ای است که یان مک‌ایوان، نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی، یک سال بعد از چاپ «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» با کوندرا انجام داده است. مک‌ایوان در این مصاحبه سوال‌های خوبی می‌پرسد و پا به پای کوندرا می‌آید. کوندرا هم مثل همیشه خوب جواب می‌دهد. موضوع اصلی بحث رمان‌نویسی از منظر کوندرا و بررسی کتاب‌های او است.

بخش‌های دوم و سوم کتاب مقاله‌هایی هستند به قلم میلان کوندرا. موضوع اولی (غرب در گروگان) بحثی فرهنگی سیاسی در مورد اروپا به عنوان یک کلیت فرهنگی و سیر تحول آن در زمان حاضر است. کوندرا در این مقاله، خصوصا آن‌جا که به بررسی نسبت کشورها با تاریخ می‌پردازد، مفاهیم جدیدی ارائه می‌کند و تحلیل فوق‌العاده‌ای ارائه می‌دهد. مقاله دوم (جائی آن پشت و پسله‌ها) با ریشه و منشأ اثر ادبی درگیر می‌شود و به دنبال جایی می‌گردد در «آن پشت و پسله‌ها»ی روح، که شعر یا داستان از آن‌جا سر برمی‌آورد. کوندرا در این مقاله هم، مثل خیلی وقت‌های دیگر، راجع به کافکا صحبت می‌کند و به نتایج جالبی می‌رسد.

دو بخش آخر کتاب، یعنی «نامه‌های گمشده» و «فرشته‌ها»، در اصل دو فصل اول از رمان چهار فصلی «کتاب خنده و فراموشی» هستند. این رمان بعدتر توسط فروغ پوریاوری ترجمه و چاپ شد. اما از آن‌جا که می‌شود گفت این دو فصل از رمان، هر کدام ماجرایی جدا و کامل دارند، و می‌توان در استقلال از دو فصل آخر رمان، آن‌ها را شبیه داستان‌های کوتاه کوندرایی خواند، جدا شدن و چاپ منفصل آن‌ها از کلیت کتاب خیلی نامعقول و غیرقابل‌تحمل نیست.

به احتمال زیاد «کلاه کلمنتیس» امروز شروع خوبی برای خواندن کوندرا نیست. رمان‌های بزرگ او (بار هستی، جاودانگی، شوخی،...) ترجمه شده‌اند و همه‌گی آن‌قدر جذاب هستند (به خصوص در اولین برخوردها) که به خوبی پای آدم را به دنیای پیچاپیچ ذهن کوندرا باز کنند. اما به عنوان اولین کتاب کوندرا، و برای معرفی این نویسنده چک به دنیای فارسی‌زبان، احتمالا کتاب خوبی بوده و حالا هم می‌شود آن را به کسانی که کوندرا را نه فقط به عنوان یک «متخصص ادبی»، که هم‌زمان به عنوان یک «متفکر تمام‌وقت» می‌شناسند، توصیه کرد.

***

«در تاریخ معاصر دوره‌هایی هست که در آنها زندگی به رمان‌های کافکا شباهت پیدا می‌کند.
به محض آنکه کارل کوسیکِ فیلسوف به داشتن فعالیت‌های ضدانقلابی متهم و از دانشگاه چارلز اخراج شد، گروه گروه از زنان جوان هوادارش آپارتمان کوچک او را در میدان قصر در میان گرفتند. کوسیک (که دوستانش او را پروفسور ک. ک. می‌خوانند) هیچ‌گاه مردی زن‌پسند یا زنباره نبود؛ و این تغییز فاحش در زندگی جنسی‌اش، پس از هجوم روسها، مرا واداشت تا از آرایشگری که دلباختۀ او بود در این مورد پرس و جو کنم. زن با لحنی نیمه‌شوخی و نیمه‌جدّی به من گفت: «همه متهمان جذّابند.»
این اشاره‌ای آگاهانه به لنی در رمان محاکمه است که همان کلمات را برای توضیح توجه جنسی خود به مشتریان کارفرمایش، وکیل دعاوی هولد، به کار می‌برد. ماکس برود همین تکه را برای تأکید بر تعبیر مذهبی از آثار کافکا نقل می‌کند: ک. زیباتر می‌شود چون کم‌کم جرم خود را می‌فهمد؛ ندامت به او زیبایی می‌دهد. اگر این نظریه را با آرایشگر در میان می‌گذاشتم به خنده می‌افتاد. «پروفسور ک. ک.» بدون کوچکترین ندامتی زیبا بود.» - از مقاله «جایی آن پشت پَسَله‌ها»، صفحه ۶۳ کتاب

مرتبط:
+ زندگی‌نامه کوتاه میلان کوندرا، سایت انتشارات کاروان
+ مصاحبه پاریس ریویو با میلان کوندرا، ترجمه مجتبی پورمحسن (این مصاحبه تقریبا هم‌زمان با مصاحبه داخل کتاب است.)

 برچسب: میلان کوندرا، احمد میرعلایی

چشمهایش

بزرگ علوی
انتشارات نگاه
۲۷۱ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ نهم، ۱۳۸۷
۲ از ۵

در سال ۱۳۱۷، استاد ماکان، بزرگ‌ترین نقاش صد سال اخیر ایران، در تبعید درگذشت. پس از مرگ او، رژیم رضاخانی، که تبعیدکننده استاد و اصلی‌ترین عامل مرگ او بود، برای بهبود وجهه هنردوستی خود شروع به تعریف و تمجید و تقدیر از آن عزیز از دست رفته کرد و آثار او را در نمایشگاهی دائمی، در هنرستانی که خود استاد ماکان تاسیس کرده بود، به نمایش گذاشت. در بین همه تابلوهای به جا مانده از استاد، خیره‌کننده‌ترین تابلو تصویری گنگ و ناواضح از چهره زنی ناشناس است که چشم‌های اعجاب‌آوری دارد؛ چشم‌هایی که چندین حس مختلف و متناقض را القا می‌کنند: شادی، غم، جذابیت، حسن، زیبایی، هرزگی و ... . استاد، در گوشه پایین تابلو، پای امضایش، اسم نقاشی را گذاشته «چشمهایش».

حالا سال ۱۳۲۵ است و مرد بی‌نامی که سال‌هاست، به انگیزه کشف راز زندگی استاد، ناظم هنرستان بازمانده از او شده، حالا دست به قلم برده تا در روایتی ظاهرا گزارشی نتیجه تحقیق چند ساله‌اش را مکتوب کند. تصور آقای راوی این است که کشف تابلوی «چشمهایش» و فهمیدن این که چشم‌های تصویر شده متعلق به چه کسی هستند کلید دریافت درست از زندگی و مرگ استاد ماکان است. بنابراین به دنبال زن ناشناسی به اسم مستعار فرنگیس می‌گردد که زمانی مدل استاد می‌نشسته، و وقتی او را پیدا می‌کند بالاخره به حرفش می‌آورد تا از صفحه ۷۷ تا پایان رمان به صحبت‌های این فرنگیس در مورد خودش، استاد و رابطه‌شان با هم بگذرد.

رمان «چشمهایش» از آذرماه ۱۳۳۰ تا اردیبهشت ۱۳۳۱ نوشته شده و به دلایل سیاسی سال‌های زیادی غیرمجاز و به اصطلاح «جلد سفید» بوده. دلیلش را هم موقع خواندن رمان متوجه می‌شوید. اشارات بسیار زیاد و گاه صریحی به خفقان، دیکتاتوری، ظلم و باقی این جور مفاهیم سیاسی در متن وجود دارد. این اشارات گرچه احتمالا به مذاق سیاست‌زده روزگار خوش می‌آمده، اما به لحاظ داستانی زیاده از حد رک و بی‌صنعت است و به همین دلیل رمان، از این لحاظ، تبدیل می‌شود به مقاله‌ای شعارزده و، به خاطر کمبود دلایل قابل دفاع، نامستدل.

اما مشکل رمان «چشمهایش» تنها این صراحت سیاسی نیست. از مناظر بسیار، این کتاب رمان قابل دفاعی نیست. در ساخت و پرداخت قصه و روایت بی‌دقتی‌های زیادی وجود دارد که ضربه‌هایی اساسی به کیفیت کار می‌زنند. در مواجهه با مساله راوی بسیار سهل‌انگارانه برخورد شده و نمی‌توان دلیل قابل‌اعتنایی برای این نظرگاه روایی پیدا کرد. شخصیت‌ها همه به یک زبان حرف می‌زنند. پرگویی و تکرار مفاهیم بسیار زیاد است و هیچ کارکردی هم ندارد. کشفی در رمان صورت نمی‌گیرد و در انتها نمی‌توان هیچ انگیزه‌ای برای نوشته شدن آن تصور کرد مگر احتمالا ثبت خیالی فضای اجتماعی دوره‌ای از تاریخ ایران، آن هم از منظری بسیار محدود.

نزدیک به ۶۰ سال از اولین انتشار «چشمهایش» می‌گذرد و انتشارات نگاه هم از سال ۱۳۷۲ مشغول چاپ این کتاب است. و هنوز کتاب پر است از غلط چاپی و املایی. هنوز خط تکراری در آن وجود دارد. انتشارات نگاه در یک تشکر نیم‌صفحه‌ای از یکی از خوانندگان کتاب که ظاهرا تعداد زیادی غلط را به آن‌ها یادآور شده، ابراز امیدواری کرده که این رمان، که به ادعای خود این انتشاراتی «یکی از برجسته‌ترین رمان‌های معاصر صد ساله تاریخ ادبیات ایران» است، با اصلاح غلط‌های ذکر شده توسط این دوست ندیده عزیز، بدون غلط در اختیار خوانندگان مشتاق قرار بگیرد. به نظرم، برای تصحیح غلط‌های یک کتاب، این که ناشر یک بار کتابی که چاپ کرده را بخواند بسیار مفیدتر از امیدواری خواهد بود.

***

«چرا دارم راجع به موزیک برایتان صحبت می‌کنم؟ در این سمفونی‌ها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه می‌کند. این آهنگ خفیف و لطیف‌بخش است. اما به دل شما نمی‌نشیند. شما دائماً انتظارش را دارید. باز این صدای خفیف تکرار می‌شود. منتها این دفعه بیش از بار اول شما را می‌گیرد. کم‌کم تمام ارکستر یکصدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان می‌کند که دیگر اختیار از دستتان درمی‌رود. مصیبت‌های جگرخراش هم همینطور بروز می‌کنند.» - از صفحه ۱۰۳ کتاب

 مرتبط:
+ «چشم‌هایش بزرگ علوی؛ گزینشی میان عشق یا سیاست!»، از سایت جن و پری
+ یادداشتی بر رمان چشمهایش، روزنامه اعتماد
+ «چشمهایش» در باشگاه کتاب
+ «چشمهایش» در کتاب‌نوشت

 برچسب: بزرگ علوی، انتشارات نگاه

درخت شب

ترومن کاپوتی
ترجمه امید نیک‌فرجام
انتشارات اندیشه‌سازان
۱۷۸ صفحه، ۱۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۳.۵ از ۵

ترومن کاپوتی یکی از نویسنده‌های مهم قرن بیستم آمریکا بود؛ کسی که به قول خودش و اعتراف دیگران، سبکی جدید در داستان نویسی اختراع کرد. شیوه‌ای که در آن ماجرای داستان واقعی است، به این معنی که جایی روی زمین، و در تاریخی مشخص، اغلب با حضور نویسنده، اتفاق افتاده. البته فرق این سبک با گزارش‌نویسی صرف آن است که شیوه پرداخت و نوشتار کاملا داستانی است. یعنی شما نه یک گزارش، که یک رمان یا داستان می‌خوانید، با شخصیت‌پردازی، فضاسازی، بازی‌های روایی و دیگر ایجابات آن. کاپوتی اسم این سبک داستان را گذاشت «non-fiction»، که شاید بشود ترجمه‌اش کرد به «ناسُرایشی» (سرایش به معنایی که در عبارت «داستان‌سرایی» دارد)، در مقابل «fiction» که به معنای داستان غیرواقعی است، یعنی چیزی که کسی (نویسنده) آن را در ذهنش ساخته و قصه را مطابق میلش سر هم کرده است بی آن که ارجاع منسجم و وفادارانه‌ای به واقعیت‌های خارج از داستانش داشته باشد.

اما کاپوتی پیش از این که این شیوه داستان‌نویسی را ابداع کند هم نویسنده زبردستی بود. داستان‌ها و رمان‌های خوبی داشت و جایگاهی آبرومند بین نویسندگان پرتعداد جریان عادی داستان‌نویسی آمریکایی. درخت شب مربوط به همین دوره است. کتاب مجموعه‌ای است از هشت داستان کوتاه، که گرچه چیز جدید عمده‌ای به دنیای داستان‌نویسی پیشنهاد نمی‌دهند، داستان‌های خوبی هستند و همان چه را که تا آن زمان وجود داشته به شکل خوشایندی در خدمت تولید دنیاهای داستانی ملموس و دقیق می‌گیرند و شخصیت‌هایشان را وادار به کشف خود می‌کنند.

شاید منحصربه‌فردترین ویژگی داستان‌های درخت شب تخیلی باشد که هسته اصلی داستان را شکل داده. تقریبا در همه داستان‌ها مرکز قصه و کنش اصلی دنیای داستان اتفاقی است که اگر نه غیرواقعی، اقلا عجیب است و همین اتفاق عجیب راوی را وادار به روایتش کرده. مثلا در داستان ارباب مصیبت، مردی توی خانه‌اش نشسته و خواب‌های مردم را می‌خرد، یا در داستان میریام، دختربچه‌ای اثیری یک شب سرزده به خانه خانم میلر بیوه می‌آید و همان‌جا ماندنی می‌شود و هیچ جور هم بیرون نمی‌رود. درگیری شخصیت‌های اصلی داستان‌ها با این وقایع عجیب است که آن‌ها را می‌سازد. شخصیت‌هایی که بیشترشان به نوعی «ورشکسته» حساب می‌شوند: زندگی خوبی ندارند و کمبود اصلی‌ترین دارایی‌شان است.

انتشارات فقید اندیشه‌سازان در آخرین سال حیاتش وارد حوزه کتاب‌های غیرکنکوری هم شد و شروع به انتشار مجموعه‌ای کرد به اسم کتاب‌های راوی، که بنا بود هم ترجمه و هم تالیف، کتاب‌های خوبی باشند و آبروداری کنند. گر چه توقف نامتظره کار اندیشه‌سازان جلوی پیشرفت این مجموعه را گرفت، ولی همان چند عنوانی هم که چاپ شدند کتاب‌های خوبی بودند. درخت شب هم از همین مجموعه است، و کتابی بالاتر از متوسط با ترجمه خوب و چاپ درست و درمان به حساب می‌آید. البته خیلی کم، ولی هنوز هستند کتاب‌فروشی‌هایی که یکی دو جلد از این کتاب گوشه قفسه‌شان افتاده و خاک می‌خورد. وصیت می‌کنم که اگر جایی چشمتان افتاد، از دست ندهید.

***

«وینسنت لباسش را در آورد، منظم و مرتب در گنجه گذاشت، و در مقابل دری آینه‌دار بدن برهنه‌ی خود را تحسین کرد. آن‌طور که تصور می‌کرد خوش‌تیپ نبود، اما به هر حال خوش‌تیپ بود. نسبت به قد متوسطش، اندام بسیار متناسبی داشت؛ موهایش زرد تیره بود و صورت ظریفش با آن دماغ سر بالا، سرخ و سفید و جذاب می‌نمود. سروصدای آب سکوت را شکست؛ دختر در حمام آماده می‌شد که دوش بگیرد. وینسنت پیژامه فلانل گشادش را پوشید، سیگاری آتش زد، و گفت: «چیزی لازم نداری؟» صدای آب قطع شد، سکوتی طولانی، و بعد: «نه، متشکرم.» » - از داستان شاهین بی‌سر، صفحه ۱۳۶ کتاب

+ درخت شب در منو

برچسب: ترومن کاپوتی، امید نیک‌فرجام

حسین کرد شبستری

ویراسته علیرضا سیف‌الدینی
انتشارات ققنوس
۲۲۱ صفحه، ۲۴۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۶
۲ از ۵

در دوران صفویه و در عهد شاه عباس، که کار شیعه و سنی بالا گرفته بود و آتششان برای هم تیز بود، هر از چندی پیدا می‌شدند «چهاریاری»هایی که توطئه می‌کردند علیه «علویون» به مسند نشسته و اگر نه به قصد تاج و تخت تمام مملکت، اقلا به امید حکومت ولایتی از این وسیع کشور تازه به هم رسیده دندان تیز می‌کردند و چنگال نشان می‌دادند. سر یکی از همین مرافعه‌های قدرت است که آدم‌های عبدالله‌خان، حاکم بلخ، به طمع خون مسیح تبریزی، نوچه شاه عباس، در تبریز آتشی به پا می‌کنند که دودش چشمه خورشید را تیره و تار می‌کند. مسیح‌خان که پیدایش می‌شود، پنجه به پنجه پهلوان خُطایی می‌اندازد و آتش فتنه را برای مدتی می‌خواباند.

از قضا، در گیر و دار این آتش فتنه، روزی مسیح بر بازار تبریز می‌گذرد که می‌شنود جوانی دو نفر را به ضرب مشت کشته. مسیح می‌پرسد: «چرا کشتی؟»
می‌گوید: «هر گاه ما در این‌جا حال خود را نگاه نداریم در بیابان چگونه می‌توانیم نگاهداری نماییم. گوسفندان ما را می‌خواستند ببرند ندادیم. خواستند ما را بزنند ما هر یک را مشتی آهسته زدیم مردند.»
مسیح می‌گوید: «هر گاه محکم‌تر می‌زدی چه می‌شدند؟»
می‌گوید: «با خاک یکسان می‌شدند.»
و این غول بی‌شاخ و دم حسین کرد شبستری است، که به لطف توجه و مراقبت مسیح پهلوانی می‌شود زورمند و بی‌حریف، مرید شاه عباس. باقی داستان شرح سفر پهلوان حسین است به دیار هندوستان برای گرفتن مالیات هفت ساله آن خطه، و مقاومت و کارشکنی حاکم چهاریاری آن دیار و جنگ و کشتی.

داستان حسین کرد شبستری از داستان‌های عامیانه ایرانی است که بین مردم ساخته شده و نه اصالتش معلوم است و نه نویسنده مشخصی دارد. ضبط‌ها و روایت‌های مختلف آن هم، در اصل و فرع ماجرا، فرق‌هایی با هم دارند (که باعث شده مثلا حسین کرد نشر چشمه حجمی حدود سه برابر این کتاب داشته باشد). آن چه روشن است این که داستان زیاده عامیانه است: تمام آدم‌های خوب شیعه‌اند و هر سنی‌ای «حرام‌زاده» است، زور بازوی حسین هر کار او را توجیه می‌کند، هر کس که پشت دیگری را به خاک برساند در موضع حق است (حسین به همین شیوه چند نفر را شیعه می‌کند)، و رفتار آدم‌ها توجیه‌کننده ایدئولوژی آن‌هاست. حسین به هر شهری که می‌رود ورودش به آن شهر را با دست‌بردی اساسی به خزانه آن شهر اعلام می‌کند و عده بسیاری از مردم عادی آن شهر را می‌کشد چون که آمده تا از حاکم مالیات بگیرد (دقت کنید که این اتفاقات حتی پیش از آن می‌افتد که حاکم بداند باید مالیات بدهد!). مخلص کلام آن که دست‌پخت نسل در نسل قصه‌گویان امی متاخر ایرانی، از این دید، حماقت‌نامه‌ای بی‌بنیان و متناقض است. اما مثل هر چیز عامیانه دیگری، پر است از قصه و ماجرا، و انعکاسی است ساده‌دلانه از درونیات جامعه‌ای گنگ.

نکته دیگر این که داستان حسین کرد پر است از تکرار. حسین تعداد زیادی پهلوان را، در جنگ تن به تن، وسط بازار شهر می‌کشد. هر شب یکی، و همه را هم مثل هم. و ما هر بار تکرار این ماجرا را با همان روایت و جزئیات پیشین آن می‌خوانیم. این روند البته در خواندن بسیار خسته‌کننده است، اما در نظر گرفتن این که احتمالا این داستان به شکل سریالی چندین قسمتی، و هر شب بخشی از آن قبل خواب، برای مخاطبش تعریف می‌شده، وزن این ویژگی ملال‌آور را کم‌تر می‌کند.

انتشارات ققنوس داستان حسین کرد شبستری را در غالب یکی از کتاب‌های «مجموعه ادبیات عامه» چاپ کرده است. مجموعه‌ای که، گر چه نه چندان سریع، بنا دارد تعدادی از مهم‌ترین داستان‌های عامیانه فارسی را به کتاب تبدیل کند، و تا به حال جز حسین کرد، «مختارنامه»، «شیرویه نامدار» و «ملک جمشید» را هم به چاپ رسانده است. در کل مجموعه خوشایندی است که با کیفیت مناسبی به بازار رسیده، اما اصلی‌ترین ایرادی که می‌توان به آن گرفت این است که در ذکر منابع به «نسخه‌های متعدد» کفایت شده، و از این لحاظ در مورد اصالت متن خواننده را دچار تردید می‌کند. به علاوه، هیچ توضیحی در تمام متن کتاب، مثلا برای معنی کردن لغات قدیمی و امروزه کم‌کاربرد، آورده نشده جز در یک مورد، آن هم مربوط است به کلمه کَستُوان (به معنی زشتی)، که ظاهرا ترسیده‌اند جور ناجوری خوانده شود.

***

«تهمتن غرق آهن و فولاد شد و با بهیار از مغاره بیرون آمدند و مانند برق لامع رو به شهر جهان‌آباد نهادند. تا از خندق جستن نمودند، خود را آن طرف خاکریز گرفتند. سر کمند را به دیوار بند نمودند و مانند مرغ سبک‌روح بالا رفتند و از آن طرف سرازیر شدند و رفتند به ضرابخانه و دیدند بیست نفر خوابیده‎اند. همه را بی‌هوش نمودند. تهمتن خنجر کشید، زنخ هر یک را گرفت و گوش تا گوش برید. شال دستمال را با بهیار پر از زر کرد و کوله‌بارها را بست و مانند برق لامع از راهی که آمده بودند برگشتند و می‌آمدند که برخوردند به ازبک‌ها...» - صفحه ۱۲۷، ۱۲۸ کتاب

مرتبط:
+ کوتاه شده داستان حسین کرد شبستری، سایت دیباچه
+ نگاهی به کتاب قصه حسین کرد شبستری، موسسه انتشارات امیرکبیر، به نقل از خبرگزاری فارس
+ بفرمایید قصه حسین کرد شبستری!، خبر آنلاین

ژان باروا

روژه مارتن دوگار
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۵۴۲ صفحه، ۳۷۰۰تومان (جلد سخت)
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۰
۳ از ۵

 رمان «ژان باروا» داستان زندگی مردی است به همین نام، از کودکی تا پیری. او فرزند یک پزشک ملحد است از خانواده‌ای مذهبی و سنتی. ژان در دوره نوجوانی به اصالت ایمان خود شک می‌کند و در جستجوی شیوه صحیح پرستش با چندین نفر بحث می‌کند و علیه عده‌ای زیادی هم می‌شورد. در جوانی به این نتیجه می‌رسد که ایمان به خدا و اصولا خود خدا نتایج سوءتفاهمات بشری هستند و به طور کامل دین را کنار می‌گذارد. ژان از این به بعد به محافل روشنفکری فرانسه بیشتر رفت و آمد می‌کند و کم کم با کمک عده‌ای از دوستانش نشریه‌ای آوانگارد به راه می‌اندازند و در آن به ترویج و بحث نظریات خود می‌پردازند. به این ترتیب، ژان آرام آرام به یکی از قطب‌های روشنفکری فرانسه تبدیل می‌شود.

به مرور و در نزدیکی پایان عمر، ژان در مقابل گذشته خود می‌ایستد و متوجه می‌شود که در تمام این سال‌ها اشتباه می‌کرده. در لحظات آخر و در بستر مرگ، زمانی که ژان چیزی بیشتر از چند پره استخوان سبک وزن نیست، دوباره به خدا مومن می‌شود و با حالی زار و نذار به تضرع می‌افتد و استغفار می‌کند و مومن از دنیا می‌رود. این اما پایان داستان نیست. در آخرین صفحات کتاب، پس از مرگ ژان، باز شدن وصیت‌نامه ژان و خواندنش همه چیز را عوض می‌کند و بعد تازه‌ای به داستان می‌بخشد.

داستان رمان «ژان باروا» در تقابل با وقایع تاریخی حقیقی‌ای روایت می‌شود که در زمان اتفاق افتادن داستان در فرانسه در جریان بوده‌اند، سبکی که مشابه‌اش را «تربیت احساسات» فلوبر هم دیده‌ام. زمان داستان پایان قرن ۱۹ و حدود سال ۱۹۰۰است. ماجرای دریفوس نقشی مرکزی در این رمان دارد. دریفوس افسر یهودی ارتش فرانسه بود که در پایان قرن نوزده به جرم جاسوسی برای دربار آلمان محاکمه و زندانی شد. کنجکاوی عده‌ای از روشنفکران در این پرونده به آن‌ها این حس را داد که در جریان بررسی این پرونده اشکالی هست. ظاهرا دریفوس به خاطر یهودی بودن فدا شده بود، و برای فدا کردن او بخش بزرگی از ارتش و دستگاه قضایی فرانسه خلاف عدل و انصاف رفتار کرده بودند. امیل زولا در نامه سرگشاده‌ای به رییس جمهور وقت فرانسه تمام دستگاه قضایی کشور و ارتش را به صراحت زیر سوال برد و از افراد بسیاری نام برد. زولا به خاطر این نامه محاکمه و یک سال زندانی شد. ۱۲۰نفر از روشنفکران در حمایت از او نامه‌ای نوشتند و کم کم قضیه دریفوس به رویارویی جامعه روشنفکری وقت فرانسه با دولت و حتی مردم منجر شد. نتیجه محاکمه دوباره دریفوس و تبرئه نسبی او بود، و البته رسوایی بزرگی در کل دستگاه قضایی و دولت. ژان باروا و دوستانش در دادگاه زولا حضور دارند و در باقی ماجرا هم شرکت می‌کنند.

«ژان باروا» فصل‌ها و بخش‌های کوتاه و بلند زیادی دارد و از انواع متفاوتی از شیوه‌ها برای روایت آن استفاده شده. نامه‌نگاری و مکالمه‌نگاری‌ای شبیه به نمایش‌نامه‌نویسی اصلی‌ترین روش‌های روایت این رمان هستند. در بخش‌هایی هم از وقایع‌نگاری استفاده شده، مثلا در مورد دادگاه زولا، چیزی حدود ۵۰صفحه از کتاب به نقل تضمینی مکالمات دادگاه از منابع مختلف اختصاص یافته است. اما اشکال اصلی و مهمی که می‌شود، اقلا با تعریف‌ها و انتظارات امروزی از رمان، از این کتاب گرفت این است که زیادی «صریح» است. در واقع، آن طور که واضح است، انگیزه اصلی نوشته شدن رمان یک بحث ایدئولوژیک بر حقیقت و حقانیت اعتقاد به خدا، ایمان، و مذهب کاتولیک است و تمرکز شدید روی این موضوع و بحث رک و راست در مورد آن نه تنها توی ذوق می‌زند و گاهی حوصله‌سربر هم می‌شود، که باعث آن است تا «حجم داستانی» رمان در مقابل «مقاله‌گونگی» آن گاهی آن قدر کم به چشم بیاید که خواندن آن چندان «به صرفه» به نظر نرسد.

بعید است صحافی با جلد سخت کتاب به راحتی در بازار پیدا شود، اما جلد مقوایی آن هنوز در بازار موجود است، گر چه انتشارات نیلوفر در اقدام ناخوشایندی، که حالا کم کم داریم به آن عادت می‌کنیم، قیمت کتاب را عوض کرده و با برچسب رسانده به ۶۵۰۰تومان. ظاهرا قیمت اصلی آن ۳۲۰۰تومان بوده است. البته قیمت فعلی هم هنوز ارزان‌تر از قیمت معمول این روزگار کتاب است. کیفیت چاپ کتاب، جز در مورد چند غلط املایی، راضی‌کننده است و ترجمه منوچهر بدیعی از آن هم، مثل اغلب ترجمه‌های او، هم دقیق است و هم به کتاب خوب نشسته. از روژه مارتن دوگار، نویسنده نوبل برده این کتاب، رمان «خانواده تیبو» با ترجمه ابوالحسن نجفی و چاپ انتشارات نیلوفر هم در دسترس است.

***

«بررسی بسیار ابتدایی تاریخ رشد ادیان نشان می‌دهد که ادیان زاییدۀ کنجکاوی بشر نسبت به کائنات است و هستۀ اولیۀ آنها همواره یکی است: این هسته مرکّب  از مجموعۀ علت‌های ابتدایی و ساده‌اندیشانه‌ای است که انسان برای پدیده‌های طبیعی پیدا کرده است. تا آن جا که می‌توانیم موضوع را ساده کنیم و بگوییم دین بدوی به‌معنی اخص کلمه اصلاً وجود نداشته است؛ از زمانی که بشر با زبان الکن سخن می‌گفته است تا زمان ما فقط یک خط فکری وجود داشته است: خط علمی؛ این خط علمی که در ابتدا ناقص بوده است رفته‌رفته مایه‌ور شده است. و آنچه ما واژۀ دین را به آن اطلاق می‌کنیم یکی از مراحل پژوهش انسان است، مرحلۀ قائل شدن به وجود خدا؛ این یکی از آنات کوتاه کوشش بشری است که از سر نادانی بر جای مانده و از بیم ماوراءطبیعت تا زمان ما آن را ادامه داده‌اند؛ خلاصه اینکه انسان فریفتۀ فرضیات اسرارآمیزی شده که خود برای دریافت علل و اسباب عالم پیش کشیده است.» - صفحه ۳۵۴

برچسب: روژه مارتن دوگار، منوچهر بدیعی، انتشارات نیلوفر

محاکمه

فرانتس کافکا
ترجمه علی‌اصغر حداد
نشر ماهی
۲۷۰ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۷
۴.۵ از ۵

 «بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود، زیرا بی‌آن‌که از او خطایی سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد.» این آغاز داستان محاکمه یوزف کا. است، کارمند موفق بانک که یک روز بی ارائه دلیلی بازداشت می‌شود و در جریان محاکمه‌ای که برای او در نظر گرفته شده با چنان سیستم بی در و پیکر و عظیمی برخورد می‌کند که کم‌کم مقهور پیچیدگی و بی‌منطقی آن می‌شود و حتی خودش هم بدون آن که بداند چه خطایی کرده، احساس گناه می‌کند، و سرانجام هم قربانی همین جریان همه‌گیر می‌شود.

بی‌مقدمه به این مطلب بپردازم که به نظر من اصلی‌ترین توانایی ادبی کافکا تولید صحنه‌های سحرانگیزی است که سحرشان را از نابه‌جایی می‌گیرند. شاید دلیل این که خیلی‌ها (البته اغلب از خوانندگان غیرفارسی‌زبان) از طنز کافکا حرف می‌زنند، یا نقل می‌کنند که وقتی داستان‌هایش را برای دوستانش می‌خوانده قهقهه می‌زده‌اند هم از همین قضیه نشأت بگیرد (اصلی‌ترین تکنیک طنزپردازی نابه‌جا کردن رفتارها و موقعیت‌هاست). داستان‌های کافکا پراند از صحنه‌هایی که زیبا و بسیار نامنتظره‌اند و دلیل نامنتظره بودنشان هم این است که از بی‌تجربگی ما در زمینه استدلال در فضای منطقی داستان استفاده کرده‌اند. مثلاً به این قضیه توجه کنید:

یوزف کا. برای اولین جلسه محاکمه‌اش به آدرسی می‌رود که به او داده‌اند. وارد محله‌ای خرابه می‌شود و از خیابان‌هایی ویران و خاک‌گرفته در ناحیه‌ای شلوغ از شهر می‌گذرد. وارد ساختمان مورد نظر می‌شود. طناب‌ها در راه‌پله بسته شده و رخت روی آن‌ها پهن است. بچه‌های کثیف توی حیاط و راهروها بازی می‌کنند و دنبال هم می‌دوند. کا. به واحدها، که درشان باز است، سرک می‌کشد و چون نمی‌داند باید در یک ساختمان که واحدهایش همه مسکونی هستند دنبال چه چیزی بگردد که به دادگاهش مربوط باشد،  سوالی جعل می‌کند که بتواند به بهانه آن توی خانه‌ها سرک بکشد، شاید چیزی فهمید: «نجاری به نام لانتس این جا زندگی می‌کند؟» در طبقه پنجم زنی مشغول شستن رخت در یک لگن است. جوابش به سوال کا. این است که «بفرمایید» و درب اتاقی درون واحد را به او نشان می‌دهد. درون آن اتاق دادگاه در حال برگزاری است.

«محاکمه» پر است از این فضاها و اتفاقات «کافکایی»! جلسه دادگاهش به تجاوز یک مرد به زن رخت‌شور ختم می‌شود، در پشتی خانه یک نقاش به راهروهای دبیرخانه دادگاه باز می‌شود، پیشخدمت وکیل کا. عاشق متهمان است، به خاطر شکایت کا. از نگهبانهایش آن‌ها را در انبار خانه خودش کتک می‌زنند، و موقع صحبت کردنش با یک زن ناگهان مردی وارد می‌شود، زن را زیر بغل می‌زند و می‌برد. کافکا خواننده‌اش را به دنیایی شگفت‌انگیز می‌برد، منفصل از دنیای واقعی، و همین است که ساعات خواندن این کتاب از عمر آدم کم نمی‌شود!

تنها دلیلی که به «محاکمه» ۴.۵ داده‌ام و نه ۵، این است که کتاب کامل نیست. ظاهراً کافکا آن را تمام نکرده و هم فصل نیمه‌کاره دارد و هم -احتمالاً- فصل‌های نانوشته. همین باعث شده که داستان «کامل» نیست و خودش را دقیق توجیه نمی‌کند. اما به هر حال، همین مقداری از آن هم که در دست هست شاهکاری است عجیب و نافذ. خوشبختانه چاپ و ترجمه کتاب هم خوب از آب در آمده‌اند و چیزی کم ندارند، و می‌شود با خیال راحت کتاب را دست گرفت. در پایان کتاب هم پیوست‌هایی وجود دارند که شامل «فصل‌های ناتمام»، «بخش‌هایی که نویسنده حذف کرده»، «پس‌گفتارهای ماکس برود (حاوی وصیت‌نامه‌های کافکا)» و «پس‌گفتار مترجم» می‌شوند.

***

«نقاش گفت: «خیلی ساده، رابطه با قضات را به ارث برده‌ام. پدرم نقاش دادگاه بود. نقاش دادگاه بودن یکی از سِمَت‌های موروثی است. هر کسی نمی‌تواند نقاش دادگاه بشود، برای به تصویر کشیدن کارمندهایی با مدارج گوناگون، قواعدی گوناگون، چندگانه و به خصوص سرّی وضع شده است که فقط برخی از خانواده‌ها از آن اطلاع دارند. مثلاً من یادداشت‌های پدرم را آن‌جا در آن کشو نگهداری می‌کنم و آن‌ها را به کسی نشان نمی‌دهم. فقط کسی که با آن‌ها آشناست می‌تواند تصویر قضات را بکشد.» - فصل هفتم، صفحه ۱۴۹

مرتبط:
+ گفت و گوی مفصل مجله اینترنتی جن و پری با علی‌اصغر حداد درباره «محاکمه»
+ «محاکمه کافکا»، مقاله شهریار وقفی‌پور در روزنامه اعتماد

تونل

ارنستو ساباتو
ترجمه مصطفی مفیدی
انتشارات نیلوفر
۱۷۴ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ دوم، پاییز ۱۳۸۷
۴ از ۵

ارنستو ساباتو نویسنده‌ای آرژانتینی است، متولد ۱۹۱۱، اهل بوئنوس آیرس، و همشهری بورخس و کورتاسار. او هم یکی از نویسنده‌های مشهور آرژانتین و آمریکای لاتین در دنیاست، گر چه کتاب‌هایش نه رئالیسم جادویی‌اند و جادو و جمبل دارند، نه چندان سیاسی حساب می‌شوند. «تونل» یکی از اولین کتاب‌های اوست که در سال ۱۹۴۸ نوشته شده، و دومین کتابی از اوست که به فارسی ترجمه می‌شود. اولی رمانی بود به اسم «درباره قهرمانان و گورها»، که آن را هم مصطفی مفیدی ترجمه و انتشارات نیلوفر چاپ کرد، و کمتر کسی خواند. خواننده‌های این یکی ظاهرا بیشترند.

«تونل» یادداشت‌های نقاشی است به نام «خوان پابلو کاستل»، که ظاهرا در انتظار انجام تحقیقات روانشناختی بیشتر روی خودش، و احیانا صدور حکم دادگاه، در زندان می‌نویسد. جرم او، که خودش از همان اولین جمله داستان به آن اعتراف می‌کند، کشتن زنی است به اسم «ماریا ایریبارنه». او در این یادداشت‌ها ماجرایی را که به قتل ماریا به دست خودش منجر شد از اولین آشناییش با او تا انتها تعریف می‌کند و انگیزه خودش را از این روایت این طور بیان می‌کند: «من فکر کردم حالا که مشهور شده‌ام آنچه را می‌نویسم عده زیادی از مردم می‌خوانند ... و از این امید ضعیف که کسی مرا درک کند به شور و هیجان می‌آیم – حتی اگر فقط یک نفر باشد

خوان پابلو از آن راوی‌های پرگو است که هم زیاد نظر می‌دهد و هم مدام نظریاتش را باز می‌کند و ازشان تحلیل و تفسیر و استدلال بیرون می‌کشد. او عاشق ماریا می‌شود و ماریا هم عاشق او. و عشق‌شان هم از آن عشق‌های پرشور و شرر بوده. به هم‌دیگر هم می‌رسند. اما خوان پابلو به ماریا شک می‌کند و بر پایه یک سری استدالالات وهمی، که برای ما هم بیان‌شان می‌کند، نتیجه می‌گیرد که ماریا دارد به او خیانت می‌کند و در واقع بازیش می‌دهد. و آخر سر هم به همین خاطر می‌کشدش.

خوان پابلو، مثل اغلب راوی‌های حراف، قابل اعتماد نیست. اما او دروغ‌گو نیست، بلکه متوهم است. در واقع خودش هم نمی‌داند که، علی رغم میل شدیدی که به ابراز حقیقت نشان می‌دهد، در اغلب موارد دارد از آن دور می‌شود. نتیجه‌گیری‌هایش گر چه توجیه‌شان می‌کند، منطقی نیستند و حتی هیچ بعید نیست که برخی از چیزهایی را که فکر می‌کند دیده هم تخیل کرده باشد. او چند بار به تحقیقاتی که روان‌شناس‌ها دارند رویش انجام می‌دهند اشاره می‌کند اما از موضوعشان چیزی نمی‌گوید، ولی می‌شود تصور کرد که موضوع این تحقیقات همین توهمات باشد. چیزهایی که خوان پابلو ازشان نتیجه‌گیری کرده، در حالی که اصلا وجود ندارند. او این توهم را به خودش هم تسری می‌دهد و از «خود گذشته»اش طوری حرف می‌زند که انگار همیشه همین آدم فعلی بوده، اما واقعا این طور نیست. او از یک آدم دیگر به این موجود فعلی رسیده.

«تونل» کتاب خوبی است. داستان‌پردازی خوب و روایت جذابی دارد، مایه‌های فکری و بهانه‌های خوبی برای کشف به آدم می‌دهد، و در بعضی قسمت‌ها، خصوصا در توصیف کوتاه و چند خطی قتل ماریا، تصاویر فوق‌العاده‌ای ساخته که میل ادبی آدم را هم ارضا می‌کند. ترجمه هم، اگر از چند مورد افتضاح بگذریم، در حدی عادی بد است، که برای مصطفی مفیدی با آن ترجمه‌های وحشتناک دستاوردی حساب می‌شود. فقط برای این که نوع مشکلات این آدم را در تولید متن درک کنید، این جمله از یادداشت مترجم را، که تازه تألیف است و نه ترجمه، بخوانید و معنی کنید (این البته از نمونه‌های افتضاح است): «به هر حال این فراورده بینش علمی و خردورزی [اگزیستانسیالیسم] مانند هر اندیشۀ انتقادی دیگر در قرن گذشته تجربۀ دردناک تاریخ بشری و به خصوص آگاهی بر آن رویۀ دیگر سرشت انسان، رویۀ نه‌چندان خوشایند و دلپذیر که دلهره‌آور و عبرت‌آموز را در پشت سر خود دارد.»

***

«و آن وقت آن مرد نابینا. این دیگر چه موجودی بود؟ پیشتر گفته‌ام که من برداشتی رقت‌بار و غم‌انگیز نسبت به انسانیت دارم. حال باید اعتراف کنم که از افراد نابینا اصلا خوشم نمی‌آید، و وقتی آن‌ها را می‌بینم همان احساس را دارم که در نگریستن به موجودات خونسرد، مرطوب، بی‌صدا، مثل مار پیدا می‌کنم. اگر به این اضافه کنید تأثیر خواندن نامه‌ای از همسر این مرد را در جلوی شوهرش که در آن می‌گفت «من هم به تو فکر می‌کنم»، درک نفرت و انزجاری که من در آن لحظه احساس می‌کردم مشکل نخواهد بود.» - صفحه ۶۵

مرتبط:
+ معرفی «تونل» در روزنامه اعتماد
+ «تونل» در باشگاه کتاب
+ «تونل» در Ear Splitting
+ گفت و گویی کوتاه با ساباتو در روزنامه همشهری

 برچسب: ارنستو ساباتو، مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر

مجموعه‌ی نامرئی

۲۶ نویسنده آلمانی زبان
ترجمه علی اصغر حداد
نشر ماهی
۴۹۶ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۱۳۸۸
۳.۵ از ۵

کتاب مجموعه ۴۵داستان کوتاه است از ۲۶نویسنده آلمانی‌زبان؛ ۷تا اتریشی، ۱۶تا آلمانی و ۳تا سوئیسی. تقریبا تمام این نویسندگان در صد سال اخیر زندگی کرده‌اند و بعضی‌هایشان هنوز هم زنده‌اند. پیش از داستان‌های هر نویسنده معرفی‌ای در حدود نیم‌صفحه در مورد او وجود دارد که شامل اطلاعاتی کلی است. طولانی‌ترین داستان مجموعه ۳۵صفحه‌ای است و بیشتر داستان‌ها بین ۱۰تا ۲۰صفحه‌اند. «مجموعه نامرئی» هم اسم یکی از داستان‌های اشتفان تسوایگ است که توی کتاب آمده.

«مجموعه نامرئی» گستره نسبتا وسیعی از انواع داستانی را پوشش می‌دهد و برای به دست آوردن آشنایی کلی با داستان‌نویسی آلمانی مناسب است. تنوع کتاب هم از نظر  اسامی نویسنده‌ها بالاست (نویسنده‌های مشهوری مثل توماس مان، هاینریش بل، برتولت برشت و فردریش دورنمات در کنار ناشناخته‌ترهایی (اقلا در زبان فارسی) مثل توماس برنهارت، یورک بکر و زیگفرید لنتس داستان دارند)، و هم از نظر مضمون و پرداخت داستان‌ها (ادبیات نمادین و پندآموز هرمان هسه ، داستان‌های توصیفی روبرت موزیل ، و فضای غریب و گاهی فانتزی پتر هانتکه در کنار هم‌اند). البته این‌طور نیست که همه‌شان شاهکار باشند، و به سلیقه من کتاب هم داستان خوب دارد و هم بد.

به نظر می‌رسد بیشتر داستان‌های آلمانی‌زبان به درون شخصیت‌هایشان توجه زیادی می‌کنند. در بسیاری از داستان‌های کتاب شخصیتی اصلی وجود دارد که تجربه غیرمتعارفی برایش پیش می‌آید و محور کتاب واکنش درونی این آدم به آن تجربه است. واکنشی که ما فقط با اعمال او متوجه‌اش نمی‌شویم، بلکه خیلی وقت‌ها صدای توی سرش و مکالمه درونی روحش با خودش را هم می‌شنویم و افکارش را می‌خوانیم. اغلب دنیای درون و بیرون آدم‌ها به هم تنیده می‌شوند و هم‌سطح و هم‌جهت کار می‌کنند. به علاوه، و مرتبط با همین موضوع، از داستان‌های «قصه»‌دار مجموعه می‌شود فهمید که ظاهرا نویسندگان آلمانی‌زبان علاقه زیادی به حرکت دارند و در خلق آن هم خیلی وقت‌ها موفق‌اند. آدم‌ها زیاد راه می‌روند و تکان می‌خورند. و به خصوص سخت زیر سقف یا حتی توی شهر بند می‌شوند. خیلی‌هایشان داستانشان را در جنگل یا کوه اجرا می‌کنند و اگر هم نه، اقلا اواسط داستان از بالای پل وسط شهر نگاهی به رودخانه بزرگ می‌اندازند.

ترجمه اغلب داستان‌ها خوب است و آدم موقع خواندن گیر نمی‌کند. کیفیت چاپ، نگارش، صفحه‌بندی و باقی قضایا هم مناسب است. قیمت کتاب هم، به نسبت نرخ این روزگار، ارزان است.

***

«مردی یکی از فرزندان خود را که هنوز قادر به راه‌رفتن نیست بازی‌کنان به هوا می‌اندازد و می‌گیرد. شادی کودک از این بازی موجب می‌شود که مرد عمل خود را تکرار کند. این‌بار کودک به هنگام فرود، از میان دست‌های پدر به زیر می‌لغزد، به زمین می‌خورد، و می‌میرد. مرد با به جرم قتل غیرعمد به محاکمه می‌کشند. قاضی از او می‌خواهد که واقعه را شرح دهد. مرد به قصد آن‌که گفتار خود را عملاً به نمایش بگذارد – و در ضمن دست خود را از هر گناهی بشوید – فرزند دیگر خود را از آغوش همسرش که در دادگاه حضور دارد می‌گیرد، پیش می‌آید، و کودک را به هوا می‌اندازد. کودک فرود می‌آید، از میان دست‌های مرد به زیر می‌لغزد، به زمین می‌‌خورد، و می‌میرد.» - صفحه ۲۱۷، سؤال امتحانی شماره‌ی ۲، پتر هانتکه

برچسب:(گروه نویسندگان: آرتور شنیتسلر، راینر ماریا ریلکه، روبرت موزیل، اشتفان تسوایگ، اینگه‌بورگ باخمن، توماس برنهارت، پتر هانتکه، یوهان پتر هبل، هاینریش مان، توماس مان، هرمان هسه، لئون فویشتوانگر، برتولت برشت، آنا زگرس، اروین اشتریتماتر، اشتفان هایم، هاینریش بل، ولف‌دیتریش اشنوره، ولفگانگ بورشرت، زیگفرید لنتس، گونتر گراس، مانفرد بیلر، یورک بکر، ماکس فریش، فردریش دورنمات، کورت مارتیعلی‌اصغر حداد، نشر ماهی

جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
نشر چشمه
۴۴۱ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ دوازدهم (چاپ اول جیبی)، بهار ۱۳۸۷
۴.۵ از ۵

«جای خالی سلوچ» از نام‌دارترین کتاب‌های محمود دولت‌آبادی، و به عقیده بسیاری، از شاهکارهای رمان‌نویسی فارسی است. دولت‌آبادی این کتاب را در سال ۱۳۵۷، یعنی زمانی که ۳۸ ساله بوده، به انجام رسانده و کتاب از آن زمان هستی مستقل خود را با قدرت پی گرفته است؛ چنان که چاپ‌های بسیار شده، نقدها و بحث‌ها برش رفته، و پایان‌نامه‌هایی هم در موردش کار شده است.

داستان داستان غیبت مرد نان‌آور یک خانواده روستایی است. سلوچ مقنی، کشاورز، تنورمال، و همه کاره‌ای هیچ‌کاره است که چند ساعتی پیش از آغاز رمان خانه‌اش را ترک کرده و بی‌نام و نشان به ناکجا رفته است. و مِرگان، همسر سلوچ، است که بار یک رمان بزرگ را به دوش می‌کشد؛ زنی روستایی و سخته، که هر چه چنگ و دندان به زندگیش می‌زند، جلوی انهدامش را نمی‌تواند گرفت. مرگان سه فرزند دارد: عباس، اَبراو، و هاجر، از ۱۷ تا ۱۲ ساله. عباس قماربازی بی‌کاره است، ابراو نوجوانی سخت‌کوش، و هاجر دخترکی آفتاب-مهتاب‌ندیده، ندیم و مونس مادر. در طول رمان، هر سه این‌ها هم همراه مرگان درگیر دنیای داستان‌اند و هر یک خورده‌داستان‌هایی تاثیرگذار و مهم دارند.

داستان «جای خالی سلوچ» در روستایی به نام «زمینَج» می‌گذرد، آبادی‌ای از توابع خراسان، در دل کویر لوت. کتاب پر است از لغات و اصطلاحاتی که برای امثال من، با کمال شرمندگی، ناآشنااند. نه که محلی باشند، که اغلب فارسی‌اند. در واقع، گستردگی دایره واژگان کتاب و احاطه دولت‌آبادی بر زبان حسدانگیز است. و خوشایند این که هیچ احساس نمی‌کنید نویسنده قصد کرده دانشش را به رخ بکشد. تمام این کلمات، و اسامی چیزها، چنان با دنیای داستان آمیخته و هماهنگ‌اند که خواندنشان تنها مایه ذوق و حسرت است. علاوه بر این، نثر پاک و روان، و فاخر دولت‌آبادی، حقاً آموزنده است. به قول بهاءالدین خرمشاهی، «بعد از هزار سال كه از تاريخ بيهقی مي‌گذرد، نويسنده ديگری، هم از آن نواحی، از خراسان بزرگ، مهد زبان دری، با پديدآوردن چنين آثاری كمر به پيراسته‌تر و پرورده‌تر ساختن زبان فارسی بسته است.»

***

این چه می‌خوانید، توصیفی است از صحنه‌ای که لوک، شتری بهار مست، سر پی عباس، فرزند مرگان گذاشته، و پسر و شتر، تنها میانه کویر لوت، قصد جان کرده‌اند. این فصل از رمان، چه به لحاظ داستان‌پردازی، چه به لحاظ فضاسازی و روایت، بی‌شک یکی از اوج‌های ادبیات داستانی ایران است:

«عباس این را می‌دانست که کارد می‌باید درست در بیخ خرخره، در جناق سینه شتر بنشیند. بی‌پرهیز و بی‌پروا، تا بیخ دسته. اما این هنگامی‌ست که شتر در مهار تو باشد، نه تو در مهار شتر. پس این جدال بود، نه کشتن پروار. قانون و قرار از میان رمیده و آشوب و آشفتگی در میان آمده بود. پس پسر مرگان عرق نشسته به چشم و صدای آفتاب در سر، بی‌هیچ امید و یقینی تنها کارد می‌انداخت. کارد در چشم و پوز و گردن و سینه، برق تیغه کارد در آفتاب سرخ. آستین و شانه و رخ خونین بود. پوز و پیشانی و پلک، خونین. پشنگاپشنگ خون در غبار آفتاب. پاره پاره کویر، پاره پاره سراب، جام‌های سرخ آینه. آفتاب و خاک و شورزار، ارغوانی و بنقش و زرد بود. رنگ‌ها به هم درآمده، ز هم گریخته، گسیخته. این زمین و آسمان مگر نه سرخ بوده است پیش از این؟ تفت باد، تفت باد می‌دمد. باد. هر چه باد! کار یکسره، جدال یکسره. باد هر چه باد! زیر گردن شتر. شاهرگ. جای جا. ضربه‌ای بجا. درست، در جناق سینه شتر.

کارد را بدر کشید. خون، جوی خون. بدتر، این. این هزار بار خشم لوک تند کرد. جان به جان گرفت. دفع جان به جان. حالا اگر که مرگ آمده، پیش پای او چرا، دست بسته باید ایستاد؟ پس چرا، پیش پای او دست بسته سر خماند؟» - صفحه ۲۸۰

 مرتبط:
+ یادداشت بهاءالدین خرمشاهی بر جای خالی سلوچ، دیباچه
+ روایت قرآنی جای خالی سلوچ، از درس‌های عباس معروفی در مورد ادبیات، بخش ۴۷
+ زندگی‌نامه محمود دولت‌آبادی، کتاب بیست

برچسب: محمود دولت‌آبادی، نشر چشمه

تربیت احساسات

گوستاو فلوبر
ترجمه مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۳۲ صفحه، ۸۸۰۰ تومان
چاپ دوم، زمستان ۱۳۸۵
۵ از ۵

فردریک مورو جوان خرده بورژوایی است که از روستای زادگاهش، که در آن خانواده‌ای شناخته شده و مالک دارد، با دلی پر از آرزو و برای خواندن حقوق، رسیدن به نمایندگی مجلس و وزارت، و نزدیکی به عموی پولدار و نیمه‌جانش، که در صورت جلب نظر ممکن است ارث بسیاری برایش به جای بگذارد، و برای تجربه کردن «زندگی»، به پاریس می‌رود. در همان اولین سفر، و در صفحات ابتدایی کتاب، روی عرشه کشتی‌ای که روی «سن» در حرکت است، عاشق زن یک دلال هنری دغل‌باز و کلاهبردار به اسم آرنو می‌شود، و این عشق فردریک به خانم آرنو اصلی‌ترین خط داستانی رمان است.

فردریک تجسم بی‌همتی است. درسش را تمام نمی‌کند، برای نزدیکی و رسیدن به خانم آرنو هیچ حرکت اساسی نمی‌کند، منبع درآمدی ندارد، و هر سال با خودش تصمیم می‌گیرد رمانی تاریخی، اجتماعی یا سیاسی بنویسد و چون شاهکار خواهد شد، از طریقش شهرتی به هم بزند، یا در جمع‌های کله‌گنده‌ها شرکت می‌کند و امید به پیشرفت سیاسی و اقتصادی به واسطه رابطه‌هایش می‌بندد، اما همین که موقع عمل می‌رسد، یا وقت گرفتن تصمیم نهایی می‌شود، پا پس می‌کشد و پولش را خرج کادو خریدن و وقتش را صرف نقشه کشیدن و تاسف خوردن می‌کند. گذشت زمان فردریک را از جوانی پرهیزکار و بی‌تجربه تبدیل به مردی زن‌باز و موذی می‌کند. در دوره اوجش، فردریک با لوئیز نوجوان و روستایی نامزد می‌شود، با خانم دامبروز پولدار و میانه‌سال روی هم می‌ریزد و قول ازدواج می‌دهد، و رزانت زیبا را، که معشوقه دوره‌ای آرنو هم هست، حامله می‌کند. حتی در دوره‌ای تبدیل به معشوق خانم آرنو هم می‌شود و به عشقش نزدیک می‌شود، اما درست سر بزنگاه، در لحظه‌ای که باید گامی اساسی بردارد، بی‌جسارت است و کم کم موفقیت‌های نسبی‌اش تبدیل به شکست مطلق می‌شوند.

تربیت احساسات داستان فرو رفتن فردریک است، داستان غرق شدن کند و تدریجی اوست، که به واقع تلاش چندانی هم برای اجتناب از آن نمی‌کند، یا درست‌تر، حتی متوجه‌اش نیست. اما هم‌زمان با این داستان شخصی، داستانی جمعی هم روایت می‌شود: داستان انقلاب دوم فرانسه، در سال ۱۸۴۸. کتاب از سال ۱۸۴۰شروع می‌شود و در سال ۱۸۶۷پایان می‌یابد، و از اولین زمزمه‌های انقلابی، تا وقوع آن و حتی نتیجه ناامیدکننده و شکست‌خورده انقلاب را هم پوشش می‌دهد. تمام فضای سیاسی و اجتماعی آن سال‌ها، خصوصا در دوره خود انقلاب، به شکلی بسیار زنده و تصویری، و در رابطه متقابل با زندگی فردریک، تعریف می‌شود و رمان، از داستانی شخصی به واقعه‌ای عمومی و همه‌گیر تبدیل می‌شود.

مادام بوواری را نخوانده‌ام، اما همین کتاب هم، به آن خاطر که نمایشگاهی از نبوغ است، من را بنده فلوبر کرد. ساخت قصه، شیوه روایت، فضاسازی، پرداخت شخصیت‌ها، لحن، زبان، ریتم، همه چیز واقعا عالی است، و کتاب بی‌نظیری به وجود آمده که به شدت به عمیق‌ترین لایه‌های مغز خواننده‌اش نفوذ می‌کند و هیچ از یاد نمی‌رود. ترجمه مهدی سحابی هم خیلی خوب است و خواندنش مخل آرامش آدم نیست. طرح جلد، کیفیت چاپ و صحافی، و باقی چیزهای مرتبط هم متناسب و باکیفیت‌اند. خلاصه این که چه کلاسیک‌خوان هستید و چه مدرن‌ترها را ترجیح می‌دهد، این کتاب راضی‌تان خواهد کرد.

 ***

«در این حال فردریک همچنان قصد پرداختن به کار ادبیات را به عنوان نوعی وظیفة اخلاقی نسبت به خودش حفظ می‌کرد. بر آن شد که کتابی دربارة تاریخ زیبایی‌شناسی بنویسد، همچنین نتیجه بحث‌هایش با پلرن را، سپس درام‌هایی براساس دوره‌های مختلف انقلاب فرانسه، و نیز کمدی مفصلی با تاثیر غیرمستقیم از دلوریه و اوسونه... » – صفحه ۲۱۴

«برخی آدم‌ها هر چقدر که میل‌شان بیشتر باشد عمل کردن برایشان ناممکن‌تر می‌شود. بی‌اعتمادی به خودشان دست و پایشان را می‌بندد، ترس از خوش نیامدن از پا درشان می‌آورد؛ وانگهی، عواطف ژرف به زنان نجیب می‌مانند: از افشا شدن می‌ترسند و عمری سر به زیر زندگی می‌کنند.» – صفحه ۲۵۰

مرتبط:
+ تربیت احساسات در سیب گاززده، وبلاگ سعید کمالی دهقان
+ تربیت احساسات در بوف تنهایی من

برچسب: گوستاو فلوبر، مهدی سحابی، نشر مرکز

نافه (شماره ۲)

دوماهنامه فرهنگی، اجتماعی، ادبی
صاحب امتیاز و مدیر مسوول ناهید توسلی
زیر نظر شورای دبیران: محسن آزرم، حسین یاغچی، مهدی یزدانی‌خرم
۲۰۸ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
تیر ۱۳۸۹
۳.۵ از ۵

روی جلد این شماره نافه، این بار عکس محمود دولت‌آبادی افتاده، اما خلاف انتظار، داخل مجله خبری از پرونده‌ای درباره‌اش یا حتی مصاحبه‌ای با او نیست. بهانه انتشار عکس دولت‌آبادی روی جلد، چاپ سرفصل رمان منتشر‌نشده او به نام «زوال کلنل» در بخش آثار مجله است، بی‌هیچ توضیح اضافه یا لازمی. دور و بر عکس دولت‌آبادی هم پر است از اسم‌های مختلف و تیترهای جذابی که آدم را به خواندن مجله تحریک می‌کنند. مجله به همان شکل و روال شماره اولش، در چهار «فصل» تنظیم شده: دیدگاه‌ها، گفت‌و گوها، پرونده‌ها، و اثرها. فهرست تصویری مجله جالب و نوآورانه، ولی نادقیق است و تمام مطالبش را پوشش نمی‌دهد. کاغذ براق مجله هم، علی‌رغم زیبایی، خواندنش را در هر شرایط نوری‌ای دشوار می‌کند.

نافه هم، مثل پدرانش، پر است از مطالب خواندنی و تمام کردنش واقعا به زمان زیادی نیاز دارد. خیلی از مقالاتش خوبند، گر چه نمی‌شود گفت یک مجله تخصصی است، به آن معنی که مثلا «بخارا» هم تخصصی است. در واقع واضح است که گستره مخاطب وسیع‌تری را نشانه رفته و فروش برایش از اولویت‌هاست. به هر حال، بودنش مغتنم است.

نافه احتمالا سلایق مختلفی را ارضا می‌کند، اما آن‌چه من از این شماره‌اش پیشنهاد می‌کنم: از بخش دیدگاه‌ها که شامل خورده یادداشت‌هایی بی‌موضع‌گیری و کاملا سلیقه‌ای است می‌گذرم. از گفت و گوها، مصاحبه با اصغر فرهادی را اکیدا توصیه می‌کنم، که فرهادی در حرف زدن هم مثل فیلم‌هایش در اندازه‌های جهانی ظاهر شده. در بخش پرونده‌ها هم اول از همه یاد هوشنگ گلشیری را دریابید که در کنار مصاحبه فرهادی به نظرم بهترین بخش‌های این شماره‌اند. این پرونده شامل نوشته‌ها و حرف‌های یارعلی پورمقدم، قاضی ربیحاوی، پویا رفوئی، ناصر زراعتی و حسین مرتضاییان آبکنار، خصوصا در مورد «جلسات پنج‌شنبه‌ها»ست. پرونده‌های رمان ارهان پاموک، ارکستر سمفونیک تهران، گنجینه موزه هنرهای معاصر، آلیس در سرزمین عجایب، ۵۰ سالگی روانی، و مری و مکس هم بد نیستند. در بخش آثار هم داستان‌های دولت‌آبادی و مارک تواین، سفرنامه هرمان ملویل و زندگی‌نامه علی‌اشرف درویشیان را توصیه می‌کنم. برش‌های فیلم‌نامه «درباره الی...» هم برای مرور بد نیستند.

پ.ن: مهدی یزدانی‌خرم، که به نظر می‌رسد دبیر بخش ادبی نافه جدید است، در این شماره چهار مطلب نوشته: اولی یکی از سرمقاله‌های مجله، دومی مقدمه‌ای یک صفحه‌ای بر پرونده هوشنگ گلشیری، سومی مصاحبه‌ای با رضا امیرخانی درباره کتاب جدیدش، «نفحات نفت»، و چهارمی هم نقدی بر «نام من سرخ»، رمان تازه‌ترجمه‌شده اورهان پاموک. در همه این‌ها هم شخصیت جدیدش را به سیاقی که در پی می‌آید، با جدیت حفظ کرده (غلط‌های املایی هم در مجله هستند): «...بدون تردید گروتسک امر بارز و آشکار رمان است و این گروتسک است که قهرمان‌ها یا راوی‌های پاموک را دچار هراس تاریخی‌ای می‌کند که در معنای همگی‌اش، کتشارگاه است و دایره‌وار... امر خشن در این پروسه وجهه دیگری پیدا می‌کند و در تبارشناسی خود، اجازه نمی‌دهد تا این مینیاتور گسترده از شکل سنتی‌اش خارج شود،ولی این فرصت پیش می‌آید که آنچه تاریخ، قرن‌ها مدفون کرده بود، یعنی صداها، از این تصاویر جامد بیرون زده و صدای کارکرد روایت مدرن پاموک، به گوش برسد...» - گوشه‌ای از مقاله نیم‌صفحه‌ای معنادار و روشنگر یزدانی‌خرم در شرح و بسط «نام من سرخ»، نوشته ارهان پاموک، صفحه ۷۵ مجله

***

«اون عجیب‌ترین آدمی بود که می‌تونستی توی کل عمرت ببینی‌، چون همیشه و سر هر موضوعی، اگه کسی رو پیدا می‌کرد که با نظرش مخالف باشه، فوری با طرف شرط می‌بست؛ و اگه هم توی جبهه‌ی مخالف کسی رو واسه شرط‌بندی پیدا نمی‌کرد، نظرش رو عوض می‌کرد تا بالاخره با یکی شرط ببنده... یه روز صبح «پارسون» اومد به کمپ و «اسمایلی» ازش حال زنش رو پرسید و اون هم گفت که شکر خدای متعال حال زنش خیلی بهتر شده و خیلی سر حال بود از این که به لطف مشیت الهی زنش داره خوب می‌شه؛ اون‌وقت «اسمایلی» پیش از این که طرف فرصت فکر کردن پیدا کنه گفت: «خُب، دو و نیم چوق باهات شرط می‌بندم که زنت از این مریضی جون سالم به در نمی‌بره».» - از داستان «قورباغه‌ی جهنده‌ی بدنام کالاوراس کانتی»، نوشته مارک تواین، صفحات ۱۸۵ و ۱۸۶ مجله

«اول باری که در کرمانشاه نوشابه پپسی خریدیم خوب یادم هست. نوشابه تازه آمده بود. رفتیم به مادرمان گفتیم، یک چیزی آمده توی شیشه. یک نفر خورد اشک آمد و چشمش را گرفت و یک آروغ هم زد. مادرمان گفت، ای بدبختی این دیگر چه چیز است؟ قبول کرد برویم بخریم. یک قران و دو قران پول جمع کردیم و رفتیم خریدیم. مادرمان وقتی خورد گفت، این به درد ما نمی‌خورد. این برای رفع تفریح است. برای سیری نیست. همیشه از همین تعبیر استفاده می‌کرد و می‌گفت فلان چیز «برای رفع تفریح» است.» - از «برای فیلم دیدن کتک می‌خوردم»، زندگی‌نامه خودنوشت علی اشرف درویشیان، صفحه ۲۰۱ مجله

مرتبط:
+فهرست شماره دوم نافه در وبلاگ کزاز، بلاگ علی مسعودی‌نیا، از اعضای تحریریه نافه
+آرشیو شماره‌های دوره پیشین نافه

 برچسب: مجله

چشمان باز مانده در گور

میگل آنخل آستوریاس
ترجمه سروش حبیبی
انتشارات ققنوس
۷۸۴ صفحه، ۷۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۴ از ۵

یکی از رمان‌های مهم آستوریاس، نویسنده گواتمالایی برنده جایزه نوبل ۱۹۶۷. عنوان اصلی کتاب هست «The Eyes of the Interred»، که شاید «چشمان دفن‌شدگان» ترجمه نسبتا دقیقی ازش باشد. سروش حبیبی، که کتاب را از انگلیسی ترجمه کرده، اسم «چشمان باز مانده در گور» را از یک بیت شعر سعدی برداشته:
اگر من نبینم مر او را هلاک
شب گور چشمم نخسبد به خاک
و با خواندن رمان تصدیق خواهید کرد که عنوان خیلی خوبی را برای ترجمه فارسی انتخاب کرده، که هم با مضمون رمان هم‌خوانی دارد و هم حتی عباراتش عینا درون کتاب آمده‌اند. طراحی جلد، کیفیت کاغذ، چاپ، صحافی خیلی خوب‌اند. ترجمه هم واقعا تحسین‌برانگیز است.

این رمان جلد آخر از «سه‌گانه موز» آستوریاس است، سه رمان که همگی به موضوع کنترل صنعت موز آمریکای لاتین توسط خارجی‌ها، به خصوص آمریکایی‌ها، می‌پردازند. ماجرای رمان در گواتمالای دیکتاتورزده می‌گذرد و با پوشش تعداد زیادی شخصیت و سطوح و لایه‌های مختلف اجتماعی گواتمالا، جریان اعتصابی سراسری را، که به سرنگونی دیکتاتور این کشور منتهی شد، از ابتدا تا انتها تعریف می‌کند.

«چشمان باز مانده در گور» را شاید بشود رمان «نفرت» دانست، دقیقا همان نفرتی که در شعر سعدی هم هست. جامعه‌ای که تک‌ تک آدم‌هایش منتظر انتقام گرفتن از مسبب بدبختی‌هایشان‌اند، و حتی مرده‌هایشان در گور با چشم باز خوابیده‌اند تا، گر چه بعد از مرگ، روزی را ببینند که ناحق‌شان حق می‌شود و بالاخره انتقام‌شان را می‌گیرند. کتاب پر است از آدم. همه این آدم‌ها ساخته می‌شوند و دنیای خودشان را دارند، تأثیرشان را روی داستان می‌گذارند و از آن متأثر می‌شوند. البته شاید به دلیل زیاد بودن این آدم‌ها، بعضی‌هایشان نصفه می‌مانند و ماجرایشان به سرانجام نمی‌رسد. مهم‌ترینشان هم کشیشی است که اتفاقا ماجرای جالبی را شروع می‌کند ولی بعد از هفتاد همان‌طور نصفه ولش می‌کند و داستانش گم می‌شود. شاید هم به خاطر طولانی شدن رمان نویسنده خسته شده و بعضی‌ از طرح‌هایش یادش رفته، چون افت رمان هر چه که به آخرش نزدیک‌تر می‌شود، محسوس‌تر است.

آستوریاس نویسنده مهمی بوده.  یکی از اولین کسانی که «رئالیسم جادویی» را اختراع و ازش استفاده کردند، و از شکل‌دهندگان به رمان آمریکای جنوبی. اگر یوسا و مارکز خوانده باشید، هر دو را توی همین رمان می‌بینید. به وضوح می‌شود تأثیر گرفتن هر دو را از آستوریاس حس کرد و روندی را که یک نفر را به نویسنده بزرگی مثل یوسا تبدیل می‌کند، دنبال کرد. روایت پیچیده و چند شخصیتی، داستان‌پردازی‌های موازی، آدم‌هایی که رفتارشان مبتنی بر عدالت شخصی است، نفوذ به زندگی آدم‌های طبقه فقیر، و هر از چندی جمبل و جادو، از ویژگی‌های این رمان، و احتمالا باقی رمان‌های آستوریاس‌اند. از او در ایران «مردی که همه چیز، همه چیز، همه چیز می‌دانست» با ترجمه لیلی گلستان هم در دسترس است. رمان حجیم «آقای رئیس جمهور»ش هم خیلی سال پیش ترجمه و چاپ شده و بعید می‌دانم بشود به این راحتی پیدایش کرد.

***

«بله، بهتر بود در را ببندد و قفل کند. هیچ کس از احتیاط ضرر ندیده است. اما نمی‌توانست. پلک‌ها به فرمانش نبودند و فرو می‌لغزیدند. چفت، کلون... شرط عقل این بود که... اما تکان نخورد... پیری و کوفتگی از بار کار و غصه‌های زندگی و سرخوردگی‌ها و دردسرهای روزانه و ظلم‌های فراوان حتی میل به دفاع از جانش را از او سلب کرده بود... اگر او را بکشند جسدش را جا خواهند گذاشت... کالبدش همین جا به امان خدا خواهد ماند. در و کلون و چفت برایش کلمات پوکی شده بود. فقط اندکی تلاش... وای که این اندک تلاش برایش چه دشوار بود. ممکن بود او را بی‌دفاع و بی‌پناه مثل یک سگ بکشند. خدایا پناه بر تو... .

همتی کرد. روی پتو غلتی زد، زیرا نمی‌توانست یکباره بلند شود. اما چنان که گفتی ناگهان فلج شده باشد، در همین حالت – با سری از بالش آویخته و پاهایی گشاد مانده – دستی بر لبه تخت گرفته و صورتی رو به زمین، پشت به قاتل موهوم باقی ماند.» - از کتاب

مرتبط:
+ مقدمه سروش حبیبی بر کتاب
+ مقاله روزنامه ایران در معرفی آستوریاس

برچسب: میگل آنخل آستوریاس، سروش حبیبی، انتشارات ققنوس

جاده فلاندر

کلود سیمون
ترجمه‌ی منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۳۵۵ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ دوم، تابستان ۸۲
۵ از ۵

«جاده فلاندر» از مهم‌ترین رمان‌های کلود سیمون، نویسنده فرانسوی متولد ماداگاسکار و برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۸۵ است. کتابی با روایت پیچیده که بین جریان سیال ذهن، اول شخص، سوم شخص محدود و دانای کل نوسان می‌کند. بارزترین ویژگی ظاهری کتاب پاراگراف‌های طولانی (تا حدود ۷ صفحه) و جملات خیلی طولانی‌اش است. این ویژگی در ترجمه فارسی به شکلی واقعاً خوب حفظ شده، طوری که با فونت معقول کتاب‌های انتشارات نیلوفر هم تعداد جملات ۲ صفحه‌ای کتاب کم نیستند. پیش از شروع رمان، بدیعی مقدمه‌ای در معرفی سیمون و رمان نو و در مورد برخورد با آن و ترجمه‌اش نوشته، و بعد از اتمام رمان هم چند صفحه‌ای از یک مصاحبه سیمون در مورد جاده فلاندر را ترجمه کرده. طرح روی جلد رمان همان قالب همیشگی کتاب‌های انتشارات نیلوفر را دارد، زمینه‌اش سفید است و عکسی از یکی از تابلوهای پیکاسو رویش است که نقاشی فوق‌العاده‌ای است. (ظاهراً ناشر به تازگی بدون تجدید چاپ جلد کتاب را عوض کرده و قیمتش را هم بالا برده.) کاغذی که این چاپ از کتاب رویش چاپ شده بوی خیلی خوبی دارد.

خط اصلی داستان جاده فلاندر، با این فرض که داستانی وجود دارد، در زمان اشغال فرانسه توسط نازی‌ها در جنگ جهانی دوم می‌گذرد و شخصیت اصلی داستان، ژرژ، یک سرباز فرانسوی است که بعد از شکست گروهان و مرگ فرمانده‌اش، در یک روستای جنگ‌زده پنهان می‌شود و بعدتر اسیر هم می‌شود. بخش‌های مختلف این سیر ژرژ، از شکست تا قایم شدن و لباس مبدل پوشیدن، درگیری، سعی به فرار، لحظات استثنایی دیدن یک زن، اسارت و سفر حیوانیش با قطار، موضوع این کتاب هستند. در تمام طول رمان، ماجرای دیگری در فرانسه حدود دویست سال پیش و در یک خانه نسبتاً اشرافی هم، به شکل موازی، روایت می‌شود. این دو خط داستانی البته به هم هم‌گرا نمی‌شوند و ارتباط صریحی بین‌شان به وجود نمی‌آید.

«جاده فلاندر» رمانی درباره جنگ است. اما این که «راجع به چه چیز جنگ؟» را نمی‌شود جواب داد: رفتار آدم‌ها، سختی‌های جنگ، زیبایی‌های جنگ، مناظر دنیای بی‌جان در جنگ، میل به جنایت، دیوانگی، ارتباط گذشته با حال،... . همه این‌ها هم به شکلی عمیق و تأثیرگذار، و البته نامنتظره. دید عجیب سیمون به همه چیز دنیای داستانش و توصیف دقیق و ظریفی که ازشان می‌دهد دقیقاً همان کاری را می‌کند که به عنوان هدف رمان نو خوانده بودم: بی‌نیاز کردن داستان از قصه و تبدیل خود روایت به داستان. نگاه کردن سیمون به دنیا، خود داستان است. تشبیهات نامأنوس و فضاساز سیمون، و آن جملات طولانی و عجیب و غریب که خواندنشان درست حس موج‌سواری را به آدم می‌دهند و خواننده را از واکنش خودش هم متعجب می‌کنند، همان کاری را می‌کنند که از یک رمان خوب انتظار دارید.

هیچ بعید نمی‌دانم که مخالف زیاد داشته باشم، ولی به نظر من «جاده فلاندر» یک رمان بی‌نظیر است. البته خواندنش سخت است، خیلی سخت. هیچ کشش داستانی ندارد و ممکن است همان اول کار توی ذوق خیلی‌ها بزند. اگر هم حوصله‌تان بگیرد و تصمیم بگیرید بخوانیدش باید وقت و انرژی زیادی رویش بگذارید. برای من که خواندنش عملاً سه برابر وقت معمول خواندن همچین کتابی طول کشید، بس که مجبور بودم این جمله‌های دراز و پیچاپیچ را از اول بخوانم. یک توصیه که بهم شده بود را به شما هم می‌کنم: این رمان را وقتی بخوانید که آرام و آزاد باشید، و سعی کنید تا می‌توانید پیوسته بخوانیدش، یعنی در بهترین شرایط، شروعش که کردید تا آخرش را بی‌وقفه بروید.

(ترجمه کتاب به نظرم فوق‌العاده بود. جداً فوق‌العاده.)

***

«...و از سوی دیگر این هوای نیمگرم را که می­توان گفت حرارتی معده­ای داشت و آن دختر که در دل آن ایستاده بود غیر واقعی و نیمه برهنه بود، هنوز درست بیدار نشده یا نیمه بیدار بود، چشمها و لبها و تمام بدنش از کرختی ملایم خواب باد کرده بود، با آنکه هوا سرد بود لباسهای کمی پوشیده بود، ساق پاهایش برهنه بود و پاهای بی­جورابش را در یک جفت کفش بزرگ مردانه که بندهایش باز بود فرو برده بود، شال بافتنی بنفش رنگی روی بدن شیری رنگ و روی گردن شیری رنگ و صافش انداخته بود که از لباس خواب زبرش بیرون آمده بود، و همه در آن پهنه نور زرد رنگ چراغ که گویی از بالای بازوی برافراشته­اش مانند نور لایه­ای رنگ و روغن شب­نما بر او فرو می­ریخت تا اینکه واک موفق شد فانوس را روشن کند و آن وقت آن زن چراغ را با فوت خاموش کرد و در صبحدم آبی رنگی که مانند لکی بر چشم کوری بود برگشت و بیرون رفت و تا زمانی که در تاریک روشن کاهدان بود هیکلش لحظه­ای پر رنگ­تر می­نمود و سپس همین که از آستانه در گذشت مثل آن بود که محو شده است هر چند که آنان او را با چشم دنبال می­کردند که نه اینکه دور می­شد بلکه می­توان گفت حل می­شد و ذوب می­شد در این چیزی که به راستی می­توان گفت بیشتر خاکستری بود تا آبی رنگ و شاید روز بود، چرا که در هر حال روز فرا می­رسید، اما ظاهرا از نیروها و خاصیتهای ذاتی روز تهی بود هر چند که بفهمی نفهمی دیوار کوچکی را در آن سوی جاده و تنه یک درخت گردوی ستبر و پشت آن، درختان باغی را تشخیص می­دادند،...» - از کتاب

مرتبط:
+ مقدمه منوچهر بدیعی بر کتاب
+ معرفی کلود سیمون در سایت دیباچه
+ مقاله روزنامه اعتماد درباره کتاب

برچسب: کلود سیمون، منوچهر بدیعی، انتشارات نیلوفر

قلب، شکارچی تنها

کارسون مک کالرز
ترجمه‌ی شهرزاد لولاچی
نشر افق
۴۹۴ صفحه، ۵۱۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۳ از ۵

«قلب، شکارچی تنها» اولین کتاب مک کالرز است و در ۲۳ سالگی نویسنده­اش چاپ شده. کتاب رمانی است در سه بخش، با فصل­های ۲۰ تا ۳۰ صفحه­ای که همگی به روایت سوم شخص ولی هر کدام با محوریت یکی از شخصیت­های اصلی داستان نوشته شده­اند. چاپ کتاب مطابق معمول درشت است و اگر ناشری جز افق چاپش کرده بود احتمالا حدود ۳۰۰ صفحه می‌شد. ترجمه خیلی بد نیست ولی به شکل مبرمی احتیاج به یک ویرایش اساسی دارد تا اشکالات فاحش و عجیبش گرفته شود. جلد کتاب هم عملا طراحی ندارد و فقط روی یک زمینه کرم رنگ با خط­خطی سفید عنوان کتاب نوشته شده، آن هم طوری که هیچ حسی به خواننده ندهد جز این که احتمالا بناست یک کتاب زرد بخواند. عنوان اصلی کتاب هم این بوده: «The Heart is a Lonely Hunter»، که به همان اندازه عنوان فارسی­اش بد است.

اسم شخصیت­های اصلی داستان قشنگ است: جان سینگر، میک کِلی، مَدی کاپلند، جِیک بلانت و بیف برانون. از بین این­ها اولی یک مرد کر و لال است که بعد از رفتن دوست همخانه­ای چاقش به تیمارستان یکی از اتاق­های خانه پدر و مادر میک را، که در یکی از محله­های پایین شهر است، کرایه می­کند. میک دختری ۱۵ ساله، مدی کاپلند دکتری سیاه­پوست با تفکرات ضدنژادپرستی، جیک کمونیستی دائم­الخمر و بیف رستوران­داری کنجکاو است. این چهار نفر به خاطر این که جان سینگر کر و لال خوب به حرف­هایشان گوش می­دهد کم­کم به او نزدیک می­شوند و بعد از مدتی بیشتر از هر کسی در دنیا به او احساس نزدیکی می­کنند. به واسطه همین رفت و آمد با سینگر، زندگی هر کدام از این چهار تا و خود سینگر تغییراتی می­کند، و داستان کتاب شرح همین تغییرات است.

همه این شخصیت­ها، جز میک که نوجوان است و ساکن خانه شلوغ پدری، تنها زندگی می­کنند. میک هم البته گوشه­گیر است و دوستی ندارد و مثل باقی این آدم­ها بیشتر وقتش را با خودش می­گذراند. بهترین ویژگی کتاب هم توصیف قوی انزوای مطلق این شخصیت­هاست با تصویرهایی که جلوی چشم آدم ساخته می­شوند و طوری حس را منتقل می­کنند که آدم خودش را هم همان­قدر تنها حس می­کند. عادت­های تنهایی این آدم­ها، مثل پیاده­روی­های طولانی، زل زدن به آتش، سیاه­مست شدن یا ور رفتن با «جعبه گنج»، حسابی توی ذهن خواننده می­مانند و احتمالا عادت­های خودش را یادش می­آورند. اما به نظرم رابطه این آدم­ها با سینگر، و این که چرا بودن و حرف زدن با این مرد این­قدر حالشان را خوب می­کند، آن طور که باید موجه نشده و اقلا من را قانع نمی­کند. به علاوه، روال داستان طوری است که ممکن است در اواسط خواندن به این نتیجه برسید که بیشتر به سمت سلیقه زنان خانه­دار مایل است و قرار است سینگر کر و لال بشود فانوس دریایی این گم­شده­های دریای مخوف دنیای مدرن و ماشینی. خوشبختانه پایان کتاب به داد داستان می­رسد و سرنوشت نامنتظره شخصیت­ها، خصوصا خود سینگر، وضع را بهتر می­کند.

***

«آن­ها راجع به این موضوع با هم صحبتی نکردند. شب­ها وقتی آلیس خواب بود بیف در طبقه­ی پایین کار می­کرد و روزها آلیس تنها رستوران را اداره می­کرد. وقتی با هم کار می­کردند بیف طبق معمول پشت دخل می­ایستاد و مواظب میزها و آشپزخانه هم بود. آن­ها با هم حرف نمی­زدند مگر در مورد کار ولی بیف حیرت­زده به او نگاه می­کرد.
عصر روز هشتم اکتبر بیف صدای ناله­ای از اتاق خواب­شان شنید. دوید طبقه­ی بالا. یک ساعت بعد آلیس را به بیمارستان بردند و دکترها غده­ای به اندازه­ی یک نوزاد از شکمش بیرون آوردند و یک ساعت بعد آلیس مرد.» - از صفحه ۱۷۰

برچسب: کارسون مک کالرز، شهرزاد لولاچی

ماجرای اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی

گابریل گارسیا مارکز
ترجمه‌ی باقر پرهام
نشر آگه
۱۸۴ صفحه، ۶۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۱۳۷۷
۳ از ۵

«ماجرای اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی» از سری کارهای گزارشی مارکز است. داستانی واقعی که از زبان شخصیت اصلیش، میگل لیتین، و به شکل اول شخص روایت می‌شود. کتاب اولین بار در سال ۱۹۸۶، چهار سال بعد از نوبل بردن مارکز، چاپ شده و حدود دو سال بعد، در سال ۱۳۶۷، برای اولین بار ترجمه فارسی‌اش در ایران چاپ شد.

«میگل لیتین» کارگردانی شیلیایی است که تا به حال دو بار نامزدی نخل طلای کن و دو بار نامزدی خرس طلایی برلین را داشته. بعد از کودتای پینوشه در شیلی، لیتین هم که از مسئولین سینمایی دولت آلنده و آدم روشنفکری بود از کشور تبعید شد و اسمش رفت در لیست سیاه پنج هزار نفره کسانی که تا ابد ممنوع‌الورودند. اما بعد از دوازده سال لیتین به شکل مخفیانه و با اوراق هویت جعلی و تغییر چهره به شیلی رفت و طی شش هفته اقامتش، با همکاری چهار گروه فیلمبرداری، بیشتر از سی و دو هزار متر فیلم از زندگی جاری مردم در شیلی دیکتاتورزده گرفت. او در این مدت توانست حتی وارد کاخ ریاست جمهوری شود و خود پینوشه را هم از نزدیک ببیند. این فیلم‌ها پس از تدوین تبدیل به یک فیلم سینمایی دو ساعته به اسم «طبقات عامه در شیلی» (Acta General de Chile) شدند.

میگل لیتین بعد از برگشتن از شیلی، طی ۱۸ ساعت مصاحبه، سرگذشت اقامتش در شیلی را برای مارکز تعریف کرد و مارکز هم این داستان را تبدیل به کتاب کرد. البته آن‌طور که خودش هم گفته «بعضی از نام‌ها و بسیاری از جریان‌های واقع» را تغییر داده است. به علاوه، با وجود اول شخص بودن روایت کتاب باز هم سبک، سبک مارکز است: «سبک این کتاب، البته، سبک من است چون صدای یک نویسنده را نمی‌توان به کس دیگری امانت داد.»

«ماجرای اقامت پنهانی...» کتاب فوق‌العاده‌ای نیست. حتی گاهی خوب هم نیست، البته به چشم رمان. توصیف‌ها گاهی حوصله سر بر و زیاده از حداند، همه‌ی اتفاقات توجیه داستانی ندارند و لزوماً استفاده نمی‌شوند، و برای انتقال ذهن و احساس شخصیت‌ها هم تلاش زیادی انجام نشده. این است که «ماجرای اقامت پنهانی...» بیشتر از آن که داستان باشد، قصه است. اما از طرف دیگر، به عنوان یک متن گزارشی، یا به قول مترجم «رپرتاژ»، کتاب خوبی است. غیرجانبدارانه نوشته شده و نسبتاً دقیق است. کلیات را به شکل کامل در نظر گرفته و در مورد جزئیات هم، جز در چند مورد، با وسواس برخورد شده. به نظرم اهمیت اصلی کتاب در آشنا شدن با سنت روزنامه‌نگاری است که در حدود یک قرن گذشته به وجود آمده و نتیجه‌اش این است که خیلی از نویسنده‌های بزرگ تجربه روزنامه‌نگاری حرفه‌ای داشته‌اند. شغلی که به خاطر زیاد نوشتن به‌شان «سبک» داده و به خاطر طبیعتش «دید».

آخر این که ترجمه کتاب خوب است. اگر چه شاهکار نیست ولی اذیت هم نمی‌کند. و یک نکته به درد بخور: از بین ناشران درست و حسابی که می‌شناسم، «آگاه» و «آگه»، که در واقع یکی هستند، از بهترین‌شان است. یکی از ویژگی‌های منحصر به فردشان هم این است که قیمت کتاب‌های چاپ قدیم را عوض نمی‌کنند. من دو هفته پیش این کتاب را به همان قیمت ۶۰۰ تومان خریدم با چند کتاب ارزان دیگر از جمله «گزیده شعرها»ی عبدالله کوثری و «سرزمین باد» گراتزیا دلددا، ترجمه بهمن فرزانه، هر دو به ۸۰۰ تومان. فروشگاه‌شان روبه‌روی دانشگاه است، بین خیابان‌های فروردین و اردیبهشت.

***

«چای با بیسکویت انگلیسی می‌نوشد در حالیکه اتاق پر است از سر و صدای سلاحهای سنگین و از پرده تلویزیون خون می‌بارد. لباسی که پوشیده بود کار خیاطان معروف بود، کلاهی بسر داشت و دستهایش در دستکش بود، چون عادتش این است که درست سر ساعت پنج، با لباس و پوششی که برای شرکت در جشن سالگرد مناسب است، چای بنوشد در حالیکه تک و تنها زندگی می‌کند. با همه این گونه عادت‌های اشرافی، که نمونه‌اش را در رمان‌های انگلیسی می‌توان دید، وی پس از ازدواج و در جالیکه مادر چند فرزند بود، بر فراز مزارع‌اش در کانادا شخصاً پرواز می‌کرد و چندین بار هم با چتر نجات پریده بود.» - صفحه ۱۳۱

برچسب: گابریل گارسیا مارکز

دوباره از همان خیابان‌ها

بیژن نجدی
نشر مرکز
۲۰۰ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ پنجم، بهار ۱۳۸۷
۳.۵ از ۵

«دوباره از همان خیابان‌ها» مجموعه‌ای است از بیست داستان کوتاه بیژن نجدی که بعد از مرگش، و اولین بار در سال ۱۳۷۹ چاپ شدند. طولانی‌ترین این داستان‌ها ۲۰ صفحه است و بیشترشان حدود ۸ صفحه‌ایند. تقریبا همه آن‌هایی هم که جغرافیای مشخصی دارند در گیلان می‌گذرند. داستان‌های این مجموعه در فاصله بین سال‌های ۵۹ تا ۷۴، و تقریبا همه در لاهیجان نوشته شده‌اند.

«دوباره از همان خیابان‌ها» البته به خوبی «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نیست. آن‌جا داستان‌گو مسلط‌تر و داستان‌ها پخته‌ترند. اما داستان‌های خوبی هم در این مجموعه وجود دارد، و رد همان نجدی این‌جا هم به وضوح به چشم می‌آید. این‌جا هم فضای داستان‌ها غریب است و احتمال هر اتفاق غیرطبیعی‌ وجود دارد. کارگر نقاشی عاشق دختر توی نوشابه می‌شود، گربه‌ای پنجه‌های طلایی در می‌آورد، مردی از توی جلد یک کتاب دشنه بر می‌دارد، قطار جنازه نیمه جان یک مرد را پرت می‌کند توی ایستگاه و زنی می‌رود توی پنجره خالکوبی شده روی دست یک مرد.

نجدی کمتر داستان‌های «دختر و پسری» دارد و سوژه‌های ناب و متفاوتی برای داستان‌نویسی پیدا می‌کند. اصولا در بیشتر داستان‌هایش زنده‌ترین آدم دنیا همان شخصیت اصلی است و اگر هم در ارتباط با دیگران قرار می‌گیرد باز داستان همان داستان یک نفره می‌ماند. به همین خاطر هم فرصت فرو رفتن توی خودش را بیشتر دارد و دنیاهای واقعی و خیالیش خیلی وقت‌ها با هم قاطی می‌شوند. به علاوه، چیز دیگری که خیلی در داستان‌های نجدی توجه من را جلب می‌کند حضور دنیای بی‌جان است. نجدی در داستان‌هایش، خلاف اغلب ایرانی‌هایی که چیزی ازشان خوانده‌ام، از اشیاء حرف می‌زند، به‌شان حس می‌دهد و باهاشان دنیا می‌سازد. خیلی وقت‌ها دنیای بی‌جان داستان‌هایش هم‌پایه یک شخصیت داستانی رفتار دارند و به اتفاقات واکنش نشان می‌دهند. حتی گاهی خودشان کنش سازند و اتفاق را به وجود می‌آورند. دنیای اشیاء در داستان‌های نجدی فقط برای فضاسازی استفاده نمی‌شوند. خیلی وقت‌ها خودشان موضوع‌اند. در «دوباره از همان خیابان‌ها» این اتفاق زیاد می‌افتد، تا آن‌جا که شخصیت اصلی یکی از داستان‌ها یک توپ فوتبال است. این استفاده از دنیای بی‌جان باعث می‌شود آدم حس کند عمق دید نویسنده خیلی زیاد است، یعنی دنیا را زیاد دیده و زیاد درک کرده. همان چیزی که به نظرم از اصلی‌ترین ویژگی‌های نویسنده‌های بزرگ دنیاست و توی ذهن آدم تبدیلشان می‌کند به آدم‌های خیلی بزرگ، گاهی زیادی بزرگ.

نجدی شاعر هم بوده. کتاب «دختران این تابستان» مجموعه‌ای از شعرهایش است. این شاعر بودنش کاملا در داستان‌های «دوباره از...» معلوم است. چه در داستان‌پردازی، چه در داستان‌گویی. حتی در همان قضیه دید به دنیا هم که حرفش را زدم این شاعر بودن معلوم است. یعنی آخرش هم نوع نگاهش به دنیا نگاه یک شاعر است: تشبیه بی‌تفسیر. همین که دنیا را احساس کند برایش کافی است و دغدغه شناختش را ندارد. به همین خاطر بعید می‌دانم رمان‌نویس خوبی می‌شد. مگر این که جور دیگری رمان می‌نوشت.

×××

«حرف نمی‌زد. در تمام مدتی که لباسم را عوض می‌کردم و یا سرم به کار درست کردن نیمرو بود. اطرافش را نگاه می‌کرد. گون‌هایش اشراف‌زاده بود. هر بار که چشمهایش را می‌بست، صورت مادربزرگم از آخرین لحظات نماز، به یادم می‌آمد. پوست جوانی داشت. لبهایش خیس بود، انگار تازه از بوسه‌ای دور شده باشد. مفصل تمامی انگشتانش خمیدگی غم‌انگیز رماتیسمی کهنه را داشت و یا خمیدگی سالها نشا کردن برنج در مزرعه. حرف نمی‌زد، تکه‌ای از نان و نیمرو توی دهانم بود. روز به لحظه‌ای رسیده بود که همه تردید دارند چراغ اتاقشان را روشن کنند یا نکنند. هنوز لبخند نزده بود تا دندانهایش را ببینم.

اینجور زنها، اسمشان یا پروانه است یا ... طاهره.» - از داستان «خال»

برچسب: بیژن نجدی