چاه بابل
نشر باران، سوئد
۱۹۴ صفحه
چاپ اول، ۱۳۷۸
۹ از ۱۰
«نقل من نیز همهی حقیقت مگیر. که ما را با حقیقت نسبتیست ناتمام. بدان که هر واقعه را هماره روایتهاست پیشینتر که ما را دست بدان نرسد. و هر واقعه، از دفتری به دفتر دیگر شاخها پیدا کند که نسبتی ندارد با حقیقتِ اصل.»
چاه بابل روایتهاییه دربارهی مهاجرها، عشقهای بیفرجام، زنا، هنر و هنرمندهای دورافتاده. همهی این مفاهیم رو لابهلای قصههای متعددش گنجونده. انگار که اینها نخ تسبیح باشن که همهی قصهها و شخصیتها رو کنار هم قرار میده. حالا گیرم که یکیشون تو فرانسهی قرن بیستم باشه و یکی دیگه روسیهی قرن نوزده. تیکههای درهموبرهم داستان، مثل پازل، کنار هم قرار میگیرند و کل رمانو میسازند. یه قسمتهایی هم نثر کتاب قدیمیه [مثل شب هول] که از «سفرنامهی میزرا ابوالحسنخان ایلچی به روسیه» انتخاب کرده.
موقع خوندن چاه بابل همهش «عشق سگی» ایناریتو تو ذهنم بود. جفتشون این نگاه ناامیدکننده رو دارن که عشق باعث بدبختی آدماس و فقط طناب پوسیدهایه واسه چنگزدن. طنابی که بههرحال یه روز پاره میشه.
خیلی خوبه که نویسندهی تبعیدی از شرایط تبعید بنویسه. از چیزی که داره باهاش زندگی میکنه. نقطهی قوت چاه بابل هم همینجاس. ولی وقتی رضا قاسمی از ایرانی مینویسه که ازش فرار کرده لحنش خصمانه میشه. البته طبیعیه؛ تصور کنید از حسی بنویسید که بیست ساله باهاتون هست. حس میکردم داره انتقامجویی میکنه. این حس رو نسبت به «فریدون سه پسر داشت» هم داشتم.
واقعاً حیفه که اینجور کتابها چاپ نمیشن. اگه خواستید بخونید ایبوکش تو سایت رضا قاسمی هست. به نظرم به زحمتش میارزه.
×××
«گمان میکرد زمان را میانبر کرده و برگشته است به سالهای سرخوش جوانی. گمان میکرد رشته را از همانجا که برید میشود دوباره گره زد. روژه به مهربانی او را میپذیرفت. اما دلش نمیآمد بگوید. میدانست عشق چیزی است که با زمان گره خورده. بریده که شد، همان بهتر که خاطره شود. اما نمیگفت. او هم به عبث گمان میکرد شاید، شاید معجزهای بشود.»
برچسب: رضا قاسمی