بحرین، یادی از آن استان آشنای گمشده

فریدون زندفرد
نشر آبی
۲۴۰ صفحه
چاپ اول، ۱۳۹۰
۵ از ۵

بحرین به جهت وسعت کشور کوچکی است. خیلی کوچک. اما اگر پای تاریخ در میان باشد برخلاف بسیاری از دیگر از امیرنشین‌های حاشیه‌ی خلیج فارس، تبار پر و پیمانی دارد و از قدیمی‌ترین نقاط مسکون در این منطقه‌ی بد آب‌وهوای کره‌ی زمین است.

در کتاب «بحرین: یادی از آن استان آشنای گمشده» ، فریدون زندفرد تاریخ و جغرافیای بحرین را با قلمی شیرین و فخیم شرح می‌دهد از قدیمی‌ترین ایام تا امروز. این بحرین، مدت‌ها جزئی از تاریخ ایران – حداقل گستره‌ی ایران فرهنگی - بوده است و پیش از انقلاب با عملیات و اقداماتی، که البته به زعم بسیاری محیرالعقول بود، به استقلال می‌رسد. فریدون زندفرد در کتابش ماجرای این استقلال را جزء به جزء و مو به مو و مستند به اسناد درجه‌ی اول، آورده است.

استقلال بحرین منجر به تشکیل کشوری گردید با نظام حکومتی‌ای که مشخص نیست چقدر نماینده‌ی شهروندانش باشد. داغ بحرین هنوز تازه است و زخمش هنوز خون‌چکان. ملت بحرین با وزش نخستین نسیم بهار عربی بیدار شد و قیام کرد اما متهم گردید به اینکه پشت‌گرمی‌اش به ایران است. ایران حمایت را رد نکرد اما هرگونه کمک و پشتیبانی‌ای را تکذیب کرد. اما چرا اصالت خیزش بحرینیان زیر سوال رفت؟ پاسخ این پرسش بیش از آنکه ربطی به جمهوری اسلامی ایران داشته باشد منوط به بررسی تاریخ بحرین است. برای بررسی تاریخ بحرین، کتاب فریدون زندفرد حتما از بهترین منابع خواهد بود.

فریدون زندفرد، نویسنده‌ی کتاب، از هر حیث برای نوشتن درباره‌ی بحرین صاحب صلاحیت است. آن‌گونه که خودش در کتاب خاطراتش (ايران و جهاني پر تلاطم: خاطراتي از دوران خدمت در وزارت خارجه، نشر شیرازه) نوشته است بدون داشتن هرگونه رابطه و با قبولی در آزمون استخدامی، وارد خدمت وزارت خارجه می‌شود و نخستین ماموریت خارجی‌اش را در آمریکا می‌گذراند. او در دوران ماموریت در نیویورک، که مقارن با نخستین‌ سال‌های تشکیل سازمان ملل بود، درسش را هم ادامه می‌دهد و دکترای روابط بین‌الملل را از دانشگاه آن شهر می‌گیرد. کتاب «ایران و جامعه‌ی ملل» که بعدها نوشت و مستخرج از پایان‌نامه‌ی او بوده است نشان از دقت و عمق کار علمی او دارد. زندفرد مدارج ترقی را در وزارت خارجه پله پله طی می‌کند و تا سطح معاونت وزارت خارجه پیش می‌رود. او از نزدیک در متن جریان مذاکرات ایران با انگلستان درباره‌ی خروج از خلیج‌فارس و مسائل ناشی از آن – اعاده‌ی حاکمیت ایران بر جزایر سه‌گانه، تشکیل امارات عربی و استقلال بحرین – بوده است.

فریدون زندفرد پس از انقلاب بازنشسته می‌شود اما در جریان مذاکرات آتش‌بس میان ایران و عراق دوباره طرف مشورت وزارت خارجه قرار می‌گیرد. زندفرد دوران خدمتش در وزارت خارجه را زیر نظر آدمیت آغاز می‌کند. دقتی که در کتابش به کار برده است نشان‌ می‌دهد او نه تنها نزد آدمیت کارآموزی کرده بلکه در مکتب تاریخ‌نگاری او تلمّذ هم کرده است.

خواندن این کتاب برای همه‌ی استادان و دانشجویان حقوق بین‌الملل، روابط بین‌الملل و تاریخ معاصر واجب است. بی‌شک نثر زندفرد هم در این کتاب از نمونه‌های سلامت زبان و پختگی بیان است.

پروانه و تانک

و سه داستان دیگر از جنگ داخلی اسپانیا

ارنست همینگوی
ترجمه‌ی رضا قیصریه
انتشارات مانِ کتاب
۱۰۶ صفحه، ۱۷۵۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۵
۳.۵ از ۵

خیلی سخت می‌توانم جلوی خواندن داستان تازه‌ای از همینگ‌وی یا حتا بازخوانی داستان‌های خوانده‌شده‌اش مقاومت کنم. همینگ‌وی برام از کسانی است که اگر بنویسم، دوست دارم جوری بر مخاطب اثر بگذارم که او می‌گذارد. به خون‌سردی از اوج بحران‌ها می‌نویسد، به دلِ ماجراها می‌زند، سراغ زخم‌های شخصیت‌هاش می‌رود؛ اما همه‌ی این‌ها را زیر لایه‌های نثر و دیالوگ‌ها می‌پوشاند. هرچند که زخم‌ها همیشه هستند و نمی‌شود نادیده‌شان گرفت و جایی، در دیالوگی یا حرکتِ ناخوداگاهی مثلن، خودشان را نشان می‌دهند؛ حتا اگر سر باز نکنند.

همان‌طور که از عنوان فرعی کتاب هم پیداست، «پروانه و تانک» مجموعه‌ی چهار داستان است که در بحبوحه‌ی جنگ‌های داخلی اسپانیا می‌گذرد، جنگ‌هایی که اواخر دهه‌ی ۳۰ میلادی میان جمهوری‌خواهان طرف‌دار دولت و ملی‌گراهای حامی فرانکو در گرفت. همینگ‌وی در آن دوران به عنوان خبرنگار و فیلم‌بردار در اسپانیا بوده، در میان آدم‌هایی که برای اعتقادشان می‌جنگند اما از جنگیدن خسته شده‌اند و در میان هیاهو و ناامنی روزهای جنگ شب‌ها به دنبال دل‌خوشی‌ای می‌گردند، کافه‌ای که مشروب خوبی سرو کند یا قماری که حواسشان را پرت کند یا اگر پا داد، کسی که باهاش حرف بزنند. سه تا از چهار داستان مجموعه در کافه‌ای می‌گذرد که مبارزین شب‌ها به آن‌جا می‌روند و می‌نوشند و می‌خندند تا ترسشان و خستگی‌شان را بپوشانند؛ از یاد ببرند.

به نظرم مهم‌ترین ویژگی داستان‌های همینگ‌وی نثر و زبانی است که برای خود ابداع کرده. همینگ‌وی موجز و روشن می‌نویسد، با تکرار ساده‌ترین کلمات و جمله‌ها ریتم می‌سازد و با هر بار تکرار چیزی معنای تازه‌ای به آن می‌دهد تا جایی که خواننده بی‌آن‌که خودش بفهمد از کجا خورده، ناگهان می‌فهمد که زخم شخصیت‌ها و پوچی فضا را حس کرده، حس می‌کند زیر پاش خالی شده. نثر همینگ‌وی جوری است که انگار لایه‌ای از خون‌سردی و غمی پنهان بر همه‌ی روایت کشیده شده. کسی می‌میرد و دیگران متأثر می‌شوند، اما داستان ادامه می‌یابد و زندگی و جنگ ادامه می‌یابند. فردا دوباره تکرار همان اتفاق‌هاست و نبرد ادامه می‌یابد، شب‌مستی و قمار ادامه می‌یابند و زخم‌ها کاری‌تر می‌شوند، اما باز نمی‌شوند. قهرمانان همینگ‌وی سرخورده و خسته می‌ایستند تا شاید چیزی را تغییر دهند.

ترجمه‌ی رضا قیصریه از بهترین ترجمه‌هایی است که از همینگ‌وی خوانده‌ام. به نظرم توانسته به خوبی حس و حالی را که نثر انگلیسی همینگ‌وی به خواننده می‌دهد، به فارسی هم منتقل کند. نمی‌توانم بگویم داستان‌های این مجموعه بهترین داستان‌های همینگ‌وی‌اند. شخصیت‌ها گاهی زیاد حرف می‌زنند و روی منبر سیاست می‌روند و از ایجاز بهترین داستان‌های همینگ‌وی در این داستان‌ها خبری نیست، اما خب داستان‌های «پروانه و تانک» جادوی داستان‌های همینگ‌وی را دارند، جادویی که سعی کردم توضیحش دهم، اما بی‌خواندنِ همینگ‌وی قابل درک نیست.

خواب گران

ریموند چندلر
ترجمه‌ی قاسم هاشمی‌نژاد
کتاب ایران
۲۹۹ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۸۲
۴ از ۵

ریموند چندلر و دشیل همت از پایه‌گذاران رمان پلیسی واقع‌گرایند. این نوع رمان‌های پلیسی بیش‌تر با زندگی سروکار دارند، آدم‌هاش واقعی‌ترند و همه ‌چیز در آن‌ها در خدمت ساختن یک ماجرای پلیسی جذاب نیست. مثلن کارآگاهِ چندلر، فیلیپ مارلو، جایگاه خداگونه‌ای که کارآگاه‌های کلاسیک مثل شرلوک هولمز داشتند، ندارد و دیگر از آن کاراگاه صلب و محکمی که ناظر و آگاه بر اتفاقات است خبری نیست. مارلو حتا جایگاه امنی هم در کارش ندارد، برای پول کار می‌کند، مدام مست می‌کند، خودش را قاطی ماجراها می‌کند و در حد مرگ به آب و آتش می‌زند تا چیزی از توده‌ی مبهمی که برابرش قرار دارد، کشف کند. یعنی کارآگاه این رمان‌ها به جای آن‌که در محیطی ایزوله معمایی را حل کند، می‌خواهد در دل آدم‌ها و اتفاقات چیزی را کشف کند.

شاید همین تلاش برای «کشف‌کردن» باشد که رمان چندلر را به تجربه‌های انسانی نزدیک‌تر می‌کند و باعث می‌شود رمان صرفن یک داستان پلیسی جذاب نباشد؛ ماجرای پلیسی-جنایی زمینه‌ای می‌شود برای آن‌که به فیلیپ مارلو، کارآگاه عمیقن تنهای چندلر، و شکل برخورد او با ماجرا و آدم‌ها و کلن جهان اطرافش نزدیک شویم. مارلو بی‌هیچ اطلاعاتی شروع می‌کند و گزارش دقیق و جذابی از آن‌چه می‌بیند و حس می‌کند به ما می‌دهد. هر جای تازه‌ای که می‌رود و هر آدم تازه‌ای که می‌بیند را چنان دقیق و ذوق‌زده توصیف می‌کند که انگار بچه‌ای است که برای اولین بار با چیزی روبه‌رو می‌شود. به این اضافه کنید روایت بازی‌گوش آدم بی‌حوصله‌ای را که به هر حال مسئولیت کاری را برعهده گرفته و از یک طرف جذب ماجرا شده و از طرف دیگر دلش می‌خواهد هر چی زودتر از شر این مخمصه خلاص شود.

«خواب گران» اولین رمان چندلر و اولین حضور فیلیپ مارلو در داستان‌های اوست. هاشمی‌نژاد در مقدمه‌ی کتاب گفته که نثر چندلر حال‌وهوایی شاعرانه دارد که به نظرم مترجم با اغراق آن را منتقل کرده. متن فارسی کتاب متن شاعرانه‌ای است که در برخورد اول با کلمات نامأنوس و جمله‌هایی آهنگینش غافل‌گیرکننده است، اما برای من کم‌کم عادی شد و بعد از آن، به نظرم گاهی جذاب و گاهی هر پُر ادا آمد. به خصوص که غلط املایی‌های عمدی‌ای مثل نوشتن شست (به معنی ۶۰) و شصت (یکی از انگشتان دست) هم داشت.

در آخر توصیه می‌کنم مرور روزبه بر حق‌السکوت چندلر را هم بخوانید تا تصویر بهتری از فیلیپ مارلو و فضای داستانی چندلر پیدا کنید.

×××
«صبح روز بعد باز می‌بارید. بارانی موربِ خاکستری مثل یک پرده‌ی نوسانی از دانه‌های بلور. پاشدم همینطور که احساس کوفت و روفت و خستگی می‌کردم و ایستادم به تماشای بیرون پنجره، با طعم تیره و تندی از خانواده‌ی سترن‌وود در کامم. مثل جیبهای مترسک از زندگی تهی بودم. رفتم به نیمچه آشپرخانه و دو فنجان قهوه نوشیدم. بجز الکل هم می‌شود آدم دردسر خماری بکشد. مال من از زنها بود. زنها حالم را بهم می‌زدند.»

پریچهر

محمد حجازی
انتشارات ابن‌سینا
۱۱۹ صفحه، قیمت ندارد
نسخه سال چاپ ندارد ( ۱۳۰۸به نقل از کتابخانه ملی و صد سال داستان‌نویسی در ایران)

داستان را مرد جوانی تعریف می‌کند که با مرد رنجوری در سفر آشنا شده و این مرد دفتری به او می‌بخشد که ماجرای زندگی‌اش است. اصل رمان در حقیقت محتویات آن‌دفتر است با صدای مرد بیمار. زن زیبایی که در مرکز ایستاده و عشق و خیانت و نفرت و مرگ آدم‌ها را رقم می‌زند، پریچهر، همسر آن مرد است. پریچهر از زندگی یک‌شکل و روزمره با همسرش به تنگ آمده و می‌خواهد از این قالب فرار کند. فرار می‌کند و چیزهایی ویران می‌شود که از دست رفتنشان برای آدم‌های اطرافش ناگوار است. مرد به خودش دلداری می‌دهد و تلاش می‌کند تا همه چیز را به حال گذشته برگرداند. درمی‌یابد که ممکن نیست و همه‌چیز از ابتدا ویران‌ بوده، ویران‌تر از  آنی که مرد بتواند تصور کند.

من بیشتر محض کنجکاوی کتاب را گرفتم دستم. این‌همه وقت اسم محمد حجازی و پشت‌بندش عبارت «رمان‌ اجتماعی» را می‌شنیدم و چیزی ازش نخوانده بودم. غافل‌گیر شدم البته. خیالتان را راحت کنم، داستان آبکی است و پایانش آبکی‌ترین قسمتش. به زعم من اما، پریچهر برای ۱۳۰۸ اتفاق مهمی بوده است و به نقدهای جانداری می‌توانسته تن بدهد. زن شهرنشینی که دلش از شوهرداری و یکنواختی همسرش به هم خورده و دلش می‌خواهد برود. دلش می‌خواهد آدم‌های جدید ببیند، دلش می‌خواهد تجربه کند. خب، اینکه چطور یکی می‌شود مادام بوواری و یکی می‌شود پریچهری که «نمونۀ بد و خیانتکارِ زنان مرفه شهرنشین»* است، یکی می‌شود چهرۀ ماندگار ادبیات جهان و یکی می‌پوسد و فراموش می‌شود، جای حرف دارد.
 زبان کتاب روان است، آقای نویسنده جابه‌جا پاره‌های انشائی لابه‌لای داستان گذاشته که مبتذل نیست و با خط داستان می‌خواند. پریچهر را باید با در نظر گرفتن اینکه کِی و توسط چه کسی ـ‌یک اشراف‌‌زادۀ از فرنگ برگشته‌ـ نوشته شده است خواند، غیر از این، شاید اجر و لذت خواندن پریچهرِ م. مؤدب‌پور بیشتر باشد.

صبح که می‌خواهید رویای شب گذشته را به یاد بیاورید، مدتی زحمت دارد. من از یک خواب موحش و پریشان چندساله برخاسته‌ام. می‌خواهم خاطرات این ایام پر از آشفتگی و دهشت را در ذهن خود روشن کنم و به معرض قضاوت بشر بگذارم. تکلیف من بسی دشوار است، در مقابل قاضی محکمۀ وجدان عمومی ایستاده‌ام و استنطاق می‌دهم، حکم این محکمه استیناف‌پذیر نیست، جای خطرناکی است، باید خیلی دقت کنم، از یک لغزش به قعر ورطۀ تاریک بدنامی خواهم افتاد، جهانیان بر من خواهند گذشت و به سیاهروزی من خواهند خندید، هیچکس دست شفقت به طرف من دراز نخواهد کرد و هیچ صاحب وجدانی زحمت مطالعه و تجدیدنظر در روحیۀ مرا بر خود هموار نخواهد نمود. هرکه یک‌بار گفتند بد است دیگر خوب نمی‌شود، دنیا به عقب خود نگاه نمی‌کند و افتادگان را زیر پا خرد می‌کند و می‌گذرد.

*میرعابدینی، حسن، صد سال داستان‌نویسی در ایران، ج1، 1369، ص39

خشم و هیاهو

ویلیام فاکنر
ترجمه‌ی صالح حسینی
انتشارات نیلوفر
۴۳۰ صفحه، ۴۳۰۰ تومان
چاپ پنجم، زمستان ۸۴
۵ از ۵

یادم می‌آید در مصاحبه‌ای از فاکنر پرسیده بودند که خیلی‌ها خشم و هیاهو را خوانده‌اند و چیزی ازش نفهمیده‌اند، چه حرفی به آن‌ها دارید؟ فاکنر در جواب گفته بود دوباره بخوانند. توصیه‌ی فاکنر درباره‌ی من که واقعن اثر کرده؛ هر بار که خشم و هیاهو را می‌خوانم، نکته‌های تازه‌ای ازش می‌فهمم که بارهای پیش حواسم به‌شان نبوده. هر بار که می‌خوانمش از آن‌جا که چیزهایی تازه برام پررنگ می‌شوند و چیزهایی کم‌رنگ، انگار هم با کتاب و هم با خودِ گذشته‌ام روبه‌رو می‌شوم؛ نوجوان دبیرستانی‌ای که زور می‌زد کتاب را تمام کند یا دانش‌جویی که داشت لذتِ کتاب‌خواندن را بیش از قبل مزمزه می‌کرد.

اشتباه است که سعی کنیم داستان خشم و هیاهو را خطی تعریف کنیم یا به دنبال ماجرای اصلی باشیم، خشم و هیاهو داستانِ زوال خانواده‌ای بااصل‌ونسب است، داستان سقوط خاندان کامپسون است که در بازه‌ی زمانی ۳۰ساله و از زاویه‌دید چهار راوی مختلف (سه تا از پسران خانواده‌ی کامپسون و یک راوی دانای کل) روایت می‌شود. هر کدام در ذهن خود بر تکه‌ای از این زوال نور می‌اندازند و بازتاب‌های این روایت‌های درهم‌شکسته -که در ذهن شخصیت‌ها هم مدام در هم می‌شکند- است که ما را به حقیقت آن‌چه اتفاق افتاده نزدیک می‌کند. چون در خشم و هیاهو هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اتفاق‌ها قبلن افتاده است؛ حالِ داستان -که کم هم درگیری ندارد- بیش‌تر سنگینی بار گذشته را تحمل می‌کند.

کتاب با اغتشاش کامل شروع می‌شود. راوی فصل اول بنجی، پسر دیوانه‌ی خانواده‌ی کامپسون، است که قدرت توالی‌دادن به اتفاق‌های زمانی را ندارد، همه چیز را فقط حس می‌کند و نمی‌فهمد، گذشته را از حال تشخیص نمی‌دهد. فصل بنجی تابلویی گنگ از تمام این ۳۰سال رسم می‌کند و در فصل‌های بعد کم‌کم جزئیات این تابلو روشن‌تر می‌شوند، زمان با جست‌وخیز کم‌تری می‌گذرد و فصل به فصل ذهن راوی‌ها منظم‌تر می‌شود تا در نهایت در فصل آخر راوی دانای کل تصویری پر جزئیات از خانواده‌ی تباه‌شده‌ی کامپسون ارائه دهد.

عنوان کتاب و احتمالن طرح کلی داستان از این تکه‌ی مکبث گرفته شده که به نظرم چکیده‌ای از کل کتاب است:
Life's but a walking shadow, a poor player, that struts and frets his hour upon the stage, and then is heard no more; it is a tale told by an idiot, full of sound and fury, signifying nothing.

از خشم و هیاهو دو ترجمه موجود است، یکی همین ترجمه‌ی صالح حسینی که گلشیری ویراستارش بوده و دیگری ترجمه‌ای از بهمن شعله‌ور. شخصن این ترجمه را بیش‌تر می‌پسندم. می‌توانید این‌جا خودتان تکه‌ای از هر دو ترجمه را مقایسه کنید.

چهره مرد هنرمند در جوانی

جیمز جویس
ترجمه‌ی منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۴۶۶ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ دوم، تابستان ۸۵
۴ از ۵

«چهره‌ی مرد هنرمند...» یک‌جور اتوبیوگرافی جویس است که گستره‌ی وسیعِ زمانی از کودکی تا جوانی‌اش را در بر می‌گیرد و از طرفِ دیگر اولین رمان او هم هست که انگار «یولیسس» چه از لحاظ ادبی و سبک نگارش و چه از لحاظ مضمون بر پایه‌ی این رمان استوار است، آن‌قدر که استیون ددالوس، شخصیت اصلی «چهره‌ی مرد هنرمند...» که در این کتاب تا جوانی همراهی‌اش می‌کنیم، در یولیسس -و در بزرگ‌سالی‌اش- نقشی اساسی دارد.

رمان از کودکی استیون شروع می‌شود؛ از وقتی که به مدرسه‌ی یسوعی‌ها می‌رود و تخیلش زیر بار تربیت مذهبی به اضطراب دائمی تبدیل می‌شود. استیون در نوجوانی لذت گناه‌آلود سکس را می‌چشد و در آن غرق می‌شود و باز توبه می‌کند و زاهدانه زندگی می‌کند. اما تخیلش این بار اسیر نمی‌ماند؛ استیون در تحولی درونی از کناره‌گیری از زندگی دنیوی به روبه‌رو شدن با زندگی و در آغوش‌گرفتن آن می‌رسد. کلِ رمان «چهره‌ی مرد هنرمند...» بر پایه‌ی همین تحول‌های درونی و تدریجی استیون است؛ تبدیل او از پسرکی خجالتی به جوانی تأثیرگذار بر محیط، و از آن مهم‌تر، روبه‌رو شدنِ او با مذهب، خانواده و فرهنگ ایرلندی و در نهایت کنار گذاشتنِ همه‌ی این‌ها و رفتن به سمت نویسندگی و آفرینش.

هم‌زمان با تحول درونی استیون، نوع نثر کتاب هم تغییر می‌کند. راوی سوم‌شخصی که از درون استیون ماجراها را روایت می‌کند و بی‌واسطه افکار و احساسات او را می‌گوید، در طول کتاب مدام زبان عوض می‌کند. از کودکی با واژگان محدود و ذهنی شاعرانه به نوجوانی با افکار مذهبی که رمان‌های کلاسیک و کتاب‌های مذهبی را خوانده تبدیل می‌شود و در نهایت به ذهنِ دانش‌جویی شاعر، با تخیلی ناب و فرهنگ واژگانی غنی می‌رود.
این نوع روایت سیال‌ذهن که به زیر لایه‌ی بیرونی و عینی شخصیت می‌رود، در عین حال که ما را به تجربه‌ای ناب از احساسات پیچیده‌ی استیون می‌رساند، اتفاقات بیرونی را کم‌رنگ می‌کند، ما را در دیوار سخت ذهن استیون اسیر می‌کند، آن‌قدر که فکر می‌کنم خیلی از اتفاقات بیرونی رمان به سختی فهمیده می‌شود و عوامل بیرونی تحول ذهنی استیون ناقص روایت می‌شوند (مثلن مهاجرت‌های مختلف خانواده چندان مشخص نمی‌شوند یا با وجود تأکید زیاد استیون بر شرایط سیاسی - اجتماعی ایرلند چیز زیادی از این شرایط نمی‌فهمیم) و در نهایت چهره‌ای که جویس از خودش رسم می‌کند، به نظر من، چهره‌ای است بیش از حد ذهنی.

ترجمه‌ی کتاب به نظر خوب می‌آید، هرچند قطعن در ترجمه‌ی جویس قسمت زیادی از بازی‌های زبانی او از دست می‌روند. حدود هفتاد صفحه‌ی پایانی کتاب هم جواب مترجم است به نقدی که در فلان‌مجله بر ترجمه‌ی او نوشته شده. بدیعی پشت جلد این کتاب باز هم تأکید کرده که ترجمه‌اش از «اولیس» آماده است و منتظر فرصتی است که بتواند بی‌کم‌وکاست چاپش کند، فرصتی که معلوم نیست کی پدید آید.

سومین پلیس

فلن اوبراین
ترجمه‌ی پیمان خاکسار
نشر چشمه
۲۵۶ صفحه، ۷۲۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۹۱
۳.۵ از ۵

«سومین پلیس» اولین کتابی است که از فلن اوبراین به فارسی ترجمه می‌شود. طبق آن‌چه در مقدمه‌ی کتاب و نقدها نوشته شده، اوبراین، جویس و بکت سه نویسنده‌ی بزرگ ایرلندی قرن ۲۰ هستند. نثر اوبراین انگار تا حد زیادی تحت تأثیر نثر جویس پیچیده بوده و پر از کلمه‌سازی است، اما داستانِ سومین پلیس هیچ شباهتی به داستان‌های جویس ندارد؛ داستان بر پایه‌ی تخیل ناب و غریب اوبراین شکل می‌گیرد.

سومین پلیس دو خط داستانی دارد. یکی درباره‌ی قاتل و دزدی است که ماجرای قتل را سریع روایت می‌کند و بعد برای یافتن آن‌چه به خاطر دزدیدنش آدم کشته، به دنیای عجیبی می‌رسد که در آن کسی که کشته شده زنده می‌شود و بعد دوباره می‌میرد، آدم‌ها در اثر دوچرخه‌سواری زیاد ویژگی‌های دوچرخه را پیدا می‌کنند (طبعن دوچرخه‌ها هم ویژگی‌های انسانی پیدا می‌کنند) و این‌جور چیزها. خط دیگر داستان بیش‌تر در پانویس‌های طولانی کتاب دنبال می‌شود. راوی که تحت تأثیر فیلسوف و دانشمند دیوانه‌ای به نام دو سِلبی است و زندگی‌اش را صرف تحلیل آثار او کرده، هرجا که بهانه پیدا می‌کند در پانویس نظر گران‌قدر دو سلبی را درباره‌ی آن موضوع توضیح می‌دهد و نظر شارحان مختلف دو سلبی را هم با هم مقایسه می‌کند. هرچه راوی بیش تر از دوسلبی می گوید، رمزوراز زندگی دوسلبی بیش‌تر می‌شود؛ همان‌طور که هر چه داستان جلوتر می‌رود، قصه‌ی اول و فضایش هم مرموزتر می‌شوند.

فضای کلی کتاب تقریبن پوچ و بی‌منطق است؛ راوی کلی درباره‌ی فلان اثر دو سلبی حرف می‌زند که جلوتر می‌گوید خیلی‌ها معتقدند این اثر را دو سلبی ننوشته، در طول داستان اتفاق‌هایی بی‌دلیل  و تصادفی می‌افتند که راوی را توی درد سر می‌اندازند یا نجات می‌دهند، مثلن همان اوایل کتاب راوی خیلی ناگهانی اسمش یادش می‌رود و دیگر یادش نمی‌آید. این موقعیت‌های پوچ و واکنش شخصیت‌ها به آن‌ها کتاب را خیلی بامزه کرده. چیزی شبیه به داستان‌های کافکا را تصور کنید؛ فقط بدون حس سنگین خفگی اما در نهایت تلخ.

من چند جا با منطق اتفاق‌ها مشکل داشتم و به نظرم به منطق ساخته‌شده‌ی کتاب نمی‌خورد؛ اما فکر می‌کنم بیش‌تر حرف‌زدن درباره‌ی سومین پلیس خیانت به کسی است که می‌خواهد بخواندش. فقط این را هم بگویم که انگار توی یکی از قسمت‌های لاست دزموند توی آن زیرزمین معروف داشته این کتاب را می‌خوانده، که لابد یک‌جور ادای دین به ایده‌هایی است که لاست از این کتاب برداشته.
ترجمه به نظر خوب می‌آمد. هرچند متن فارسی پیمان خاکسار به پیچیدگی‌ای که خودش از نثر اوبراین تعریف می‌کند، نبود.

زنده‌ام که روایت کنم

گابریل گارسیا مارکز
ترجمۀ کاوه میر‌عباسی
نشر نی
 ۶۴۹ صفحه، قیمت ؟
چاپ پنجم، ۱۳۸۶

کتاب شرحِ‌حال است. داستان آن‌جا شروع می‌شود که مارکز ۲۳ سالش است، مادرش می‌آید سراغش و ازش می‌خواهد که برای فروش خانۀ قدیمی همراهی‌اش کند. خانه در شهری دیگر است و در دست مستأجر. این دوتا باید سفر کنند. کمی پیش از شروع داستان، مارکز با سودای نویسنده شدن از دانشکدۀ حقوق بیرون زده است و به هیچ قیمتی هم حاضر نیست برگردد سر درسش. پدر و مادر فقیری که به دانشگاه رفتن اولین فرزندشان دل بسته‌ بودند سرخورده شده‌اند. در همۀ طول سفر، مادر با پسر کلنجار می‌رود شاید که پسر به دانشگاه برگردد. مارکز زیر بار نمی‌رود، در عوض افسون‌زدۀ  خاطرات شهر و خانۀ قدیمی بازمی‌گردد و مطمئن است یا باید بنویسد یا باید بمیرد. و البته که نمی‌میرد و دیوانه‌وارتر از قبل می‌نویسد.
کتاب مملو است از اسم آدم‌ها و ریز حرکات و ویژگی‌های‌شان. اهل فامیل، رفقا، هم‌کلاسی‌ها، همکاران، معشوقه‌ها و هر آدمی که از کنار مارکز رد شده و چیزی گفته یا کاری کرده که نویسنده یادش مانده در این کتاب حضور دارد. من از یک جایی به بعد بی‌خیال به خاطر سپردن اسم‌ها شدم.
کتاب خیلی از جاها پشت‌صحنۀ رمان‌های مارکز، به‌ویژه صدسال تنهایی است. اینکه چطور از دل زندگی و آدم‌های عینی اطراف مارکز، شخصیت‌ها و دیالوگ‌های داستان‌هایش سر درمی‌آورند. اینکه چطور برش‌های زندگی روزمرۀ آدم‌ها شکار می‌شود تا بعدتر در صحنۀ رمان با تغییراتی رونمایی شوند. یک نمونۀ بسیار جزیی‌اش مادربزرگ مارکز است که صبح‌ها دستش را می‌گذارد روی تابۀ آهنی روی اجاق تا گرم شود. با الهام از این حرکت بخشی از شخصیت آمارانتا در صدسال تنهایی ساخته می‌شود. دختری که برای تنبیه خودش دست‌هایش را در زغال‌ اجاق فرو می‌کند و بیرون نمی‌آورد تا وقتی که بوی سوختگی بلند می‌شود و تا آخر عمر روبان سیاه به دستش می‌بندد.
چیزی که در این کتاب بیشتر از همه مرا به خودش مشغول کرد، چالش‌های انسانی مصم به نوشتن بود. آدمی که تکلیفش را با خودش روشن می‌کند و می‌داند که می‌خواهد بنویسد. انتخاب می‌کند که گرسنه باشد اما نویسنده. جنون‌آمیز می‌خواند، جنون‌آمیز می‌نویسد، هرچیزی، شعر، مقالۀ روزنامه، چندین و چند رمانی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، و یک لحظه شک نمی‌کند که باید بنویسد.

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند

آلن دو باتن
ترجمه‌ی گلی امامی
انتشارات نیلوفر
۲۱۱ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ سوم، پاییز ۸۷
۱.۵ از ۵

آلن دو باتن فیلسوف و نویسنده‌ی سوییسی است که سعی می‌کند فلسفه را به زندگی روزمره پیوند بزند، از پیچیده‌گویی‌ها و سخت‌فهم‌بودنِ رایج فلسفه دست برداشته تا بتواند فلسفه‌ای کاربردی ارائه دهد. دو باتن در این کتاب با استفاده از زندگی و عادات پروست و کتاب «در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته» درس‌هایی برای زندگی به ما می‌دهد: چگونه دوست خوبی باشیم؟ چگونه با موفقیت رنج ببریم؟ چگونه به هنگام عاشقی شاد باشیم؟ و چیزهایی از این دست. در واقع، کتاب دو باتن نوعی خودآموز است که بر پایه‌ی تفسیرهای شخصی او از کتاب و زندگی پروست شکل گرفته است.

اولین و پایه‌ای‌ترین مشکل من با چنین کتابی با نگاه حاکم بر آن است. به نظرم ادبیات قرار نیست به ما درسِ زندگی دهد و نمی‌توان از آن چنین انتظاری داشت. شاید قرار است تجربه‌ی دنیای نویسنده توسط خواننده باشد، یا شاید برخورد با نوع دیگری از زندگی. البته که این تجربه می‌تواند از جنس یادگیری درس‌هایی برای زندگی هم باشد، اما یادگیری همان درس‌ها هم شخصی‌تر و ناخودآگاه‌تر از آن است که کسی بخواهد برای ما شرحش دهد. منظورم این است که جست‌وجو بر زندگی من هم تأثیر زیادی گذاشته است، اما این تأثیر در اثر تجربه‌ی دنیای جست‌وجو و برخورد با چگونگی زندگی و افکار شخصیت‌های کتاب بوده، نه خواندن چند دستورالعمل برای زندگی.

باز اگر دو باتن همین کار را هم خوب انجام می‌داد، می‌شد کتاب را به عنوان تجربه و خوانشی نو پذیرفت. اما دو باتن به جای آن‌که سعی کند کتابش را از کلیشه‌های کتاب‌های راهنما دور کند و حکم‌های کلی صادر نکند، جای آن‌که توضیح دهد و دلیل بیارد، می‌خواهد با انباشته‌کردن کتاب از اطلاعاتِ جالب خواننده را مرعوب کند. انگار وسعت اطلاعات او درباره‌ی پروست می‌تواند به او این حق را دهد که هر حکمی که خواست بدهد.
مثلن در فصل «چگونه کتاب‌ها را زمین بگذاریم» دو باتن از این می‌گوید که ویرجینیا وولف وقتِ خواندن جست‌وجو چنان تحت تأثیر قرار می‌گرفته که فکر می‌کرده پروست همه چیز را نوشته، فکر می‌کرده کسی -از جمله خودش- نمی‌تواند به خوبی پروست بنویسد، پس بهتر است دیگر چیزی ننویسد. بعد دو باتن بی‌آن‌که توضیح دهد که چه شد که وولف توانست از زیر سایه‌ی جست‌وجو بیرون بیاید، نتیجه می‌گیرد که کتاب‌ها می‌توانند بر زندگی معنوی ما تأثیر بگذارند، اما نباید کل آن را دربربگیرند. (که حکم درستی است، اما گفتن آن هنر نیست، توضیح آن و پرداختن به جزئیاتش هنر است) متأسفانه بیش‌تر حجم کتاب را همین مثال‌های صرفن جذاب پر کرده‌اند، بی‌آن‌که دو باتن به خودش زحمت بدهد مثل پروست بر هر کدام آن‌ها دقیق شود. مثال‌ها ادویه و چاشنی‌هایی‌اند که قرار است جای غذای اصلی را بگیرند.

با این حال، می‌توان کتاب را با نیت فهمیدن جزئیاتی از زندگی پروست خواند و لذت برد. به نظرم مهم‌ترین دستاورد کتاب این است که هاله‌ی تقدس بی‌موردی که جست‌وجو را گرفته از بین می‌برد، جست‌وجو را زمینی‌تر می‌کند، و در نتیجه در دست‌رس‌تر؛ آن وقت شاید کسی خواندن «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» را شروع کند و خودش بفهمد پروست چگونه می‌تواند زندگی‌اش را دگرگون کند.

درباره‌ی این کتاب:
+ گفت‌وگوی سعید کمالی‌دهقان با آلن دو باتن، سیب گاززده

در جستجوی زمان از دست رفته - ۷

کتاب هفتم: زمان بازیافته

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۴۹۲صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

پایان جست‌وجو.
کتابِ آخر کتاب زوال و پیری پاریس و اشرافیانش و هم‌زمان زایش میل نویسندگی در راوی است. راوی جست‌وجو -که اکنون مریض و سال‌خورده شده- پس از آن‌که انتظار برای بوسه‌ی مادر را چشید، دنیای مبتذل و پرزرق‌وبرق اشرافیت را دید، عشق دیوانه‌واری را از سر گذراند و نزدیکانش را از دست داد، حالا در پاریس درگیر جنگ جهانی، به دنبال راهی برای تحمل گذر زمان می‌گردد، می‌خواهد راهی پیدا کند که در برابر این زمان از دست رفته خموده نباشد، بتواند به چنگش آورد؛ همان‌طور که در جلد اول با خیساندن شیرینی مادلن در چای از بند زمان رها شد و به کودکی‌اش رفت یا همان‌طور که در خواب در بی‌زمانی غرق می‌شویم.

خودِ پروست گفته که فصل آخر کتاب آخر را درست پس از کتاب اول نوشته. یعنی پس از آن‌که در کتاب اول طرح کلی شخصیت‌ها را کشیده، به سراغ مهمانی عصرانه‌ای رفته که همه‌ی آن‌ها سال‌خورده و تغییریافته (شبیه به شخصیت‌های مهمانی بالماسکه‌ای) دور هم جمع شده‌اند. این موضوع نشان‌دهنده‌ی طرح دقیق پروست برای کتابش است که هرچند در طول سال‌ها مدام چیزی از آن کم شده یا به آن افزوده شده، اما از ابتدا مشخص بوده و تنها پس از خواندن کل کتاب است که برای ما مشخص می‌شود. طرحی که بر پایه‌ی تلاش بر یادآوری خاطرات چیده شد، خاطراتی که از دورترین و ملموس‌ترین حس‌های انسانی تا جنبه‌های اسنوب‌گونه‌ی زندگی اجتماعی را دربرمی‌گیرد.

راوی در نهایت در می‌یابد که راهِ به چنگ آوردن زمان بازیابی گذشته در خلق اثر هنری است و تصمیم می‌گیرد که پیش از آن‌که بمیرد - یا برای آن‌که نمیرد- کتابی بنویسد که در آن از زمان حال به گذشته‌اش نگاه کند و به یاد بیارد و بنویسد و جاودانه کند. هر چند، جست‌وجو همان‌قدر که درباره‌ی زمان گذشته است، تلاشی است برای آزادشدن از بند آن و راوی همان‌قدر که به یاد می‌آرد، فراموش می‌کند.
همین قرار گرفتن تلاش برای به‌یادآوردن و ثبت کردن در کنار خلأهای ناشی از فراموشی و یا کنار هم قرارگرفتن تلاش وسواس‌گونه‌ی راوی برای نشان‌دادن چیزهای دور و دست‌نیافتنی‌بودنِ آن‌ها و جدال میان خیلی تناقض‌های دیگر کم‌کم ساختمان جست‌وجو را بالا می‌برند و در نهایت بنایی عظیم می‌سازند که هنوز بعد از سال‌ها استوار و نو بر جای خود ایستاده است.
و ما خوش‌شانسیم که در زمانه‌ای بعد از پروست زندگی می‌کنیم.