اینجا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند

لوری مور و...
ترجمه‌ی مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر
۲۲۰ صفحه، ۲۹۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۶
۸ از ۱۰

شش داستان برگزیده‌ی دهه‌ی نود. به جز استیون کینگ حتا اسم بقیه‌ی نویسنده‌ها رو هم نشنیده بودم. خیلی سخته درمورد این‌جور مجموعه‌ها نوشتن. چون خصوصیت مشترک کم دارن. خُب داستان‌های برگزیده مسلماً داستان‌های خوبی‌ان. به خصوص خود داستان «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند» واقعاً خوب بود. درباره‌ی مادریه که تو شکم بچه‌ش غده پیدا شده. نوع خاص روایتِ سوم‌شخص، هم‌راه با تک‌گویی‌های مادر، واقعاً خوب بود. مخصوصاً وقتی آشفتگی روایت با آشفتگی موقعیت داستانی متناسب می‌شه. «زندگی شهری» هم خیلی عالی بود. ترس و تعلیقی که تو داستان هی بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد، واقعاً خوب بود.

من از «مردی با کت‌وشلوار مشکی» و «هلیم جان‌سخت» خیلی خوشم نیومد. داستان‌های خوبی بودند. ولی پرداخت داستان‌ها خیلی کلاسیک بود. مردی با کت‌وشلوار مشکی داستان پسریه تو جنگل مردی رو می‌بینه که شیطانه. توصیفاتش از شیطان همون چیزیه که تو ذهن همه کلیشه شده. مثلاً این‌که تو چشم‌هاش آتیشه و اینا. [در حد «او یک فرشته بود.»] خب به نظرم این واسه داستانی که تو دهه‌ی نود نوشته شده، عیب محسوب می‌شه. یا داستان «هلیم جان‌سخت» که نویسنده‌ش چینیه و تو چین خیلی سروصدا راه انداخته، درباره‌ی بحران‌های یه خانواده‌ی پرجمعیت تو مواجهه با مدرنیسمه. ولی خیلی تابلوئه که این خانواده قراره نماد یه ملت باشه و هر کدوم از شخصیت‌ها نماد یه قشر از جامعه. و باز به نظر من نمادپردازی باید خیلی هوش‌مندانه‌تر باشه.

به هر حال توصیه می‌شه. عالی نیست، ولی خوبه.

×××
«وقتی بچه‌ی کوچکی سرطان می‌گیرد، آدم با خودش می‌گوید داریم سر کی کلاه می‌گذاریم؟ بیایید همگی سیگاری روشن کنیم. وقتی بچه‌ی کوچکی سرطان می‌گیرد، آدم با خودش می‌گوید اصلاً این فکر به کله‌ی کی افتاد؟ خشم کدام‌یک از خدایان موجب این مسأله شد؟ مسروبی برایم بریز تا به سلامتی کسی ننوشم.»
[از داستان «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند»]

برچسب: مژده دقیقی

مرد است و احساسش

خاویر ماریاس
ترجمه‌ی پریسا شبانی داریانی
نشر افق
چاپ اول٬ ۱۳۸۸
۲۰۸ صفحه٬ ۳۵۰۰ تومان
۸.۵ از ۱۰

کتاب با این جمله شروع می‌شه: «شاید درست نباشد خواب‌هایم را برایتان تعریف کنم.» و خوابی که راوی دیده بهونه‌ای می‌شه برای تعریف خواب٬ واقعیت و حتی تصورات راوی از اقامت چند روزه‌ای که چهارسال پیش در مادرید برای اجرای نقش کاسیو تو اپرای اُتللو داشته و رابطه‌اش با جمع سه نفره‌ی هیرونیمو(خیرونیمو) مانور٬ ناتالیا مانور و داتو.

راوی خواننده‌ی تنور اپراست و همیشه در حال سفر به شهرها و کشورهای مختلف برای اجراست و شغلش کاملا با نوع نگاهش به آدم‌ها و زندگی گره خورده. احتمالاً اگه داستان اپراهایی رو که بهشون اشاره می‌شه بدونید (مخصوصاً خود اتللو که حضور خیلی پررنگی داره) لذت بیش‌تری می‌برید. البته همین‌جوری هم داستان چیزی کم نداره.

می‌شه گفت راوی پُرحرفه و خیلی وقت‌ها می‌خواد که از تعریف اصل قصه‌اش طفره بره. تو صفحه‌های اول راوی تصویر دقیقی از سه هم‌سفرش در قطار می‌ده که تقریباً تنها جاییه که ما تصویری از ناتالیا مانور می‌بینیم و اون‌جا هم به جز یک لحظه‌ی کوتاه٬ موهاش صورتش رو پنهان کرده. توی کل رمان هم انگار همیشه «ناتالیا مانور» رو از پشت چیزی می‌بینیم و هیچ وقت بیش از حد به شخصیت خودش نزدیک نمی‌شیم و یه جورایی در حد زن اثیری می‌مونه.

«مرد است و احساسش» اولین رمان ترجمه شده‌ی خاویر ماریاسه و مثل این‌که بهترین اثرش هم نیست ولی کتاب خوبیه با ترجمه‌ی خوب.

«پایان سخن: چیزی دست نیافته» نوشته‌ای از خود ماریاس راجع به رُمانه. دوصفحه‌‌ی اولش خوبه ولی بعدش می‌شه توضیح داستان و این‌که نویسنده خودش بیاد این‌جوری داستانش رو توضیح بده اصلاً حس خوبی نمی‌ده.

درباره‌ی این کتاب:
+ مهدی فاتحی، اعتماد

دیوانه در مهتاب

حمیدرضا نجفی
نشر چشمه
چاپ اول، زمستان 87
74 صفحه، 1500 تومان
9 از 10

نجفی را با کتاب «باغ‌های شنی» می‌شناسیم، مجموعه‌ای که چند سال پیش جایزه‌ی بنیاد گلشیری را از آنِ خود کرد. «دیوانه در مهتاب» اما، کتابی لاغر است و فقط سه داستان دارد؛ «هیچ» حکایت افسر جزء آگاهی است که یک روز چهارشنبه، مسئولیت شیفت کاری همکارش را در دایره‌ی انتحار و قتل‌های مشکوک به عهده می‌گیرد. از قرار، کسی خودکشی کرده که از لحاظ عقلی سالم به نظر نمی‌آید. افسر با بررسی نوشته‌های او و کمی تحقیق و تیزهوشی به راز قتلی پی می‌برد و همان روز، پرونده‌ی یک دزد معروف موتور را هم می‌بندد. «مادر» قصه‌ی جوانی است با تخیل شاعری و بی‌اندازه خودشیفته، که مادرش جور او و پدرش را می‌کشد. داستان مقطعی از زندگی این‌دو را روایت می‌کند که در انتظار مادرند، با این امید که خودش را زیر ماشینی بیاندازد تا این‌ها با پول دیه‌ی او چند صباحی سر کنند. «فیل‌های شمالی» داستان مردی عقده‌ای و چلاق است که خواهر ناتنی‌اش از بلندترین برج شهر خودش را پایین انداخته و کشته و او خاطرات زندگی‌اش را، بیشتر در ارتباط با همین خواهر کند و کاو می‌کند.

«دیوانه در مهتاب» داستان سه مرد عجیب و خاص است، سه دیوانه که در مهتابِ ارتباط با یک زن (معشوق، مادر و خواهر) لااقل بخشی از خود وجودی‌شان را نشان می‌دهند. داستان اول گرچه «هیچ» نامیده شده، ولی از بهترین و به نظر من ماندگارترین‌های ادبیات داستانی ماست. داستان در ژانر جنایی/پلیسی/کاراگاهی نوشته شده، ژانری که هیچ‌وقت در تاریخ ادبیات ما جدی گرفته نشده، و جسارت نویسنده و اثری به این قدرت، شاید نقطه‌ی آغازی باشد. شخصیت‌پردازی تمام کاراکترها در این داستان به نحو احسن و بی‌هیچ اشاره‌ی مستقیمی انجام گرفته‌است. زبان استفاده‌شده در نامه‌های دیوانه را، گرچه حاوی دستور غلط و واژه‌های پرت و ناقص است، از جذاب‌ترین قسمت‌های کتاب می‌دانم که به سیستم روایت بنجی در «خشم و هیاهو» پهلو می‌زند. مشخص است که نجفی دغدغه‌ی زبان دارد و گونه‌های مختلف زبان را ـ مثلاً در زندان که فاصله‌ی کمی با گونه‌ی ماموران پلیس دارد، یا گونه‌ی مختص افراد روان‌پریش ـ نه فقط به خوبی می‌شناسد، بلکه آن را در داستان‌هایش هم به‌کار می‌گیرد؛ دغدغه‌ی مفهوم دارد که آن را از لایه‌های چندگانه‌ی تک‌تک داستان‌ها می‌توان فهمید و این‌ها یعنی نویسنده‌ای بزرگ است و در عین‌حال بی‌ادعا.

مصاحبه با نویسنده:
+ روزنامه‌ی اعتماد

برچسب: حمیدرضا نجفی

گربه

فیلیپ گِلوک
ترجمه‌ی تینوش نظم‌جو
نشر نی
۶۱ صفحه[مصور، رنگی]، ۳۶۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
۹ از ۱۰


«گربه» شخصیت کمیک‌استریپ‌های آقای گلوکه. بلژیکیه، احمق و درعین‌حال باهوشه، و این تناقض از نگاه خاصش به دنیای ما ناشی می‌شه. و به قول خودش: «گاهی وقت‌ها، چنان حرف‌های هوش‌مندانه‌ای می‌زنم، که خود هم نمی‌فهمم‌مشون»

در ضمن گربه بسیار چاقه -خودش می‌گه: «فقط برای این‌که این‌جوری کشیدنش»- و بلاهت از قیافه‌ش می‌ریزه. کت‌وشلوار می‌پوشه و کراوات می‌زنه. به جوک‌های بی‌مزه علاقه داره و سعی می‌کنه اون‌ها رو برای بقیه تعریف کنه. معمولاً تو کمیک‌استریپ‌هاش تنهاست. همون‌طور که می‌بینید همیشه کاملاً روبه‌روی ما -قرار می‌گیره و حرف‌های بامزه می‌زنه. از میمیکِ صورتش می‌شه فهمید که حرف‌هاش برای ما خنده‌داره ولی برای خودش کاملاً جدیه. و پیش می‌آد که حرف‌هایی رو بزنه که به‌ظاهر طنز می‌آن ولی دارن یه فاجعه رو بیان می‌کنن.

سابقه‌ی گربه تو ایران برمی‌گرده به مجله‌ی «طنز و کاریکاتور» که جواد علی‌زاده سردبیرشه. اون‌جا هر شماره چندتا از کمیک‌استریپ‌های گربه رو چاپ می‌کرد. [هنوزم چاپ می‌کنه؟] به ‌هر حال؛ درست که کتاب کمیک‌استریپه و خیلی سریع خونده می‌شه. ولی خونده‌شدنِ بعضی کتاب‌ها به معنی تموم‌شدنشون نیست. واسه همینه که توصیه می‌کنم «گربه» رو بخرید. با تشکر.

برچسب: تینوش نظم‌جو

در راه ویلا

فریبا وفی
نشر چشمه
چاپ دوم، زمستان 87
104صفحه، 2000 تومان

آراز: ۷ از ۱۰
فریبا وفی نویسنده‌ای پرکار است. «در راه ویلا» مجموعه‌ای است از 9 داستان کوتاه. شخصیت مرکزی تمام داستان‌ها زنانی معمولی‌اند که چگونگی روابط‌شان با دنیا و سایر انسان‌ها، داستان را شکل می‌دهد. ‌تمام داستان‌ها ساده و خوش‌خوان هستند که زبان روایت نیز به دور از هر نوع پیچیدگی و ابهام به این سادگی دامن می‌زند. نویسنده هیچ ادعایی در به‌وجود آوردن فرمی نو یا روایتِ مفهومی خاص ندارد. هیچ حادثه‌ی بزرگی در داستان‌ها اتفاق نمی‌افتد و اغلب این خود شخصیت اصلی است که با پیش‌رفتن داستان به کند و کاو خود می‌پردازد و به دیدگاهی نو و بهتر می‌رسد. فکر می‌کنم نویسنده به حق اصرار دارد که زنان داستان‌هایش و از نقطه‌نظری عام‌تر مخاطبان، نه یک برش از زندگی و نه بخش کوچکی از آن، که کلیت داستان زندگی را در نظر بگیرند و این‌چنین، چیستی زندگی و روابط‌شان را بهتر درک کنند.

*** 

صبا: ۶.۵ از ۱۰
در راه ویلا، مجموعه‌ی نُه داستان‌کوتاه از زندگی زن‌های معمولیه. آدم‌های آشنایی که تقریبا اطراف همه پیدا می‌شن. ویژگی بیشتر داستان‌های مجموعه ساده بودن داستان‌هاس. (البته نه به معنای منفی) که این سادگی هم تو اتفاق داستان هست، هم تو نوع روایت و نثر. اتفاق داستان‌ها معمولاً کشف یا رسیدن به یه حسه.

توی بعضی داستان‌ها نزدیک شدن به کلیشه‌ها و توی بیش‌تر داستان‌ها پایان‌بندی بد یا حداقل نه چندان خوب اذیت می‌کنه. ولی خب نمی‌شه از داستان های خوبش، مثل خود «در راه ویلا» گذشت. من «حلوای زعفرانی» و «روز قبل از دادگاه» رو هم دوست داشتم.

اگه کلی کتاب نخونده‌ی خوب تو کتابخونتون دارید نمی‌تونم خیلی توصیه‌ش کنم. ولی خب همه‌ی خصوصیاتی رو که یه کتاب باید برای تو راه خونده‌شدن داشته باشه، داره. اگه هر روز کلی وقت توی راه می‌گذرونید توصیه می‌شه.

برچسب: فریبا وفی

در رؤیای بابل

ریچارد براتیگان
ترجمه‌ی پیام یزدانجو
نشر چشمه
۲۳۸ صفحه، ۳۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۶ از ۱۰

داستان یه کارآگاه خصوصی خنگه که بعد مدت‌ها بهش یه پیش‌نهاد کار شده. نیمه‌ی اول کتاب آماده شدن کارآگاه واسه دیدن مشتریشه و نیمه‌ی دوم درگیریش با موضوعی که مشتریش بهش می‌گه. در جریان اتفاق‌های روزمره هم هی به رؤیای شهر قدیمی بابل می‌ره و اون‌جا یه زندگی دیگه برای خودش می‌سازه.

براتیگان همه چی رو هجو می‌کنه. تلویزیون، داستان پلیسی، رؤیاپردازی‌های کلیشه‌ای و کلی چیز دیگه. تا این‌جای کار مشکلی با کتاب ندارم. مشکل من از این‌جا شروع می‌شه که فکر می‌کنم کتاب چیز زیادی به جز هجو کردن نداره. درست که طنزش قویه. و درست که براتیگان‌بازی زیاد داره. ولی این‌ها به نظرم برای گفتن این‌که اثر خوبیه کافی نیست. خود داستان چیزی نداره و قرار هم نیست داشته باشه. و سؤال اینه که چه چیزی قراره جای کم‌بود داستان رو بگیره؟

نمی‌دونم پیام یزدانجو این جمله رو که «رمان حاصل تجربیات اعجاب‌انگیز نویسنده در عرصه‌ی خلاقیت ادبی است.» از رو چی داره می‌گه. دست‌کم داره اغراق می‌کنه.

همین دیگه. البته باید اعتراف کنم که یه جاهایی خوندنش خیلی لذت‌بخش می‌شد. موقعیت‌های عجیب‌وغریب و این چیزا. بلاخره براتیگانه دیگه.

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور
+ شور و شر

برچسب: ریچارد براتیگان، پیام یزدانجو

چهره‌ی پنهان (گریس دیگر)

مارگارت آت‌وود
ترجمه‌ی جلال بایرام
انتشارات نیلوفر
۵۶۵ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۱
۸ از ۱۰

سال ۱۸۴۳ در شهر کوچک ریچموندهیل کانادا، دو نفر به قتل می‌رسند: تامس کینر مرد صاحب‌خانه و نانسی مونتگمری خدمت‌کار که در عین حال معشوقه‌ی آقای کینر هم بود. متهمان دو خدمتکار دیگر خانه بودند، یعنی جیمز مک‌درمونت و گریس مارکس که اولی به دار آویخته‌شد و دومی به حبس ابد محکوم گردید. بعد از حدود ۱۵ سال، سایمون جردن روان‌پزشک به دیدار گریس رفته و از او می‌خواهد کل زندگی‌اش را، علی‌الخصوص قسمتی که به قتل مربوط می‌شود، تعریف کند و این‌چنین است که رمان حاضر به روایت کامل‌تری از زندگی گریس و همچنین کسان دیگری چون خود دکتر جردن و حتی افکار و عقاید آن دوره‌ی کانادا در طبقات اجتماعی مختلف می‌پردازد.

نسخه‌ی اصلی این کتاب در سال ۱۹۹۶ منتشر شده، با این حال شیوه‌ی نگارش رمان، متناسب با موضوع آن، قرن نوزدهمی است، یعنی طول و تفصیل بیش از اندازه و پرداختن به همه‌ی جزئیات و طبیعت. تعجبی ندارد که راوی در اوج رمان، دو پاراگراف در مورد کیفیت صدای خروس از خاطرات 15 سال پیش خود به یاد می‌آورد یا در چند صفحه به جزء جزء لباس‌های همه‌ی افراد حاضر در یک میهمانی، اعم از طرح و رنگ و جنس و گشادی و تنگی و ... می‌پردازد. شک نیست که پایان خوشی در انتظار چنین قصه‌ای است و آن آزادی گریس بعد از حدود ۳۰ سال حبس و ازدواج اوست.

این رمان با فرم یا قالبی اختلاطی و هوشمندانه نوشته‌شده‌است: بریده‌ی جراید آن دوره، بخش‌هایی کوتاه از دیگر کتاب‌هایی که به موضوع این قتل پرداخته‌اند، اشعار مرتبط، نامه‌هایی که فرستندگان و گیرندگان مختلف دارند، قسمت‌هایی از گزارشات زندان و اعتراف‌نامه‌ها و ... در ضمن نظرگاه رمان هیچ‌وقت ثابت نیست: گاه دانای کل است، گاه گریس و گاهی دکتر جردن در حکم راوی اول شخص در می‌آیند و گاه دانای کل تا حدودی محدود می‌شود به گریس یا دکتر جردن یا شخصیت‌های دیگر رمان.

یک نکته‌ی حاشیه‌ای اما مهم این که نویسنده تلاش کرده که تمام اتفاقات داستانی مدرکی تاریخ داشته‌باشند و حتی در جاهایی که شبهاتی وجود داشته، با زیرکی، تمام گزینه‌های مختلف را در سطرهای رمان آورده‌است، پس سال‌ها مطالعه و تحقیق پشتوانه‌ی نوشتن این رمان است، به طوری که فهرست نام کسانی که در تهیه و تدارک منابع و ماخذ تاریخی رمان نقش داشتند به سه صفحه می‌رسد.  شاید این درسی باشد برای کسانی که تولید ادبی را موردی صرفاً غریزی می‌دانند و هیچ جنبه‌ی مطالعاتی برای آن قائل نیستند، یا لااقل برای کسانی که با انتشار یک کتاب از آن‌ها، یک‌شبه تبدیل می‌شوند به منتقدان ادبی.

به گمان من، آن چیزی که از لحاظ روان‌شناسی موجب اهمیت تاریخی این قتل‌ها و نوشتن راجع به آن، حتی پس از 150 سال شد، تداخل و هم‌پوشانی دو عنصر عشق و خون باشد. همان‌طور که گریس مارکس در چند موقعیت اشاره می‌کند، زمانی که واقعیت یا قصه‌ای شامل این دو مضمون باشد، بی‌شک مخاطبان خود را همیشه خواهد داشت.

گاوخونی

جعفر مدرس صادقی
نشر مرکز
۱۱۰ صفحه، ۱۴۵۰ تومان
چاپ ششم، ۱۳۸۴
۱۰ از ۱۰

گاوخونی غافل‌گیرم کرد. می‌خوام بگم به‌هیچ‌وجه انتظار نداشتم این‌قدر جذب داستان و فضا و نوع روایت این کتاب شم. به نظرم گاوخونی از هر نظر رمان موفقیه. و خوندنش به شدت توصیه می‌شه.

راوی گاوخونی یه پسر آس‌وپاسه که از اصفهان اومده تهران با دو تا از دوستاش زندگی می‌کنه. و کتابی که ما می‌خونیم حاصل نوشته‌های شب‌بیداری‌هاش و تعریف‌کردن خاطراتشه. چیزی که درگیرش می‌کنه اینه که چند ماهه شب‌ها خواب پدرش رو می‌بینه و رودخونه‌ی زاینده‌رود. نوشته‌هاش بیش‌تر درباره‌ی خاطرات کودکیش با پدرش، ماجرای زن‌گرفتنش و خواب‌هاییه که می‌بینه.

کتاب از چند نظر فوق‌العاده‌س. یکی ساختن دنیای وهم‌آلود و ترکیب خواب و بیداری. یکی ایجازش. یعنی تو ۱۱۰ صفحه که فونتش هم درشته، بدون این‌که به نظر بیاد داره کار خاصی می‌کنه، از وسط واگویه‌های راوی روابط و دنیای خاص با شخصیت‌های بی‌نظیر رو می‌سازه. اون یکی هم به نظرم شخصیت‌دادن به رودخونه‌ی زاینده‌رود و کارکرد اونه.
مثلاً این‌که زاینده‌رودی که مایه‌ی تفریح و زندگی مردم اصفهانه [زاینده‌س] به باتلاق گاوخونی می‌ریزه. «...آوازهایی که می‌خوند، همه مربوط به لهستان بود و بیشتر مربوط به رودخونه‌های لهستان بود. اسم یکی از رودخونه‌ها هنوز یادم مونده. رودخونه‌ی ویسلا که از ورشو رد می‌شه. اون‌قدر پُرآبه که روش کشتی‌سواری هم می‌کنند. می‌ریزه به دریا. اون‌جا همه‌ی رودخونه‌ها می‌ریزند به دریا. من گفتم ما هم یه رودخونه داریم که می‌ریزه تو باتلاق...»
یا یه جا وسط کتاب می‌گه: «بعد از پل خواجو، پهنای آبِ زاینده‌رود کمتر می‌شود و عمق آب بیشتر.» تا قبل از این قسمت راوی داره از جاهای مختلف زندگیش می‌گه و ماجرای زنش و کارکردنش. ولی از فصل بعد این جمله، خواب‌های پدرش شروع می‌شه و در واقع پهنا کم‌تر می‌شه و عمق بیش‌تر. مثال واسه این‌جور چیزا زیاده.

×××
« اصفهان آزارم می‌داد. من کاری به تهران نداشتم. نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش. او هم به من همین‌طور. اما اصفهان نه. به من کار داشت. من هم به او. هر جا که پا می‌گذاشتم، چیزی بود که آزارم می‌داد. چه چیزی که به همان صورتی که از بچگی دیده بودم هنوز مانده بود و چه چیزی که از آن صورت درآمده بود و چیز دیگر شده بود. و همه‌ی چیزهایی که در اصفهان بود یکی از این دوتا چیز بود. خیابان‌های پهنی که به جای کوچه‌های باریکِ سابق کشیده بودند همان‌قدر غم‌انگیز بود که کوچه‌های باریک و محله‌های قدیمی دست‌نخورده.»

برچسب: جعفر مدرس صادقی

مادام بواری

گوستاو فلوبر
ترجمه‌ی محمد قاضی، رضا عقیلی
انتشارات مجید
۶۴۸ صفحه، ۵۰۰۰ تومان
آخرین چاپ، ۱۳۸۴
۱۰ از ۱۰

در مورد مادام بواری تمام گفتنی‌ها را گفته‌اند. اما محال است کتاب را بخوانید و نخواهید با کسی راجع بهش حرف بزنید. اثر روانی شخصیت‌پردازی بی‌نظیر و موقعیت تراژیک خلق شده در آن روی آدم آنقدر زیاد است که احساس می‌کنی خود مادام بواری را دیده‌ای و با او زندگی کرده‌ای.

روایت رمان ساده است. نظرگاه دانای کل انتخاب شده (که البته انتخاب بی‌اندازه به جایی است). روایت از شارل (شوهر مادام) شروع می شود و با او ختم پیدا می‌کند. مادام بواری که شخصیت اصلی رمان است جایی وارد داستان می‌شود و از آنجا به بعد نقش اصلی را در قصه بازی می‌کند. "اما" زنی است خیالباف و بلندپرواز، زنی که تمام زندگی‌اش را صرف یافتن مرد اثیری رؤیاهاش می‌کند و در نهایت جامعه‌ای که تاب تحمل او را ندارد به تباهی می‌کشاندش. این‌جاست که آدم می‌فهمد چرا بیشتر زن‌های رمان‌های غربی، چیزی از مادام بواری به ارث برده‌اند.

انتخاب‌ها در این رمان بی‌اندازه به جاست و هر توصیفی، نقشی را در پیش بردن رمان بازی می‌کند. حتی می‌شود گفت فضای حاکم بر رمان تقدیری است. پایان داستان و سرنوشت مادام را از لحظه‌ای که دسته گل زن قبلی شارل -که مرده است- را روی میز آرایش او می‌بیند می‌شود حدس زد. اوج این توصیفات وقتی است که راوی به توصیف شهری می پردازد که مادام تا پایان زندگی‌اش آنجا به سر می‌برد. در انتهای این توصیف راوی ذکر می‌کند که این شهر به قبرستان منتهی می‌شود و اولین کسی که در شهر می‌بینیم مرده‌شوی کلیساست.
عدد سه هم در رمان زیاد تکرار شده است، سه تابوت، سه مرد که هر کدام جلوه ای از یک مرد رؤیایی‌اند، خانواده سه نفره بواری، سه دسته تار موی مادام و مثلث‌های عشقی.

در داستان تقابل دو خانواده به شدت به چشم می‌خورد. یکی خانواده داروساز که نمونه کامل یک خانواده‌ی معمولی آن دوره است و دیگری خانواده مادام بواری. البته اگر نویسنده به این موضوع اشاره نمی‌کرد بسیار بهتر بود!

اوایل رمان یک کم خسته کننده است، اما از جایی به بعد قصه ریتم تندتری پیدا می‌کند و جذاب و نفس‌گیر می‌شود. اوج داستان به نظر من صحنه‌ی کالسکه‌سواری مادام با معشوقش توی شهر است که ساعت‌ها طول می‌کشد. البته از پایان بی‌نظیر داستان نباید گذشت که به عقیده‌ی من چیزی جز این نمی‌توانست باشد. در نهایت شارل روی همان نیمکتی جان می‌دهد که اِما بارها و بارها رویش نشسته و به او خیانت کرده است.

مادام بواری شاهکار شخصیت‌پردازی است. آدم تا این رمان را نخواند "امیلی" فاکنر، و هزاران زن دیگر را که سابقه‌شان مادام بواری است نمی‌تواند خوب بشناسد. این‌جاست که آدم می فهمد جامعه چه طور جام ارسنیک را به خورد این زنان سودایی عصیانگر می‌دهد.

ترجمه‌ی کتاب زیاد خوب نیست. هر چند همه می‌گفتند بهترین ترجمه‌ی کار است اما من زیاد جمله‌بندی‌ها را نمی‌پسندیدم. غلط تایپی هم فراوان دارد. کتاب را مهدی سحابی هم ترجمه کرده که می‌گویند مادام را اصلا یک طور دیگر نشان داده است. اگر خواندید برای ما هم بگویید!

برچسب: گوستاو فلوبر