من كه حرفی ندارم
نويسنده: آلبرتو موراویا
مترجم: رضا قیصریه
انتشارات کتاب خورشید
۲۷۲ صفحه، ۳۲۰۰ تومان
چاپ اول، اردیبهشت ۱۳۸۶
۹ از ۱۰
من که حرفی ندارم اولین کتاب از سری مجموعه داستانهای رُمی است که ۲۷ داستان کوتاه در بر میگیرد. همهگی داستانها از زبان راوی اول شخصی نوشتهشده که در هیئت مردم عادی ساکن رُم دههی ۴۰ و ۵۰ قرن بیستم، برشی کوتاه اما موثر از زندگیاش را روایت میکند. علیرغم آنکه به گواهی زندگینامهی نویسنده در اول کتاب، خود آلبرتو موراویا از خانوادهای ثروتمند است، راویان داستانهایش عمومن از طبقهی فرودست جامعه انتخاب شدهاند یا نهایتن جزو طبقهی متوسط ایتالیا هستند و دغدغههای اجتماعی چنین انسانهایی را منعکس میکنند. آنچه این داستانها را به هم متصل میکند، مکان و فضایی است که در آن داستانها شکل میگیرند؛ بیشک از عنوان مجموعه مشخص است که آن مکان ثابت، شهر رُم است.
اگرچه راوی اول شخص در همهی بیست و هفت داستان، مردیست در محدودهی سنی تقریبن ثابت و به طبقهی اجتماعی تعریفشدهای تعلق دارد، موراویا در پرداخت شخصیت او با مهارت کامل عمل کرده و هرگز دچار تکرار و تکثیر یک پرسوناژ منفرد نشدهاست. به عنوان نمونه، در هر داستان، راوی شغلی متفاوت دارد۱. در این طیف گستردهی مشاغل از جمله پیشخدمت، ظرفشو، راننده کامیون، نوازندهی دورهگرد، فروشندهی لوازم خانه، صاحب مغازهی لوازمالتحریرفروشی و ... شخصیت راوی هیچ شباهتی به راوی داستان دیگر ندارد. حتا زبان انتخاب شده برای روایت داستان، و افکار و عقاید راوی متناسب با شغلش است. مثلن در داستان فکور راوی پیشخدمت، دربارهی جملاتی را که در ذهنش میگذرند، چنین تشبیهی به کار میبرد «واقعاً دست خودم نبود. مدام توی سرم عین لوبیای توی ماهیتابه جلز و ولز میکردند.» (ص. ۱۱۱) یا در داستان تابو راوی که فروشندهی پارچه است، به لباس آدمهای دور و برش، تازهگی و کهنهگیشان و تناسب رنگها دقیق میشود «گراتسیا لباس تازهاش را، که آبی آسمانی بود و با رنگ موهای بلوندش جور در میآمد، پوشیده بود» (ص. ۲۱۹).
داستانهای رُمی، قصههای قوی و در عینحال ساده و سرراست دارند. زبان بیپیرایه و طنزآمیز، بیشتر طنز تلخ موراویا به جذابیت متن میافزاید. چنین برمیآید که رضا قیصریه کتاب را از زبان مبدا (ایتالیایی) به صورت مستقیم ترجمه کرده و خوب از پس این کار برآمدهاست. البته مواردی از این دست هم به ندرت دیده میشود «صورتی سفید و کثیف» (ص. ۶۸) که احتمالن منظور از سفید، رنگپریده است، چرا که صفت سفید متضاد با کثیف است، نه هموزن و همجنس؛ یا در «بلاخره رفتم به چشمه زیر دیوار و دسته گل بنفشه را توی آب کثیف انداختم» (ص. ۷۵) علاوه از این که به چشمه نمیروند و اغلب به کنار چشمه رفتن رواج دارد، چشمه را با آب زلالش میشناسیم که با رد شدن از لایههای زیرزمینی در حکم صافی به این مهم دست مییابد، احتمالن منظور از چشمه در اینجا، جوب بوده یا چیزی مشابه آن؛ یا «رفتیم توی باغکهای میدان ونتزیا نشستیم» (ص. ۱۴۹) که باغک کلمهای ناشناس مینماید و حتا شکل مصغرنشدهاش، باغ، در شهر بزرگی چون رُم، نامعقول بهنظر میرسد، شاید منظور پارک یا حتا بوستان است.
اگر اشکالات عمدتن ویرایشی نثر کتاب را نادیده بگیریم، با ترجمهی روان و قابل قبول قیصریه، میشود از متن من که حرفی ندارم و تکتک داستانهایش لذت برد.
۱ به غیر از راننده تاکسی که در داستانهای متعصب و روز نحس به عنوان شغل راویست، که البته به نسبت تعداد زیاد داستانها، طبیعی مینماید.