ویران می‌آیی

نویسنده: حسین سناپور
نشر چشمه
چاپ سوم، ۱۳۸۳
۱۸۰صفحه، ۱۶۰۰ تومان
۷ از ۱۰

من سناپور ِ رمان‌نویس رو به مراتب بیش‌تر از سناپور ِ داستان‌کوتاه‌نویس دوست دارم. توضیح می‌دم. نثر سناپور نثر شلوغیه. نثری که پر از بازیه. مثلا یهو می‌ره تو ذهن شخصیت و شروع می‌کنه چند صفحه از ذهن اون روایت می‌کنه، بعد برمی‌گرده دوباره ماجرا رو می‌گه. صحنه رو با جزئیات -گاهی پُر تشبیه- وصف می‌کنه. منظورم این نیست که نمی‌شه راحت خوندش. اتفاقا چون نثرش ضرب‌آهنگ داره -چه درونی، چه بیرونی۱- می‌شه راحت خوندش. حالا من فکر می‌کنم سناپور وقتی داستان‌کوتاه می‌نویسه یا این نثر رو نمی‌تونه اجرا کنه یا می‌ره طرف یه نثری که مال ِ خودش نیست.  که این به نظرم ضربه می‌زنه به داستان‌کوتاه‌هاش.

این مقدمه‌ی طولانی رو واسه این گفتم که بگم اولا من تقریبا همه‌ی آثار داستانی سناپور رو خوندم، ثانیا «ویران می‌آیی» رمانه و به دلایل بالا من دوستش داشتم. هر چند داستانش به نظرم جذاب نبود و هرچی پیش می‌رفتم از وجود غافل‌گیری تو داستان نااُمیدتر می‌شدم. تمهیدی رو هم که نویسنده به کار برده تا داستان جذاب باشه، تا آخرش درک نکردم. تمهید ِ مذکور اینه که رمان از ته به سر نوشته شده و اول کتاب نوشته که اگه این‌جوری حال نمی‌کنید از آخر به اول بخونید که داستان از سر به ته باشه. حالا که کتاب رو خوندم می‌گم واقعا فرقی نداره از کدوم طرف بخونید. برای من که تو روایت از ته به سر -بر خلاف انتظارم- چیزی تازگی نداشت.

داستان از جایی شروع می‌شه [یا تموم می‌شه] که یه دختر پسر بعد دو سال و چند ماه هم‌دیگه رو می‌بینن. ما می‌فهمیم که این دوتا درگیر سیاسی‌بازی‌های دانشگاه تو سال ۷۵ بودند و انجمن می‌رفتند و این‌جور چیزا. به همین خاطر فکر می‌کنم کتاب یه‌کمی تاریخ مصرف داره. بعضی جاها مسائل سیاسی خیلی پررنگ می‌شن که من فکر می‌کنم خواننده‌ای که مثلا بیست سال دیگه اینا رو بخونه خیلی نفهمه چی می‌شه. همون‌طور که من واسه این‌که بفهمم بابای پسره چه‌جوری فکر می‌کرده، رفتم از بابا پرسیدم که کیانوری کیه و این چیزا. شایدم من خیلی پرتم.

کاری که سناپور خوب از پَسش براومده ساختن ِ فضا و شخصیت‌هاست. شخصیت فردوس-دختر داستان- خیلی جالب بود و خوب پرداخت شده‌بود. یه فصل کتاب هم درباره‌ی این بود که پسره برمی‌گرده خونه‌ی پدریش. به نظرم در حدود شاه‌کار نوشته شده‌بود.

در مجموع خوبه. اگه مته به خشخاش نذارید دوست‌داشتنیه. ولی «نیمه‌ی غایب» بهتر بود.

پی‌نوشت:
۱. منظورم از ضرب‌آهنگ بیرونی شیوه‌‌ی چینش کلمات و جملات کنار همه. حسی که تو خوندن جملات به آدم دست می‌ده. و ضرب‌آهنگ درونی نوع قصه‌گویی و بازی‌های اونه. یعنی ریتمی که داستان داره. نمی‌دونم می‌فهمید منظورم رو یا نه.

در «کتاب‌های عامه‌پسند»

خانواده‌ی من و بقیه‌ی حیوانات

نویسنده: جرالد دارل
مترجم: گلی امامی
نشر چشمه
چاپ دوم ۱۳۸۶
۳۲۶ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

 با این که خیلی دوستش داشتم ولی کتابی نیست که به همه توصیه اش کنم. مخصوصا آدم های جدی و اونایی که فکر می کنند بزرگ شدند. برای من کتابی بود پر از آفتاب و دریا و لبخندهای بی اراده که دلم نمی خواست تموم بشه و خیلی آروم خوندمش که مدت طولانی تری ازش لذت برم.

 نثر روان و طنز ملایمی که تو همه‌ی صفحه‌ها موج می‌زنه و گاهی وقت‌ها هم به جای لبخند کار رو به قهقه می‌کشونه باعث می‌شه که خوندنش خیلی خیلی لذت‌بخش باشه فقط کافیه یکم خودتون رو زیر آفتاب کورفو حس کنید و از تک تک ماجراها  لذت ببرید. ترجمه‌ی گلی امامی هم که خوب حرفی توش نیست.

 نویسنده کتاب رو به مادرش تقدیم کرده که چند خط پایین می‌تونه دلیل قانع کننده‌ای برای این کارش باشه:
«...به قول برادر بزرگم لری، ما بیش از اینکه مادرمان را اینگونه بار آورده ایم به خود ببالیم، او مایه ی افتخار ما محسوب می شود. این که مادرمان به مرحله والایی از نیروانا رسیده است که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، شگفت زده یا خشمگینش نمی‌کند، یک واقعیت است و شاهد آن ماجرایی است که شرح خواهم داد: اخیرا آخر هفته‌ای که او تنها در منزل بود، کامیونی از راه رسید و بدون هیچ خبر قبلی، چند قفس محتوی دو پلیکان، دو لک لک قرمز، یک لاشخور و هشت میمون را جلوی خانه‌اش پیاده کرد. هر موجود دیگری در رو در رویی با چنین اتفاقی دست کم عصبانی می‌شد، اما مادر من نه. صبح روز دوشنبه که به خانه رفتم دیدم در گاراژ، یک پلیکان خشمگین دنبال مادرم گذاشته است، چون او می‌خواسته از ماهی‌های ساردین قوطی توی دهانش بگذارد. مادرم مرا که دید نفس نفس زنان گفت: "عزیزم، خوشحالم که اومدی، این پلیکان موجود نسبتا مشکلی است." وقتی از او پرسیدم از کجا می‌داند این حیوانات متعلق به من‌اند، جواب داد: "خب، البته که میدونم اونها مال تو هستن عزیزم. چه کس دیگه‌ای ممکنه برای من پلیکان بفرسته؟" و این نشان می‌دهد که او چه‌قدر، دست کم یکی از بچه‌هایش را می‌شناسد.»

توی مقدمه نوشته که بزرگترین برادر جرالد، لری(لارنس) که یکی از شخصیت های خیلی جالب کتابه خودش رمان نویس معروف انگلیسیه که یکی از کتاب هاش به اسم ژوستین ترجمه شده ولی منتشر نشده.

این رو الان دیدم که نوشته: این اثر ترجمه ای است از پنچاهمین چاپ نسخه ی انگلیسی. چاپ پنچاهم! فک کن! چقدر برای کتاب های فارسی دور از ذهنه. :(

هفته‌ای یه‌بار آدمو نمی‌کُشه

نویسنده: جی. دی. سلینجر
مترجم‌ها: امید نیک‌فرجام و لیلا نصیری‌ها
انتشارات نیلا
چاپ اول، ۱۳۸۷
۱۴۲ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
۷/۵ از ۱۰

باور کنید خیلی سخته بخوام در مورد این کتاب بنویسم. چون هنوز با خودم درگیرم که خوندن این کتاب کار درستیه یا نه. [می‌دونید که سلینجر بعد از این‌که این دستان‌هاش رو تو نشریات مختلف چاپ کرد، اجازه نداد این‌ داستان‌ها به صورت منسجم و کتاب چاپ شن و فقط ۹داستان از اون‌ها چاپ شدند.] و این‌که سختمه بگم فلان داستان خوب نبود. و اصلا وقتی از سلینجر حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟

یه سری از داستان‌هاش تکراری بود. یعنی تو «یادداشت‌های شخصی یک سرباز» بود. ولی ترجمه‌ی اون در مقایسه با این خیلی بد بود. اگر داستان‌های اون رو خوندید و خوشتون نیومده، یکی از دلایلش ترجمه‌ست. در این موضوع شک نکنید.

ببینید، این کتاب و احتمالا «نغمه‌ی غمگین» از نظر اعتبار چیزی به سلینجر اضافه نمی‌کنند. چیزی هم ازش کم نمی‌کنند. موضوع جالبِ این کتاب اینه که ما می‌فهمیم سلینجر چی کار داشته می‌کرده. می‌فهمیم چی کارا کرده که به خانواده‌ی کالفیلد و گِلَس رسیده. مثال می‌زنم. برادر هولدن کالفیلد یه دوست داره به اسم بیب. اون یه خواهر داره به اسم متیلدا. این شخصیت‌ها تو داستان‌های این کتاب هستند. رابطه‌ی بیب و متیلدا، از جنس همون رابطه‌ایه که هولدن و فیبی تو «ناتور دشت» دارند. یا تو دو تا از داستان‌های این کتاب هولدن حضور داره. تو یکیش می‌ره پیش «اسپنسر پیره» و تو اون‌یکی با «سلی هیز» می‌رن بیرون. این‌جا همون اتفاقای ناتور دشت می‌اُفته. ولی به یه شکل دیگه.

دوتا داستان مجموعه به نظرم از بقیه ضعیف‌تر بودند. یکی «لوییز تگت قاتی ِ آدم‌بزرگ‌ها می‌شود» و اون‌یکی «الین». فکر می‌کنم سلینجر کاری که داره تو این داستان‌ها می‌کنه رو دیگه ادامه نداده. چندتا داستان هم هست که دقیقا تو جنگ و سربازی اتفاق می‌اُفتند که انگار دیگه در موردشون ننوشته. البته همه‌ی داستان‌های «نُه داستان» رو یادم نمی‌آد. اگه اشتباه می‌کنم بگید.

از داستان‌های «ستوانِ با گذشت» [با ترجمه‌ی «گروهبان آتشی» تو «یادداشت‌های شخصی یک سرباز»] «غریبه» و «طرفین ذینفع» خیلی خوشم اومد. دیالوگ‌های تاثیرگذار و زبان روان و گفتار مانندِ سلینجر تو این داستان‌ها بیش‌تر به چشم می‌اومد. اون لذت خوندنی که سلینجر عادت داره بهم بده رو قشنگ بهم داد.

«نگذار دوست‌دختر وینسنت خیال کند وینسنت قبل ِ مرگش سیگار خواسته. نگذار فکر کند که با شجاعت خندیده، یا قبل ِ مرگ جملاتِ قصار ِ پُرمعنی صادر کرده.
از این خبرها نبود. همچه اتفاقاتی بیرونِ فیلم‌ها و کتاب‌ها رخ نداده، مگر برای آدم‌هایی انگشت شمار که نمی‌توانند خیالاتِ دم ِ آخرشان را به لذتِ زنده‌ماندن گره بزنند.»
[غریبه/ صفحه‌ی ۸۰]