تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار
ترجمهی امید نیکفرجام
انتشارات ققنوس
۲۰۶ صفحه، ۱۶۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۳
۱۰ از ۱۰
دارم به این فکر میکنم که من اینجا هرچقدر هم زور بزنم، نمیتونم لذتی که وقت خوندن کتابهای مختلف میبرم، به شما بدم. به خصوص دربارهی ۱۰از۱۰ها. منظورم اینه که شما تا کتاب رو نخونید، نمیتونید بفهمید که چقدر لذتبخشه که «بادی» بیاد دربارهی «سیمور» و کلاً خانوادهی گِلَس بنویسه. و کلاً سلینجر خوندن چه حالی میده.
کتاب سه بخشه: تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران. [قبلاً با یه ترجمهی دیگه و با اسم «بالابلندتر از هربلندبالایی» خونده بودم. اون ترجمه خیلی خوب نیست.] «سیمور: پیشگفتار» و یه مؤخره دربارهی سلینجر.
«تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران» روز عروسی سیمور گلس از زبان بادی گلس برادرشه. [سیمور: شخصیت اسطورهای سلینجر که تو داستان «یک روز خوش برای موزماهی» تو تعطیلاتی که با زنش رفته خودکشی میکنه.] تو مراسم عروسی داماد نمیآد و مهمونهای عروسی از جمله بادی باید از اونجا که عروسی بوده برن خونهی عروس. کل داستان چند ساعتیه که این قضیه کش میآد.
سیمور به جز همون داستانی که توش خودکشی میکنه دیگه حضور فیزیکی تو داستانهای سلینجر نداره. تو این داستان هم سیمور رو از طریق آدمهایی که سوار ماشینیان که مهمونها را جابهجا میکنه، میشناسیم. و البته اتاق و خونهزندگیش و دفترچهی خاطرات شخصیش.
و «سیمور: پیشگفتار» نوشتهی بادی برای درک و توضیح شخصیت سیموره. بادی با وسواس و پریشانی سیمور رو توضیح میده. و شخصیتی پیچیده از سیمور معرفی میکنه. ولی نمیتونه خودکشی سیمور رو توجیه کنه.
سلینجر خیلی از حرفهاش رو از زبان بادی که نویسندهست میزنه. یه جا بادی دربارهی سیمور میگه: «این شناخت بهم میگوید با کمنمایی و احتیاط نمیتوان او را به چنگ آورد. در واقع، برعکس. از سال ۱۹۴۸ تاکنون دستکم یک دوجین داستان و طرح دربارهی او نوشته و متظاهرانه سوزاندهام -و بهتر است نگویم که بعضی از آنها واقعاً تر و تمیز و خواندنی بودند. اما سیمور نبودند. وقتی خفیفترین و سربستهترین حرفها را در مورد سیمور بگویی، حرفهایت به دروغ تبدیل میشوند.»
مؤخره هم خیلی خوبه. دربارهی کتابهای سلینجر و شخصیتشه. احتمالاً میدونید که سلینجر خیلی مردمگریزه و خیلی نمیشه به چیزهایی که درموردش نوشتند اطمینان کرد. ولی بههرحال اطلاعات دربارهی سلینجر خیلی کمه. و کاری که مؤخرهی کتاب سعی داره بکنه اینه که از طریق حرفهایی که دربارهی سلینجر زده شده و شخصیتهای آثارش یه جوری سلینجر رو بشناسونه. تا حدی موفقه.
یادمه یه بار پارسال محمدرضا و سپینود رفتن از ملت پرسیدن که چرا سلینجر رو دوست دارن. خب به یه چیزهای مشترکی رسیدهن که همه میگن. الآن یادم نیست. ولی احتمالاً مربوط میشده به زبان طنزگونه و هولدن کالفیلد و نخبهگرایی و مرموز بودن خود سلینجر. نمیدونم... حس میکنم یه چیز دیگهای هست که هیچ جا گفته نمیشه و چندان قابل توضیح نیست. یه جور لذت شخصی.
سلینجر در Menu:
+ هفتهای یه بار آدمو نمیکُشه
پ.ن: «این پستهای درفتشدهی من است که Menu را زنده نگه داشتهاست.» و بقیهی منوییها آگاه باشند که این پستها هم روزی به پایان خواهند رسید.