من كه حرفی ندارم

 نويسنده: آلبرتو موراویا

مترجم: رضا قیصریه

انتشارات کتاب خورشید

۲۷۲ صفحه، ۳۲۰۰ تومان

چاپ اول، اردیبهشت ۱۳۸۶

۹ از ۱۰

 

 

من که حرفی ندارم اولین کتاب از سری مجموعه داستان‌های رُمی است که ۲۷ داستان کوتاه در بر می‌گیرد. همه‌گی داستان‌ها از زبان راوی اول شخصی نوشته‌شده که در هیئت مردم عادی ساکن رُم دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ قرن بیستم، برشی کوتاه اما موثر از زندگی‌اش را روایت می‌کند. علی‌رغم آن‌که به گواهی زندگی‌نامه‌ی نویسنده در اول کتاب، خود آلبرتو موراویا از خانواده‌ای ثروتمند است، راویان داستان‌هایش عمومن از طبقه‌ی فرودست جامعه انتخاب شده‌اند یا نهایتن جزو طبقه‌ی متوسط ایتالیا هستند و دغدغه‌های اجتماعی چنین انسان‌هایی را منعکس می‌کنند. آن‌چه این داستان‌ها را به هم متصل می‌کند، مکان و فضایی است که در آن داستان‌ها شکل می‌گیرند؛ بی‌شک از عنوان مجموعه مشخص است که آن مکان ثابت، شهر رُم است.

اگرچه راوی اول شخص در همه‌ی بیست و هفت داستان، مردی‌ست در محدوده‌ی سنی تقریبن ثابت و به طبقه‌ی اجتماعی تعریف‌شده‌ای تعلق دارد، موراویا در پرداخت شخصیت او با مهارت کامل عمل کرده و هرگز دچار تکرار و تکثیر یک پرسوناژ منفرد نشده‌است. به عنوان نمونه، در هر داستان، راوی شغلی متفاوت دارد۱. در این طیف گسترده‌ی مشاغل از جمله پیش‌خدمت، ظرف‌شو، راننده کامیون، نوازنده‌ی دوره‌گرد، فروشنده‌ی لوازم خانه، صاحب مغازه‌ی لوازم‌التحریرفروشی و ... شخصیت راوی هیچ شباهتی به راوی داستان دیگر ندارد. حتا زبان انتخاب شده برای روایت داستان، و افکار و عقاید راوی متناسب با شغلش است. مثلن در داستان فکور راوی پیش‌خدمت، درباره‌ی جملاتی را که در ذهنش می‌گذرند، چنین تشبیهی به کار می‌برد «واقعاً دست خودم نبود. مدام توی سرم عین لوبیای توی ماهیتابه جلز و ولز می‌کردند.» (ص. ۱۱۱) یا در داستان تابو راوی که فروشنده‌ی پارچه است، به لباس آدم‌های دور و برش، تازه‌گی و کهنه‌گی‌شان و تناسب رنگ‌ها دقیق می‌شود «گراتسیا لباس تازه‌اش را، که آبی آسمانی بود و با رنگ موهای بلوندش جور در می‌آمد، پوشیده بود» (ص. ۲۱۹).

داستان‌های رُمی، قصه‌های قوی و در عین‌حال ساده و سرراست دارند. زبان بی‌پیرایه و طنزآمیز، بیشتر طنز تلخ موراویا به جذابیت متن می‌افزاید. چنین برمی‌آید که رضا قیصریه کتاب را از زبان مبدا (ایتالیایی) به صورت مستقیم ترجمه کرده و خوب از پس این کار بر‌آمده‌است. البته مواردی از این دست هم به ندرت دیده می‌شود «صورتی سفید و کثیف» (ص. ۶۸) که احتمالن منظور از سفید، رنگ‌پریده است، چرا که صفت سفید متضاد با کثیف است، نه هم‌وزن و هم‌جنس؛ یا در «بلاخره رفتم به چشمه‌ زیر دیوار و دسته گل بنفشه را توی آب کثیف انداختم» (ص. ۷۵) علاوه از این که به چشمه نمی‌روند و اغلب به کنار چشمه رفتن رواج دارد، چشمه را با آب زلالش می‌شناسیم که با رد شدن از لایه‌های زیرزمینی در حکم صافی‌ به این مهم دست می‌یابد، احتمالن منظور از چشمه در این‌‌جا، جوب بوده یا چیزی مشابه آن؛ یا «رفتیم توی باغک‌های میدان ونتزیا نشستیم» (ص. ۱۴۹) که باغک کلمه‌ای ناشناس می‌نماید و حتا شکل مصغرنشده‌اش، باغ، در شهر بزرگی چون رُم، نامعقول به‌نظر می‌رسد، شاید منظور پارک یا حتا بوستان است.

اگر اشکالات عمدتن ویرایشی نثر کتاب را نادیده بگیریم، با ترجمه‌ی روان و قابل قبول قیصریه، می‌شود از متن من که حرفی ندارم و تک‌تک داستان‌هایش لذت برد.

 

 

 

۱   به غیر از راننده تاکسی که در داستان‌های متعصب و روز نحس به عنوان شغل راوی‌ست، که البته به نسبت تعداد زیاد داستان‌ها، طبیعی می‌نماید.

مینای شهر خاموش

کارگردان:  امیرشهاب رضویان

بازيگران: عزت‌اله انتظامی, شهباز نوشیر, صابر ابر, مهران رجبی, رویا جاویدنیا, مریم مسچیان

فیلمنامه : امیرشهاب رضویان، آرمین هوفمان، محمد فرخ‌منش

محصول۱۳۸۵

موسیقی متن : داریوش تقی‌پور

مدت زمان: ۱۲۰ دقیقه

۸ از ۱۰

 

اگه توی این قحطی فیلم این روزها دلتون فیلم دیدن توی سینما خواست می تونید با خیال راحت سراغ مینای شهر خاموش برید. داستان فیلم با دکتری شروع می‌شه که سال‌ها ایران نبوده و حالا به خواهش یه آشنای قدیمی برای عمل خواهرزاده‌ش برمی‌گرده ایران. داستان بیشتر توی تهران و بم و با سه شخصیت اصلی دکتر(شهباز نوشیر) قناتی(انتظامی) که همون آشنای قدیمیه و فرهادی(صابر ابر) می‌گذره. خوبیش اینه که تونسته زلزله‌ی بم و داستان رو  به هم چفت کنه و بم ازش بیرون نزده و گل درشت نشده.

 

بازی‌ها هم در کل خوب بود به نظرم. راستی من یادم نمی‌اد شهباز نوشیر رو تو فیلمی دیده باشم ولی یه جورایی به نظرم آشنا می‌اومد نمی‌دونم چرا. اولش یکم دکتر بودنش و خارج بودن و جدید بودن چهره‌ش یاد مسعود رایگان خیلی دور خیلی نزدیک می اندخت ولی این حس تقریبا همون اوایل فیلم از بین می‌ره و دکتر برای خودش شخصیت پیدا می‌کنه.

 

یه مشکلی که باهاش داشتم شخصیت هایی مثل خانم دکتر یا حتی نامزد صابر ابر بود. البته دومی باز یه توجیهی داشت حضورش ولی از خانوم دکتر به نظرم می‌شد استفاده نکنه. خیلی حضور خنثیی داره که نبودنش هیچ چیز خاصی از فیلم کم نمی‌کنه. یه جورایی انگار رضویان می‌خواسته تو فیلمش زن هم حضور فیزیکی داشته باشه(فقط خاطرشون توی فیلم هست که به شخصیت اون‌هام زیاد پرداخته نمی‌شه).  نشون دادن اتاق عمل هم به نظرم چیزی به فیلم نداده بود که هیچی ازش کم هم کرده بود ولی بازم خوبه که ازش می‌گذره سریع.

 

در کل فیلم دوست داشتنیه مخصوصا صحنه‌های تار زدن و خوندن انتظامی و اون رقص ابروش که این روزا تو تبلیغ تلویزیونیش هم داره نشون می‌ده. آخرش  هم خیلی خوب با اطلاعات به ظاهر بی ربطی که در طول فیلم داده ما رو کشفی میرسونه که به نظرم کشف لذت بخشی بود.(عمل کشف کردن نه چیزی که بهش می‌رسیم.) فقط کاش این لذتی که بهمون داده بود رو با بیان کردن چیزی که بهش رسیدیم کم نمی کرد.

 

ضمنا امیرشهاب رضویان واسه این فیلم سیمرغ بهترین کارگردانی رو برده.

 

وقتی من دیدمش فقط سانس هشت اریکه ایرانیان و فکر کنم یکی از سالن های سینما آزادی اکران داشت ولی الان بعد از اعتراض ها فکر کنم اکران‌هاش بیشتر شده باشه. ببینیدش!

روز اول قبر

 

روز اول قبر عنوان مجموعه‌ست از ده داستان کوتاه و یک نمایش‌نامه به قلم صادق چوبک. در نسخه‌ی کتابی که دست من است، یعنی چاپ 1344 انتشارات محمدحسن علمی، صفحات دو داستان اول یعنی گورکن‌ها و چشم شیشه‌ای به مرور زمان کنده شده، از بین رفته‌اند.

دسته گل داستان دریافت نامه‌های تهدید به قتل رییس یک اداره است، و واکنش‌های طبیعی او در برابر مرگ. رئیس، در نهایت به‌واسطه‌ی ترقه ای که بچه‌ای زیرپایش به زمین می‌کوبد، می‌میرد. در مراسم تشیع‌جنازه، یکی از ضباط‌های فقیر اداره دسته‌گل پلاسیده‌ای به روی گورش می‌گذارد، بی‌آن‌که مطمئن شویم او نویسنده‌ی نامه‌های نهدید‌آمیز بوده، داستان تمام می‌شود.

 یک چیز خاکستری غیر از وصف لحظه‌های پُردرد یک زن و کودک‌اش و همچنین یک مرد در اطاق انتظار دندانپزشک نیست.

پاچه‌خیزک داستان گرفتار شدن موشی در تله‌ی مش حیدر بقال است و بعد جستجوی بهترین راه کشتن‌اش. پیشنهاد شاگرد شوفر مقبول می‌افتد، روی موش نفت می‌ریزند و آتش‌اش می‌زنند. موش گُر گرفته، الو می‌کشد و مثل پاچه‌خیزک زیر نفت‌کشی می‌رود که در حال خالی کردن سوخت پمپ بنزین است. انفجار و آتش‌سوزی.

روز اول قبر حکایت بازدید حاج معتمد پولدار از مقبره‌ای است که گفته برایش بسازند. حاجی داخل گور دراز می‌کشد و زندگی‌اش را مرور می‌کند و خدا را شریک تمام گناهان خودش می‌داند. در نهایت، وقتی تصمیم می‌گیرد که اموالش را صرف امور خیریه کند، دیگر قادر به بیرون آمدن از آن‌جا نیست، انگار ریق رحمت را سر کشیده باشد.

همراه داستان دو گرگ گرسنه است که یکی در انتظار مرگ آن دیگری است. گرسنگی است و گوشت و خون همراه. این داستان یک بار با زبانی مطنطن و ثقیل و یک بار در هیئت طنز و بیشتر کودکانه به همین نام همراه شیوه دیگر در مجموعه آمده‌است.

عروسکِ فروشی حکایت سرماست و پسرکی آواره که با دزدیدن عروسکی در تلاش برای فروش آن، راه به جایی نمی‌برد و در نهایت، از گرسنگی و سرما خشک می‌شود.

یک شب بی‌خوابی در اثر ملاحظه‌ی مرگ یک ماده سگ و آواره شدن توله‌هایش برای مردی تنها به‌وجود آمده‌است. نزدیک صبح که زوزه‌ی توله‌ها قطع شده، مرد به کوچه می‌رود تا علت را بیابد. " لاشه تکیده و خشکیده ماده سگ را دید که با سر خون‌آلودِ بی‌شکل رو زمین به پهلو پهن شده بود و هر ششتا توله پستانهای سرد او را به دهن گرفته‌بودند و با ولع تمام آنها را مک میزدند و نوزگِه‌های لرزان از دماغشان بیرون میزد."

هفخط بازی است که در سه سن نوشته‌شده و حکایت عشق محمد، جوانی که برای عمله‌گی به تهران آمده، به گلی است، کلفَت خانه‌ای که محمد و استادش بنایی می‌کنند. پس از این‌که اظهار عشق محمد بی‌پاسخ می‌ماند، به توصیه‌ی دوستی، تمام تن خود را خال‌کوبی می‌کند تا طلسمی در سینه‌اش بنشانند، تا دل معشوق به دست آید. شبی که برای نمایاندن طلسم با بالاتنه‌ی لُخت به اطاق گلی می‌رود، به عنوان دزد دستگیرش می‌کنند و در عین حال، گلی به‌واسطه‌ی اندام تنومند‌اش، و نه طلسم، مجذوب محمد می‌شود و به عنوان شریک جرم راهی زندان می‌شوند.

 

داستان‌های این مجموعه‌ی چوبک، همه‌گی روایت خطی و ساختار ساده‌ای دارند و این دانای کل است که تمامی داستان‌ها را روایت می‌کند. بعضی از داستان‌ها، به وضوح، در پی ارائه‌ی یک دستورالعمل اخلاقی است، به عنوان نمونه، هر دو «همراه» به تزلزل رفاقت و «شب اول قبر» به مزمت مال‌اندوزی و دنیاپرستی می‌پردازد. «عروسک فروشی» که شباهت عجیبی به 24 ساعت در خواب و بیداری بهرنگی دارد، فقر را باعث و بانی دزدی و فساد معرفی می‌کند. برخی داستان‌های دیگر، مانند «پاچه خیزک» و «یک چیز خاکستری» داستان موقعیت‌اند. «یک شب بی‌خوابی» هم از همین گروه است. در این داستان که طبق سلیقه‌ی من، بهترین داستان این مجموعه است، شاید بتوان رگه‌هایی از نهلیسم هم یافت. اگر بتوان این مشت را نمونه‌ی خروار ادبیات داستانی دهه‌ی چهل دانست، می‌توان گفت که قصه، عمومن سرراست و دور از پیچیدگی‌، نقش عمده‌ای را در داستان‌های آن دوره داشت، ساختار و فرم به صورت ساده‌ای ارائه می‌شد و زبان اهمیت ویژه‌ای در داستان ایفا می‌کرد.
مهم‌ترین عامل جذب کننده‌ی مجموعه‌ی شب اول قبر زبان آن است که تا سرحد کمال پیش رفته‌است. این پخته‌گی زبان در دیالوگ‌ها بیش‌تر ملموس‌اند، دیالوگ‌هایی که کاملن پرداخت شده و مبتنی بر شخصیت‌اند. به مدد چنین زبانی، خاندن داستان‌ها به قدری دل‌چسب است که حتا می‌توان از اطناب و طول و تفصیل‌های گاهن اضافی و بی‌مورد در متن داستان‌ها نه تنها کسل نشد، بلکه لذت هم برد.

- اغلب داستان‌های فوق و بسیاری از داستان‌های دیگر چوبک در اینترنت موجود هستند.

  

هرگز رهایم مکن

نویسنده: کازوئو ایشی‌گورو
مترجم: سهیل سمّی
انتشارات ققنوس
۳۶۷ صفحه، ۴۲۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۶
۹ از ۱۰

ایشی‌گورو داره به نویسنده‌ی محبوب من تبدیل می‌شه. چیزی که واسه من دوست‌داشتنیه، خون‌سردیش تو روایت تلخ‌ترین اتفاقاته. یعنی انگار به هیچ‌جاش نیست که داره چی تعریف می‌کنه. تو «هرگز رهایم مکن» هم مثل «بازمانده‌ی روز» این خون‌سردی تو چشم بود. و مثل «بازمانده‌ی روز» دلیل خوبی واسه خون‌سردی راوی وجود داره.

بله، کتاب راوی خیلی خاصی داره. راستش نمی‌تونم بگم کیه، چون آخر کتاب دقیقا می‌فهمیم چی کاره‌ست و اون قسمت خیلی هیجان‌آوره. داستان هم، داستان آدم‌هاییه که تو پرورشگاهی تربیت می‌شن برای وقفِ دیگران شدن. پشت کتاب نوشته: «کودکانی که پرورش یافته‌اند تا خود را افرادی خاص تصور کنند، عاری از دغدغه‌ی آینده و عاری از عشقی که جاودانگی با خود دارد.» بیش‌تر از این نمی‌شه چیزی از داستان گفت جز این‌که داستان به شدت تلخ، تکان‌دهنده و جذابه.

شیوه‌ی روایت «هرگز رهایم مکن» شبیه شیوه‌ی روایت بازمانده‌ی‌ روزه. یعنی پخش کردن اطلاعاتی از گذشته تو کل کتاب -که ممکنه به ظاهر بی‌ربط بیان- ولی آخرش می‌فهمیم که چقدر همه‌چی حساب شده بوده. خیلی لذت‌بخشه که بعد خوندن کتاب بشینی فکر کنی و ببینی همه‌چی چقدر حساب شده‌بود. جدی می‌گم. امتحان کنید.

ترجمه هم بد نیست. آزاردهنده نیست. ولی به نظرم صدای مشخصی نداره. گاهی بعضی جمله‌ها و کلمه‌ها به راوی نمی‌خوره. انگار یک‌دست نیست. ولی کلا قابل قبوله.

«خندید و دستش را دور تنم حلقه کرد، اما همان‌طور آرام کنار هم نشستیم. بعد گفت: همیشه به یه رودخونه فکر می‌کنم که جریان آبش واقعا سریعه. و دو نفر که توی آب سعی دارن همدیگه رو بچسبن، همدیگه رو سفت بگیرن، اما عاقبت می‌بُرن. آب خیلی شدیده. باید تن به آب بدن و از هم جدا بشن. به نظرم وضعیت ما هم همینه...»

درباره‌ی این کتاب:
پروژکتور

ایشی‌گورو در Menu:
+ وقتی یتیم بودیم


+ بازمانده‌ی روز

پاریس جشن بیکران

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: فرهاد غبرایی
انتشارات کتاب خورشید
۳۴۵ صفحه [جیبی]، ۲۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۱۰ از ۱۰

خیلی خوبه که هر نویسنده داره به سبک خودش بهم لذت خوندن می‌ده. همینگ‌وی هم به سبک خودش. به قول کتاب‌خوانه نثر همینگ‌وی سریع و بی‌تفاوته و توصیفاتش زنده و خشن. و همین باعث می‌شه که از خوندنش لذت ببرید. ضمن این‌که تو این کتاب «صراحت» هم به ویژگی‌های همینگ‌وی اضافه می‌شه. ببینید:
«گفتم: "من از داستایفسکی در حیرتم. چطور می‌شود کسی این‌قدر بد بنویسد. یعنی به شکل باورنکردنی بد بنویسد، آن وقت کاری کند که تا اعماق وجودت بلرزد؟"»/ صفحه‌ی ۱۹۹

کتاب شامل نوشته‌های همینگ‌وی درباره‌ی سال‌های جوانیش -۲۱ تا ۲۷ سالگی- تو پاریسه که بعدها در دهه‌ی‌ ۶۰ نوشته‌شدن. نوشته‌هایی شسته‌رُفته که هر کدوم به تنهایی داستان‌کوتاه خیلی خوبی‌اند. همینگ‌وی از روزهایی می‌نویسه که به کافه‌های پاریس می‌رفته و اون‌جا می‌نوشته، با آدم‌های بزرگ مثل «جیمز جویس» و «اسکات فیتزجرالد» دیدار می‌کرده و به قول خودش «بسیار تهی‌دست» و «بسیار خوش‌بخت» با زنش زندگی می‌کرده. 

این‌طور که «ماریو بارگاس یوسا» تهِ کتاب نوشته، همینگ‌وی خیلی جاها به ما دروغ می‌گه. ولی واقعا مهم نیست. چون همینگ‌وی چنان استادانه دروغ می‌گه که من حتا ذره‌ای هم شک نکردم که ممکنه این‌ها اتفاق نیفتاده‌باشند. یوسا یه توصیف بی‌نظیر هم از نثر همینگ‌وی می‌کنه: «در زیر سطح روشن نثر، جریان یخ‌آلودی روان است.» انصافا به‌تر از این می‌شه همینگ‌وی رو توصیف کرد؟

«وقتی وارد میشو شدیم غذای خوبی خوردیم، اما وقتی صرف غذا به پایان رسید و دیگر پای گرسنگی در بین نبود، سوار اتوبوس که شدیم، حسی که به گرسنگی شباهت داشت همچنان باقی بود. وقتی به اتاق آمدیم باقی بود، وقتی به تخت رفتیم و در تاریکی عشق ورزیدیم باز باقی بود. چهره‌ام را از مهتاب به سایه بردم، اما نتوانستم بخوابم و بیدار ماندم و به آن اندیشیدم. هردومان دوباره بیدار شده‌بودیم و همسرم اکنون زیر نور ماه در خواب نوشین بود.»

و در آخر ممنونم از دلارام که این کتاب رو به من عیدی داد.

درباره‌ی این کتاب:
+ باشگاه کتاب
+ کتابلاگ

سوء ظن

نویسنده: فردریش دورنماتمترجم: س. محمود حسینی زاد
انتشارات ماهی
چاپ دوم، ۱۳۸۷
۱۶۷ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
۹ از ۱۰

من همه‌ی سال‌های راهنماییم رو با هرکول پوارو گذروندم و هیچ وقت هم هیچ حس بدی به رمان‌های پلیسی نداشتم ولی فکر می‌کنم این کتاب می‌تونه اونایی رو هم که میونه‌ی خوبی با داستان های پلیسی ندارن راضی کنه. البته خیلی‌ها کتاب رو به خاطر بار فلسفی‌ای که داره اصلا پلیسی نمی‌دونن.

 قهرمان کتاب برعکس قهرمان‌های معمول بازرس برلاخ پیر و مریضه که سرطان داره و حدودا قراره یه سال دیگه بمیره.  وقتی تو بیمارستان بستریه با دیدن یه عکس و شنیدن حرف‌های دکترش که دوستش هم هست دچار یه سوءظن می‌شه و دنبال این حدسش راه می‌افته. کل داستان توی دو تا اتاق بیمارستان می‌گذره و برلاخ پیر تقریبا از جاش تکون نمی‌خوره. ولی با این وجود کتاب هیجان و کشش لازم برای زمین گذاشته نشدن رو داره. و دیالوگ یا در واقع مونولوگ‌های چند صفحه‌ای هم ریتمش رو کند نمی‌کنه یا حوصله رو سر نمی‌بره.

به نظرم کم تحرکی و تقریبا ساکن بودن فضای داستان جون می‌ده برای تئاتر. نمی‌دونم چیزی از روش ساخته شده یا نه. آخر کتاب که یه گزیده از اقتباس‌هایی که از کارهای دورنمات شده نام برده، از این اسمی نبرده بود.

دورنمات این کتاب و «قاضی و جلادش» رو به خاطر نیاز مالی نوشته و اول به صورت پاورقی چاپشون کرده ولی بعداً پلیسی نویسی رو ادامه داده.

قطع جیبی و طرح جلد جالب(کار حسین سجادی) و نارنجی مخصوص نشر ماهی هم که حرف نداره. کلا ماهی بدجوری داره کتاب های خوب و دوست داشتنی چاپ می کنه.

...

پست مربوط به معرفی این کتاب حدف شد. دلیل این کار سوء‌استفاده‌ی نویسنده‌ی کتاب از شهرتِ کسب‌شده‌اش است که ناشی از فروش زیاد کتاب است. من نمی‌توانم کتابی از چنین نویسنده‌ای را جایی پیشنهاد کنم.

خشم و هیاهو

نویسنده: ویلیام فاکنر
مترجم: صالح حسینی
انتشارات نیلوفر
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۴
۴۳۰ صفحه، ۴۳۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

معین: خشم و هیاهو بدون هیچ شک و شبهه‌ای یکی از مهم‌ترین آثار قرن بیستمه. به نظر من همین یه کتاب بسه تا آدم بگه فاکنر نویسنده‌ی خیلی بزرگیه.

داستان، داستان زوال تدریجی یه خانواده‌ست به اسم کامپسون که سه پسر و یه دختر دارن. هر فصل از زبان یکی از پسرهاست. بنجی که عقب‌مونده‌ی ذهنیه راوی فصل اوله. این فصل نمونه‌ی کامل جریان سیال‌ذهنه. بنجی کلا زمان واسش معنی نداره. یعنی آینده و گذشته نمی‌فهمه. راوی فصل ۲ کونتینه. ظاهرا تو این خانواده از همه سالم‌تره. یعنی بیش‌تر حالیشه. روشن‌فکره. ولی ذهنش خیلی مغشوشه. فصل ۳ رو جیسُن روایت می‌کنه. پسر کوچک خانواده. شاید بشه گفت جیسُن آدم خبیثیه. نمی‌دونم. فصل آخر هم به شیوه‌ی سوم‌شخص روایت می‌شه. با تأکید بیش‌تر روی پیش‌خدمتِ خونه، دیلسی.

شاید اولاش خوندنش سخت باشه. احتمالا از فصل اول چیز زیادی دست‌گیرتون نمی‌شه. و چیزهایی هم که از فصل دوم می‌فهمید، ممکنه کمک زیادی به داستان نکنه. ولی هنر فاکنر همینه. این‌که درسته که ما وقتی برای بار اول می‌خونیم ۱۰۰ صفحه‌ی اول کتاب رو کلا از دست بدیم، ولی در نهایت به یه درکی از همه‌ی اتفاقاتی که تو ۳۰ سال برای دودمان کامپسون افتاده می‌رسیم.  اون‌وقته که اگه بریم سراغ فصل اول و دوباره بخونیمش، می‌تونیم روان بخونیمش و از خوندنش لذت ببریم.

بار دوم بود که می‌خوندمش. یادم بود بار اول از فصل کونتین بیش‌تر از بقیه لذت برده‌بودم. ولی الان نظرم این نیست. این دفعه هر فصلی رو که می‌خوندم، حس می‌کردم این بهترین فصله. هنوزم نمی‌دونم کدوم بهتره. همه‌ش عالیه. یعنی نه تنها هرکدوم در نوع خودشون شاه‌کارن، در کنار هم بودنشون هم شاه‌کاره.

شاید تنها ایرادی که بتونم بهش وارد کنم ترجمه‌ست. بد نیست. حتا گاهی خیلی خوبه. اما نمی‌دونم چرا صالح حسینی فکر می‌کنه داره کتاب مقدس ترجمه می‌کنه. یعنی واقعا نمی‌فهمم چرا «حوائج» رو جای «نیازها» به کار می‌بره. و کلا از اون نثر استفاده می‌کنه. به خصوص تو فصل کونتین.

یه چیزی هم زیاد می‌گن. این‌که سمفونی مردگانِ معروفی تقلیدیه از خشم و هیاهو. خب، ساختار کلی دو خانواده شبیه همند. ولی این‌که معروفی از خشم و هیاهو «تقلید» کرده، اصلا قبول ندارم. قطعا ازش تاثیر گرفته. که به نظر من به هیچ وجه نقطه ضعف نیست.

اینم بگم که داستان ۳۵۵ صفحه‌ست. بقیه‌ش نقده. که البته مفیده.

***

نویسنده: ویلیام فاکنرمترجم: بهمن شعله ورانتشارات نگاهچاپ اول،۱۳۸۳۴۱۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان۹ از ۱۰

صبا: اول از همه بگم که که این ۹ از ۱۰ده رو به ارزش ادبی کتاب ندادم که کسی منکر شاه‌کار بودنش نیست. فقط نمی‌تونم بگم خیلی دوستش داشتم.

 

خوندنش حسابی سخته. به جز دو فصل اول که با خوندنش چیز زیادی از داستان دست‌گیرت نمی‌شه، بقیه‌ی کتاب رو هم نمی‌شه خیلی سریع خوند. گرچه از فصل سه که تکه های درهم پازل فصل‌های بنجی و کونتین شروع به کنار هم قرار گرفتن می‌کنن خیلی راحت‌تر می‌شه پیش رفت ولی بازم سریع نه. یه جورهایی انگار چگالیش زیاده. (نمی‌دونم می‌رسونه منظور رو یا نه.)

 

من فصل بنجی و یکم از فصل دوم رو خونده‌بودم قبلا ولی چون اون موقع وقت نداشتم بی‌وقفه بخونم و از اون‌جایی که هیچی سر در نیاورده‌بودم از خودم ناامید شده بودم ول شد تا چند وقت پیش که مجبور شدم بخونمش و خوشحالم که از دست ندادمش. اگه یه وقت شروع کردید و دو فصل کامل خوندید و چیزی سر در نیاوردید ناامید نشید اشکال فقط یکم از گیرنده‌ست. فرستنده داره دونه‌های پازل رو می‌ریزه جلوتون. الان نمی‌فهمید ولی آخرش یه تابلوی شاه‌کار از همین دونه‌ها تحویلتون می‌ده.

 

من ترجمه‌ی صالح حسینی رو نخوندم ولی بعضی جاها رو مقایسه کردم. یه جاهایی رو صالح حسینی بهتر ترجمه کرده ولی در مجموع این ترجمه بهتره. حداقل چیزی توش اذیت نمی‌کنه.

 

این کتاب نقدهای کتاب بالا رو نداره ولی عوضش یه ضمیمه داره که فاکنر بعدها نوشته که خیلی درک نمی‌کنم چرا نوشته شده ولی جالبه.

 

 

Before Sunrise

کارگردان: Richard Linklater
محصول ۱۹۹۵، فرانسه
۱۰۵ دقیقه
۱۰ از ۱۰

بذارید این‌طوری شروع کنم. خیلی وقت بود که از چیزی این‌قدر هیجان‌زده نشده‌بودم. اصلا فکر نمی‌کردم با یه همچین فیلمی طرف باشم. بی‌نظیر بود. در تمام لحظه‌های فیلم هیجان به من تزریق می‌شد. منظورم از هیجان دقیقا «هیجان» نیست. منظورم یه حس سرخوشیه. یه‌جور حس خوب. الآن معلومه چقدر حالم خوبه دیگه، نه؟

شاید یه چیزی بود تو مایه‌های شب‌های روشن. [ولی شب‌های روشن -با وجود این‌که خیلی خوب و دوست‌داشتنیه- یه تلخی تو فضاش هست. همینه که از لحظه‌ی اول می‌آن به هم قول می‌دن که همه‌چی بدون عشق باشه. و همین سایه‌ی قولِ بدونِ عشق بودنِ رابطه‌ی استاد و رؤیا تا آخر رو فیلم می‌مونه.] این فیلم اون تلخی رو نداره. شاید به همون اندازه تلخ باشه‌ها. ولی اون‌قدر رو نیست.

داستانِ یه دختر پسریه که تو قطار با هم آشنا می‌شن و قرار می‌شه تا روز بعد که پسر پرواز داره با هم باشن و خوش بگذرونن. می‌دونید این نوع قصه خیلی گفته شده. ولی فیلم به طرز عجیبی تازه‌ست. به طرز عجیبی همه‌ی احساسات نوستالژیک آدم رو زنده می‌کنه.

Sweet November رو دیدین؟ شبیه اون هم هست. ولی خب Sweet November یه نسخه‌ی هالیوودی و خیلی سطحی از همچین قصه‌ایه. که قراره آدما توش متحول شن و این‌چیزا. ولی تو «پیش از طلوع» اتفاقات درونیه. فاجعه وقتی اتفاق می‌افته که دختر پسر می‌فهمن که این زندگی قرارا نیست ادامه داشته‌باشه. می‌فهمید؟ مثل رؤیایی می‌مونه که داری می‌بینی و می‌دونی داری خواب می‌بینی. منظورم یه چیزی شبیه به زندگی تو حبابه. همون‌قدر رؤیایی و فرّار.

باید بگم که این فیلم قسمت دوم داره، یه اسم Before Sunset [پیش از غروب] که سال ۲۰۰۴ ساخته شده. اون رو هنوز ندیدم. شاید به این خوبی نباشه. نمی‌دونم.

و در آخر دوباره به اسم فیلم دقت کنید.

ابرها- مجموعه آثار

مجموعه آثار
۲ سی‌دی
نشر موسیقی هرمس
زمستان ۸۶
۸ از ۱۰

اول بگم من در مورد موسیقی یه مخاطب کاملا معمولیم. و نظراتم تنها به این ربط داره که با آهنگ ارتباط برقرار می‌کنم یا نه. یعنی ممکنه با یه اثر معمولی ارتباط برقرار کنم و مثلا با آثار بتهوون نه.

«ابرها» مجموعه‌ایه از موسیقی‌های بی‌کلام از اشخاص و گروه‌هایی که هرمس باهاشون هم‌کاری می‌کنه. بعضی‌هاشون مثل حسین علیزاده، پیمان یزدانیان، کریستف رضاعی، پژمان حدادی و ژیوان گاسپاریان معروفن. یا دستِ کم اسمشون برای من آشنا بود. بعضی‌ها رو هم اصلا نمی‌شناختم. اتفاقا اون‌هایی رو که بیش‌تر دوست دارم، اثر دسته‌ی دوم‌اند.

یعنی می‌خوام بگم این درست که پژمان حدادی خیلی تمبک‌زن تواناییه. و این توانایی رو تو تِرَک ۱۰ دقیقه‌ای -که تو این مجموعه هست- نشون می‌ده. ولی حس می‌کردم یه جاهایی می‌خواد بگه ببینید من چقدر خوب می‌زنم. کلا تو بعضی تِرَک‌ها -نمی‌دونم- یا خیلی قضیه تخصصی می‌شه یا دارن خدابازی درمی‌آرن. قطعه‌ی علیزاده هم واسه من این‌جوری بود. هرچند اگه بری تو فضاش خوبه.

ولی مثلا شنیدن قطعه‌ی «بازگشت آوارگان» از کامران رستگار خیلی خیلی لذت‌بخش بود. یا بداهه‌نوازی سنتور ِ علیرضا مرتضوی که بعضی جاها خیلی شبیه پیانو می‌شد. پیمان یزدانیان هم که به نظرم نابغه‌ست. تو کارهای گروهی هم گروه میش‌ماش و بازاری خیلی خوب بودن. گوش دادن به قطعاتشون می‌تونه حالِ آدم رو جا بیاره. و این دقیقا چیزیه که من از موسیقی می‌خوام.

این رو هم باید اضافه کنم که این مجموعه واسه این خوبه که بشینید وقت بذارید موسیقی گوش کنید. نه این‌که مثلا وقتی دارید وبلاگی کتابی چیزی می‌خونید این هم اون پشت برای خودش بخونه.